X
تبلیغات
:: زمانه ::

:: زمانه ::

نگاهی گذرا به دین، فرهنگ، هنر و جامعه

خوشا مرگی دگر، با آرزوی زایشی دیگر...

شان استون / Sean Stone
تصویر بالا از شان استون، گویاترین توصیف از شرح حال این روزهای اوست. ایستاده بر نقطه‌ای بلند و پشت به جهان مدرن پشت سرش با آن بک‌گراند خاکستری سرد و بی روح و با آغوشی گشوده، به دنیای جدید پیش رویش لبخند می‌زند. به سال‌های شمسی اگر حساب کنیم، شان هم یک دهه شصتی است. درست مثل من و تو. یک دهه‌شصتی متولد نیویورک! نیویورک را پایتخت جهان می‌نامند. جایی که سلینجر در ناتور دشت روایتش می‌کند. پایتخت اقتصادی امریکا و قلب فرهنگی آن. شهر آسمان‌خراش‌های بیش از دویست متر، شهر منهتن، شهر وال استریت، شهر تندیس آزادی و موزه‌ی متروپولیتن، شهر سنترال پارک، شهر برج‌های تجارت جهانی و 11 سپتامبر، شهر لری کینگ و تام کروز و همفری بوگارت! و تو گویی کسی از کنج عافیت آمده تا به دل حادثه رود و در دامنه‌ی آتشفشان منزل بگیرد. باید از دنیای امریکایی رنگارنگ و مدرن دل کند تا بتوان یک رنگی را انتخاب کرد؛ رنگ خدا...

ققنوس، پرنده‌ای مقدس و افسانه‌ای است. پرنده‌ای اساطیری که هر هزار سال یک بار، بر توده‌ای از هیزم پرواز می‌کند و آواز می‌خواند. آن گاه که از صدای دلنشین خود به وجد آمد، با منقار خویش آتشی می‌افروزد و خود در آن می‌سوزد و از خاکسترش ققنوس دیگری متولد می‌شود. ققنوس نماد جاودانگی و تولدی دوباره است. تمثیلی از فنا ناپذیری و حیات جاودان. "مرغ عشق، ققنوس است که در آتش می‌زیَد، نه آن که رنگین‌کمان می‌پوشد و در بوستان‌های عافیت شکّر می‌خورد و شکّر شکنی می‌کند." برای زیستنی این‌چنین، باید عزم و اراده‌ای آن‌چنان داشت. دل بریدن از آسمان‌خراش‌های نیویورک و دل دادن به خانه‌ای ساده در اصفهان، کار هر کسی نیست...

در آن‌جایی که آن ققنوس آتش می‌زند خود را

پس از آن‌جا کجا ققنوس بال افشان کند؟

در آتشی دیگر؟

خوشا مرگی دگر

با آرزوی زایشی دیگر...

پ.ن:
این روزها، حرف‌های متفاوتی پیرامون این موضوع شنیدم. دوستی می‌گفت: "هیچ اعتباری به این آقازاده‌ی اُلیور استون نیست! عکسش را کنار آن مدل برهنه‌ی سوئدی ندیده‌ای؟" به روزهای پیش از اینش اشاره می‌کرد و می‌گفت: "بیشتر فردی تجربه گراست. هیچ بعید نیست تا مدتی دیگر اظهار ندامت کند و راه دیگری در پیش گیرد." گفتم: "می‌دانم. همه چیز ممکن است. همه‌ی ما در حال تجربه کردن اسلام هستیم و تا مسلمانی راه درازی است. چه بسا روزهایی بیاید که او همچنان شیعه‌ی مولا امیرالمؤمنین باشد اما من و تو دخیل به تندیس آزادی بسته باشیم. درست مثل بسیاری از دوستان‌مان." با وجود همه‌ی این‌ها، احساسی از اعماق قلبم می‌گوید، این روزها اگر هنوز چیزی برای غبطه خوردن در دنیا وجود داشته باشد، احساسی است که «علی» تجربه‌اش می‌کند. برایش دعا کنید...


برچسب‌ها: شان استون, شیعه
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 7:47  توسط میلاد زمانه  | 

مروری بر سی اُمین جشنواره‌ی فیلم فجر - جمع‌بندی و فهرست بهترین‌ها


خب، سلسله مطالب جشنواره‌ای من هم تمام شد. توی این چند روز مجموعا درباره‌ی 23 تا از فیلم‌های جشنواره نوشتم که البته به دلیل ذیق وقت و تاریخ انقضا داشتن این مطالب مجبور شدم در هر پست درباره‎ی چندتا فیلم بنویسم که این موضوع موجب طولانی شدن پست‌ها شد. نمی‌دونم چقدر از این مطالب خونده شد و چقدر مورد توجه قرار گرفت اما ذکر این موضوع رو ضروری می‌دونم که چیزهایی که نوشتم صرفا «نظرات» من درباره‌ی فیلم‌ها بود نه نقد فیلم‌های تخصصی. نقد کردن یک کار کارشناسی است که نیاز به اطلاعات و تخصص زیادی داره و این کار، کار هر کسی نیست و من هم فقط در حد توان خودم درباره‌ی فیلم‌ها به عنوان یک مخاطب نظرم رو نوشتم، نه به عنوان یک منتقد. به هر حال امیدوارم در همین سطح هم راضی کننده بوده باشه.

قبل از این که فهرست بهترین‌های خودم رو بنویسم، لازم می‌دونم به دو تا نکته‌ی کلی هم درباره‌ی فیلم دیدن اشاره کنم. اول این که برادرانه توصیه می‌کنم هرگز قبل از دیدن فیلمی درباره‌ی اون چیزی نخونید. بذارید موضوع فیلم بکر و دست نخورده براتون باقی بمونه و لذت این کار رو از خودتون دریغ نکنید. اگر از داستان فیلمی خبر داشته باشید باعث میشه خیلی زود درباره‌ی اون قضاوت کنید و همین که با پیش‌زمینه سراغ فیلمی برید نیمی از لذت تماشای اون رو از دست دادید.

و دیگری هم این که بعد از تماشای فیلم جز به احساس خودتون به هیچ‌کس اعتماد نکنید. اگر از فیلمی خوشتون اومده حتی اگر همه‌ی عالم هم از اون فیلم بد گفتن شما به احساس خودتون شک نکنید و اگر دیدید فیلمی رو دوست ندارید اما دیگران به‌به و چه‌چه می‌کنن بی‌دلیل با دیگران هم نظر نشید. مخصوصا توی کشور ما که در خیلی از موارد درباره‌ی حمایت و یا ضدیت با فیلمی به دلایل مختلف از قبل برنامه‌ریزی شده. البته خوندن نقد فیلمی که توسط افراد عادل و کارشناس بیان شده باشه به درک و تحلیل فیلم خیلی کمک می‌کنه اما نه هر نقدی و نه هر منتقدی!

حالا می‌خوام مراسم اهدای سیمرغ بلورین رو در این وبلاگ برگزار کنم! با این توضیح که من 28 فیلم رو به صورت کامل دیدم، 5 فیلم رو نیمه‌کاره رها کردم و از میان فیلم‌های مهم و مطرح هم دو فیلم «پذیرایی ساده» و «برف روی کاج‌ها» رو ندیدم و البته همه‌ی فیلم‌ها رو چه در بخش مسابقه بوده باشند و چه نبوده باشند حساب کردم. خب، با این توضیحات، حلا فهرست بهترین‌های خودم رو اعلام می‌کنم.

 بهترین فیلم: 1-بی‌خود و بی‌جهت 2-روزهای زندگی 3-زندگی خصوصی آقا و خانم میم. و ضد گلوله

بهترین کارگردان: 1-محمدعلی باشه آهنگر (ملکه) 2-عبدالرضا کاهانی (بی‌خود و بی‌جهت) 3-ابوالقاسم طالبی (قلاده‌های طلا). و پرویز شیخ‌طادی (روزهای زندگی)، روح‌الله حجازی (زندگی خصوصی آقا و خانم میم)،

بهترین بازیگر نقش اول مرد:
1-حمید فرخ‌نژاد (روزهای زندگی و زندگی خصوصی آقا و خانم میم) 2-مهدی هاشمی (ضد گلوله) 3-میلاد کی‌مرام (ملکه). و رضا عطاران (بی‌خود و بی‌جهت)

بهترین بازیگر نقش اول زن:
1-شیرین یزدان‌بخش (بوسیدن روی ماه) 2-نگار جواهریان (بی‌خود و بی‌جهت) 3-هنگامه قاضیانی (روزهای زندگی). و مهتاب کرامتی (زندگی خصوصی آقا و خانم میم)

بهترین بازیگر نقش مکمل مرد: 1-حمید آذرنگ (ملکه) 2-اکبر عبدی (خوابم می‌آد) 3-کوروش سلیمانی (روزهای زندگی)

بهترین بازیگر نقش مکمل زن:
1-ژاله صامتی (ضد گلوله) 2-رابعه مدنی (بوسیدن روی ماه) 3-یکتا ناصر (یکی می‌خواد باهات حرف بزنه)

بهترین فیلم‌نامه: 1- زندگی خصوصی آقا و خانم میم  2-ضد گلوله 3- بی‌خود و بی‌جهت 4-روزهای زندگی 5-پل چوبی

بهترین فیلم‌برداری:
علیرضا زرین دست (ملکه)

بهترین موسیقی:
کارن همایون‌فر (پل چوبی)


برچسب‌ها: جشنواره‌ی فیلم فجر
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 7:18  توسط میلاد زمانه  | 

مروری بر سی اُمین جشنواره‌ی فیلم فجر - سایر فیلم‌ها (2)

ابراهیم حاتمی‌کیا . حمید فرخ‌نژاد در نمایی از فیلم زندگی خصوصی آقا و خانم میم به کارکردانی روح‌الله حجازی
زندگی خصوصی آقا و خانم میم (روح‌الله حجازی)

اولین چیزی که به ذهن می‌رسد این سؤال تکراری است که چرا این فیلم در بخش مسابقه حضور نداشت؟ واقعا چه مشکلی در این فیلم وجود داشته که دست اندر کاران سی اُمین جشنواره‌ی فیلم فجر آن را در بخش مسابقه راه نداده‌اند؟ فیلم جدید روح‌الله حجازی نسبت به خیلی از فیلم‌های به نمایش درآمده در بخش مسابقه‌ی جشنواره سرتر بود. بزرگترین نقطه‌ی قوت آن هم، فیلم‌نامه‌ی آن است که داستان جدید و روانی دارد. فیلم داستان آدم‌هایی است که در شرایط متناقضی قرار می‌گیرند و دوست دارند خود را با شرایط جدید و متناقص با جهان فکری‌شان تطبیق دهند اما نمی‌توانند و فیلم می‌خواهد هماهنگ نبودن میان آن چه در ذهن وجود دارد و آن چه عینیت می‌یابد را نشان دهد.

در نیمه‌ی اول با زنی رو به رو هستیم که نسبت به رفتارهای شوهرش، واکنش‌هایی بیمارگونه دارد و نمی‌تواند شک خود را پنهان کند که بازی این شخصیت با بازی خیلی خوب مهتاب کرامتی همراه شده و در نیمه‌ی دوم ورق بر می‌گردد و جای موقعیت زن و مرد تغییر می‌کند. این بار مرد به رفتارهای بیمارگونه رو می‌آورد و زن در مظان اتهام قرار می‌گیرد.

از ویژگی‌های مهم و قابل توجه «زندگی خصوصی آقا و خانم میم» این است که فیلم قصدی برای قضاوت ندارد و سعی می‌کند صرفا روایتگر موقعیت‌هایی باشد که کاراکترهای فیلم در آن‌ها قرار می‌گیرند و حتی به نظر می‌رسد به لحاظ زمانی نیز، وقت برابری را برای ترسیم تناقض‌های رفتاری زن و مرد داستان در نظر می‌گیرد. چرخش زاویه‌ی داستان فیلم از تردیدهای کاراکترها نسبت به هم به خوبی صورت می‌گیرد و این تغییر موقعیت با ایجاد عناصر حساب شده در داستان به دست آمده است. وجود عناصر استعاری در لابه‌لای قصه که به صورت تعلیقی مداوم در فیلم خودنمایی می‌کند بدون آن که مجبور به اضافه‌گویی و آسمان ریسمان بافتن شود و در خدمت کلیت اثر قرار گرفته‌اند به همراه انتخاب زوایای مناسب برای دوربین و قاب‌بندی‌های متنوع به فیلم شمایلی شکیل بخشیده است. ضمن آن که فیلم تا آخرین لحظه خود را حفظ می‌کند و از ریتم نمی‌افتد و دارای یک پایان‌بندی حساب شده و بی نظیر (که به نقطه‌ی اوج داستان هم تبدیل شده) و متناسب و هماهنگ با روند داستان است، آشفتگی ذهنی شخصیت‌های فیلم را به بهترین شکل ممکن به نمایش می‌گذارد.

فیلم از یک کستینگ عالی برخوردار است و زوج فرخ‌نژاد – کرامتی خیلی خوب می‌توانند نگرانی‌و شک و تردید را در بازی خود به نمایش بگذارند و این احساسات را هم نسبتا به تماشاگران منتقل کنند. فیلم یک غافلگیری غیره منتظره هم دارد و آن بازی ابراهیم حاتمی‎کیا در آن است. حاتمی‌کیا با قبول بازی در این فیلم دست به ریسک بزرگی زده است اما نشان داد استعداد بازیگری در او وجود دارد. ابراهیم حاتمی‌کیا در این فیلم عالی بازی نمی‌کند اما بازی او در حدی هست که او را برای پذیرش این ریسک بزرگ شماتت نکنیم. اگر از طمأنینه‌ای که در نقش او وجود دارد قدری کاسته می‌شد و تحرک و جنب و جوش بیشتری به بازی‌اش می‌داد، می‌توانست این غافلگیری را برای ما بیشتر کند.
امتیاز: 7 از 10

بوسیدن روی ماه (همایون اسعدیان)

همایون اسعدیان در سال‌های اخیر با کارگردانی فیلم «طلا و مس» و تهیه‌کنندگی «سعادت آباد» خود را به عنوان فردی کاربلد در سینما معرفی کرده است اما «بوسیدن روی ماه» در مقام مقایسه با این دو اثر یک گام رو به عقب است. اگر چه این فیلم دارای طرح و ایده‌های اولیه‌ی جذابی است اما در پروراندن و نمایش این ایده‌ها موفق عمل نمی‌کند. «بوسیدن روی ماه» درباره‌ی ایثار و از خودگذشتگی و دارای مضامین و ارزش‌های والای انسانی است. داستان دو پیرزن همسایه است که بیست سال از رفتن فرزندان‌شان به جبهه می‌گذرد و در تمام این مدت خبری از آن‌ها ندارند. در خلال داستان متوجه می‌شویم که احترام و فروغ شنبه‌ی اول هر ماه به امید گرفتن خبری از «حسین» و «محمد» به بنیاد شهید می‌روند. قصه در دادن اطلاعات احتیاط می‌کند و با جلو رفتن فیلم آرام آرام با شخصیت‌ها و روابط میان آن‌ها آشنا می‌شویم. احترام سادات در یکی از مراجعت‌های خود به ستاد متوجه می‌شود که پیکر فرزند شهید و مفقودالاثرش پیدا شده اما از فرزند فروغ خبری نیست. در ادامه می‌فهمیم دکترها فروغ را جواب کرده‌اند و او تا چندماه دیگر بیشتر زنده نخواهد بود. گره‌ی فیلم در این‌جا ایجاد می‌شود. احترام و فروغ بیست سال است که با هم منتظر فرزندان‌شان هستند اما حالا فرزند احترام آمده و فرزند فروغ نه. دکترها فروغ را جواب کرده‌اند و او تا چند ماه دیگر بیشتر زنده نیست.

ایده‌ی فیلم می‌تواند مخاطب را با خود همراه کند تا پیگیر شود این داستان چه فرجامی خواهد داشت اما به طرز عجیبی که از همایون اسعدیان انتظار نمی‌رفت ایده‌های جذاب فیلم یکی یکی هدر می‌روند! نقطه‌ی طلایی فیلم یعنی وقتی مادر قرار است بالای سر فرزند شهیدش برود به طرز ناباورانه‌ای پرداخت بدی دارد و کارگردان به راحتی از آن می‌گذرد.

«بوسیدن روی ماه» هم دارای جزئیات خوبی است و هم از وجود جزئیات زائد و اضافه رنج می‌برد. ایده‌ای مثل همسایه بودن دو پیرزن که این سابقه‌ی چهل ساله‌ی همسایگی رابطه‌ی آن‌ها را تبدیل به رابطه‌ای نزدیک و خواهرانه کرده که حتی فرزندان‌شان با هم به مدرسه رفته‌اند، با هم وارد دانشگاه شده‌اند و جبهه رفتن‌شان هم با هم بوده است. یکی دیگر از ایده‌های خوب فیلم برداشتن دیوار میان دو خانه بود که نشان‌دهنده‌ی نزدیکی بی اندازه‌ی این دو پیرزن تنها به یکدیگر است. اما وجود برخی از افراد در این فیلم اضافه به نظر می‌رسد و توجیه و ربط منطقی با داستان در وجود آن‌ها مشاهده نمی‌شود. نقشی که سعید پورصمیمی به عهده دارد کمکی به پیشبرد داستان نمی‌کند و حتی با حذف او  لطمه‌ای به کل داستان وارد نمی‌شود. نوه‌ی احترام سادات شخصیتی منفعل دارد و جز حرف زدن با موبایل و خندیدن وظیفه‌ی دیگری ندارد. اما انصفا از بازی غافلگیر کننده‌ی دو بازیگر مسن فیلم با بازی شیرین یزدان‌بخش و رابعه‌ی مدنی نمی‌توان گذشت. اسعدیان در بازی گرفتن از این دو نابازیگر بسیار استادانه و ماهرانه عمل کرده است.

«بوسیدن روی ماه» با ایده‌هایی که داشت، می‌توانست با پرداخت دقیق‌تر آن‌ها در هنگام نوشتن فیلم‌نامه و اجرا در کارگردانی به فیلمی بسیار بهتر از این تبدیل شود اما با بهره‌برداری نکردن از موقعیت‌هایی که در دل داستان وجود دارد و هدر دادن آن‌ها این موقعیت را از دست داد. در نهایت باید گفت «بوسیدن روی ماه» که به عنوان یکی از شانس‌های جشنواره‌ی امسال مطرح می‌شد، نتوانست انتظاراتی که از آن می‌رفت را برآورده کند. وای، وای، به این فکر می‌کنم اگر چنین ایده‌ای را حاتمی‌کیا با زاویه‌ی دید منحصر به فردش تبدیل به فیلم‌نامه می‌کرد و با مؤلفه‌های خاص سینمای خود آن را جلوی دوربین می‌برد، چه جواهری از دل آن بیرون می‌آمد! اما صد حیف و صد افسوس...
امتیاز: 6 از 10

آمین خواهیم گفت (سامان سالور)

سامان سالور یکی از مستعدترین کارگردان‌های جوان سینمای ایران است. مختصات کارگردانی را می‌داند و جهان انتزاعی خاص خود را دارد. اما مشکل همین جهان‌بینی منحصر به فرد اوست. علاقه‌ی او در ترسیم انسان‌های دور افتاده از جهان مدرن. آدم‌هایی که نمود بیرونی آن‌ها را در جهان اطراف خود نمی‌بینیم و نمی‌توانیم به آن‌ها نزدیک شویم. آدم‌هایی که تفاوت آن‌ها تنها در شیوه‌ی زندگی کردن آن‌ها با انسان مدرن شهری نیست، بلکه حتی در شکل ظاهری و جهان‌بینی نیز از اساس متفاوت هستند. «آمین خواهیم گفت» رجعتی دوباره به فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین است و ماجرای آن در یک ناکجا آباد می‌گذرد. فیلمی لا مکان و لا زمان با شخصیت‌هایی ناشناخته و لوکیشین‌های عجیب و غریب در مناطق دور افتاده و سرشار از کادربندی‌های عکس‌گونه و زیبا.
در «آمین خواهیم گفت» کسی را نمی‌توان به عنوان شخصیت اول انتخاب کرد. فیلم دوست دارد به سمتی برود که شخصیت اصلی آن، مکان و جمع آدم‌های عجیب و غریب و ناشناخته باشد. مدتی باید بگذرد و منتظر شروع داستان باشیم اما با گذشت زمان می‌فهمیم اصلا داستانی قرار نیست شروع شود و کل ماجرای فیلم به ترسیم زندگانی همین آدم‌های به دور از شهر و زندگی شهری می‌گذرد. آدم‌هایی که به نظر نمی‌رسد خارج از منطق فیلم آمین خواهیم گفت، جایی در جهان بیرونی داشته باشند. در نهایت ریتم کند، نداشتن داستان و عدم برقراری ارتباط با آدم‌های داخل فیلم، از آمین خواهیم گفت فیلمی کسل کننده ساخته است که خیلی سخت می‌تواند با مخاطب عام ارتباط برقرار کند.
امتیاز: 3.5 از 10


برچسب‌ها: جشنواره‌ی فیلم فجر, زندگی خصوصی آقا و خانم میم, ابراهیم حاتمی‌کیا, حمید فرخ‌نژاد, بوسیدن روی ماه, همایون اسعدیان, سینما
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 2:13  توسط میلاد زمانه  | 

مروری بر سی اُمین جشنواره‌ی فیلم فجر - سایر فیلم‌ها (1)

نمایی از فیلم بی خود و بی جهت به کارگردانی عبدالرضا کاهانی
بی‌خود و بی‌جهت (عبدالرضا کاهانی)

سینما جایی است برای خلق کردن. خلق آدم‌هایی تازه، خلق موقعیت‌های تازه و خلق روابطی تازه با همه‌ی پیچیدگی‌ها و آشفتگی‌هایش. و اگر این خلق، بازتولید هنرمندانه‌ای باشد از واقعیتی که در آن زندگی می‌کنیم ارزشی دو چندان دارد؛ نگاه کردن به زندگی از زوایه‌ای که تماما شبیه آن نیست اما الهام گرفته از آن است و سرشار از نشانه‌هایی است که ما را به زندگی واقعی ارجاع می‌دهد. و این درست همان کاری است که عبدالرضا کاهانی در فیلم‌های خود و به خصوص در «بی‌خود و بی‌جهت» کرده است.

کاهانی کاراکترهای فیلم‌هایش را در موقعیت‌های بدیعی قرار می‌دهد که ما را یاد زندگی خودمان می‌اندازد. موقعیت‌هایی که همدلی برانگیزند و اگر چه گویا متعلق به جهانی دیگرند اما به شدت شبیه جهانی است که ما در آن زیست می‌کنیم. هنر کاهانی نیز در همین است. او در سینمایی که دیگر اهالی‌اش از تعریف کردن یک قصه‌ی ساده عاجزند، موفق به خلق جهانی منحصر به فرد و مخصوص به خودش شده است. وقتی می‌بینیم بزرگان این سرزمین، دیگر حتی نمی‌توانند مؤلفه‌های شناخته شده‌ی فیلم‌های خود را در آثار جدیدشان بازسازی (و نه حتی بازتولید) کنند، تازه می‌فهمیم در چنین وضعیتی کاهانی دارد چه کار بزرگی می‌کند.

در روزگاری کیمیایی و سال‌هایی حاتمی‌کیا توانسته بودند جهانی تازه با قهرمان‌هایی تازه برای ما خلق کنند و بعد از آن شاید کارگردان‌هایی داشتیم که سبک منحصر به فردی داشتند اما در کارهای‌شان خبری از یک جهان جدید با قهرمان‌هایی که به توان نزدیک‌شان شد نبود. اما حالا کاهانی با سبک و بیان و اندیشه‌ی مخصوص خودش دست به چنین کاری زده است. قهرمانان فیلم‌های کیمیایی قالبا آدم‌هایی بودند زخم خورده و عصیانگر که از میان طبقه‌ی فرودست جامعه برخاسته بودند و شخصا به دنبال احقاق حق و جبران ظلمی بودند که بر آن‌ها رفته بود و قهرمانان فیلم‌های حاتمی‌کیا رزمندگان گمنام و آرمانگرایانی بودند که روز به روز به حاشیه می‌رفتند و منزوی می‌شدند و این رانده شدن به حاشیه و انزاوای آرمان‌های‌شان آن‌ها را به طغیان می‌کشید. هم حاتمی‌کیا و هم کیمیایی هر دو سال‌ها به عنوان تنها کارگردانانی مطرح بودند که متناسب با روح زمانه‌ی خود توانایی خلق جهانی منحصر به فرد و خاص خود را داشتند و در دوره‌ی خودشان نیز با استقبال بی‌نظیری روبه‌رو گشتند.

اما حالا پس از سال‌ها کارگردانی متولد شده است که توانسته در مجموعه‌ی کارهای خود جهانی نو را به تصویر بکشد. جهانی با شبه قهرمان‌هایی مستأصل که در رتق و فتق امور خود نیز درمانده‌اند. شخصیت‌های کاهانی هیچ رنگ و بویی از «قهرمان» ندارند و حتی خود کاهانی نیز در پی خلق قهرمان نیست. او موقعیت‌های ساده‌ای را خلق می‌کند که تبدیل به معضلی بزرگ و لاینحل می‌شوند که گویا راهی برای فرار از آن‌ها نیست. کاراکترهای فیلم‌های کاهانی آدم‌های بی آرمانی هستند که نه فریاد تظلم سر می‌دهند و نه به انزوا و حاشیه رانده شده‌اند. بلکه اساسا در حاشیه و غرق در روزمرگی زندگی می‌کنند و پای‌شان روی زمین است. کسانی که دنبال دو میلیون برای پول‌پیش خانه‌ی اجاره‌ای‌شان هستند و یا درگیر یک اسباب‌کشی ساده می‌شوند اما چنان ماجراها گره می‌خورد که دیگر نه تنها با دست که با دندان هم نمی‌شود بازشان کرد و از همین طریق شخصیت‌هایش را به نهایت استیصال و درماندگی می‌کشاند.

«بی‌خود و بی‌جهت» نیز حاصل چنین سینمایی است. ماجرایی که در یک صبح تا ظهر می‌گذرد و آدم‌هایی که دوباره بر سر هیچ و بی‌خود و بی‌جهت گرفتار موقعیت به ظاهر ساده‌ای شده‌اند اما واقعا هیچ راه حلی پیش روی‌شان نیست. هنر کاهانی نیز در این است که مخاطبان را درگیر همین ماجرای ساده و یک خطی می‌کند و در یک لوکیشن محدود و داستانی تک خطی که در زمانی محدود اتفاق می‌افتد، درام می‌سازد. آن هم با دقتی ستودنی در جزئیات و بدون آن که بخواهد کسی را مرعوب تکنیک کند. یکی از ویژگی‌های «بی‌خود و بی‌جهت» نسبت به سایر کارهای کاهانی، استفاده‌و ارجاع کمتر و خیلی محدود به مسائل جنسی و استفاده از الفاظ رکیک است، که با این وجود و عدم استفاده از چنین مؤلفه‌هایی به خوبی توانسته بار طنز خود را هم حفظ کند.

بی‌خود و بی‌جهت دو تا بازی درجه یک هم دارد. اولی بازی خیره کننده‌ی نگار جواهریان در نقشی متفاوت است که سهم زیادی از موفقیت این فیلم به خاطر حضور اوست و دیگری هم بازی رضا عطاران که مثل همیشه با رگه‌های طنزی که همواره در بازی‌اش وجود دارد لحظات کمیکی را برای تماشاگران می‌آفریند.
امتیاز: 8 از 10

یکی می‌خواد باهات حرف بزنه (منوچهر هادی)

«یکی می‌خواد باهات حرف بزنه» فیلمی است که خودش را درگیر جزئیات نمی‌کند و می‌خواهد برای ما قصه تعریف کند. فیلم برای خودش آغاز و فرجامی در نظر گرفته و سعی می‌کند از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر برسد. مسیر مشخصی را برای خود تعریف کرده و سعی دارد عناصر لازم را در طول فیلم به داستانش اضافه کند. منوچهر هادی پیش از این فیلم «قرنطینه» را ساخته بود که آن هم نمونه‌ی دیگری از یک فیلم قصه‌گو بود. قصدی در مقایسه‌ی این دو فیلم نیست اما هادی در «قرنطینه» راه بهتری را برای روایت در نظر گرفته بود. فیلم دوم او همزمان با موج اصغر فرهادیسم سینمای ایران ساخته شده است و هادی نیز از این جریان تأثیر گرفته. فیلم دارای یک دوربین روی دست غیر ضروری و بیمارگونه است و این موضوع به فیلم ضربه‌ی عمیقی وارد کرده. به نظر می‌رسد اگر به جای دوربین روی دست در فیلم‌برداری از سه پایه استفاده می‌شد، نتیجه‌ی کار، محصول بهتری داشت. جنس داستانی که هادی در «یکی می‌خواد باهات حرف بزنه» روایت می‌کند، نیازی به دوربین روی دست و لرزش‌های آن ندارد. یکی دیگر از شباهت‌های این فیلم با کارهای فرهادی نوع گره‌افکنی در داستان است. قرار دادن یکی از شخصیت‌های فیلم در مقابل یک دو راهی سخت، با این تفاوت که فرهادی می‌داند که کی و چگونه باید از این موقعیت استفاده و بهره‌برداری کند اما دیگران صرفا می‌خواهند چیزی شبیه به آن موقعیت را در فیلم خودشان داشته باشند. چیزی که قبل از وجود یک عنصر در داستان اهمیت دارد، طرز استفاده‌ی آن عنصر است. اگر بلد باشی برده‌ای و اگر نه ایده را می‌سوزانی.

«یکی می‌خواد باهات حرف بزنه» دارای مضمونی اجتماعی است. فیلم افتتاحیه‌ی خوبی دارد و در همراه کردن مخاطب با خود موفق عمل می‌کند. رابطه‌ی پنهانی یاسمن با خواستگار سابق مادرش موضوع کنجکاوی برانگیزی است و در تماشاگر ایجاد حساسیت می‌کند اما در ادامه متوجه می‌شویم قصه‌ی اصلی این نیست و با اتفاقی که می‌افتد روند ادامه‌ی داستان تغییر می‌کند. اگر چه این اتفاق در پس زمینه‌ی داستان وجود دارد اما کم‌کم خود آن نیز به حاشیه می‌رود و دستمایه‌ای می‌شود برای پی بردن به گذشته‌ی لیلا (آنا نعمتی) و مصطفی (شهاب حسینی). در واقع با ماجراهایی که پیش می‌آید لیلایی که شوهر سابقش، مصطفی را متهم کرده بود حالا خودش هم در مظان اتهام قرار می‌گیرد.

بعد از ماجرایی که برای یاسمن (دختر نوجوان لیلا و مصطفی) پیش می‌آید، داستان در یک بلاتکلیفی آزار دهنده‌ای پیش می‌رود. بلاتکلیفی اینکه گذشته‌ی لیلا و مصطفی واقعا چه بوده است؟ اما هدف داستان این نیست زیرا در گفت‌وگوی آن‌ها در زندان به این سوال پاسخ داده می‌شود. و یا اینکه لیلا و مصطفی بر سر ماجرای یاسمن کنار می‌آیند یا نه؟ که البته این نیز تکلیفش بدون اینکه به دلیل منطقی آن –با توجه به آنچه تا کنون در فیلم اتفاق افتاده است- پی ببریم مشخص می‌شود.

البته بیان این موارد به معنای بی کیفیت بودن آن نیست. «یکی می‌خواد باهات حرف بزنه» اگر چه در طی کردن روند یک داستان انسجام لازم را ندارد و ریتم فیلم از سکانس ملاقات لیلا و مصطفی در زندان کند می‌شود و تماشاگر را خسته می‌کند اما تلاش خود را برای بیان کردن مقاصد خود به کار می‌گیرد و شجاعت نتیجه‌گیری را دارد و بر خلاف جریان سال‌های اخیر به پایان باز بی منطق رو نمی‌آورد و نتیجه را به سلیقه‌ی مخاطب واگذار نمی‌کند و قصه را به نقطه‌ی فرجامی خود می‌رساند.
امتیاز: 4.5 از 10

بی خداحافظی (احمد امینی)

فیلمی متعلق به سینمای تجاری که با استفاده از یک ستاره‌ی موسیقی قصد ترکاندن گیشه را دارد. از نمونه‌های مشابه این فیلم می‌توان به «پر پرواز» با بازی شادمهر عقیلی اشاره کرد. بعد از تیتراژ آغازین فیلم جمله‌ای نوشته می‌شود با این مضمون که "اتفاقات و اشخاص موجود در این فیلم لزوما واقعی نیستند و این فیلم تنها بخشی از زندگی رضا صادقی را روایت می‌کند." در واقع وقتی رضا صادقی با اسم و رسم واقعی خود در فیلمی بازی می‌کند اما در ابتدای فیلم چنین جمله‌ای نوشته می‌شود شاید کمی باعث سردرگمی مخاطب شود. در این صورت نمی‌توان تشخیص داد کدام قسمت‌ها بر اساس واقعیت و کدام بر اساس تخیل است و این موضوع مرز بین واقعیت و خیال را از بین می‌برد.

شاید اگر فیلم بر اساس زندگی رضا صادقی روایت می‌شد (یعنی بر اساس یک داستان تماما واقعی) و یا مانند «پر پرواز»، رضا صادقی نقش خواننده‌ای را بازی می‌کرد که اسمش رضا صادقی نبود (یعنی بر اساس یک داستان تماما خیالی) امکان برقراری رابطه با فیلم راحت‌تر می‌شد و مهم‌ترین اشکال فیلم نیز این است که ما نمی‌دانیم باید داستان رضا صادقی واقعی را پیگیری کنیم و یا معمای موجود در داستان یعنی انزوا و علت کما رفتن او را؟ در واقع مشخص نبودن این مرزها باعث می‌شود در درک و فهم فیلم کمی دچار مشکل شویم.

اما در نهایت بیشترین اتکای «بی خداحافظی» به رضا صادقی و ترانه‌هایی است که او می‌خواند و در لحظاتی به بیننده‌ی کلیپ‌کنسرت‌های رضا صادقی تبدیل می‌شویم. در واقع شاید همین موارد است که قرار است مردم را به سالن‌های سینما بکشاند و مخاطبین این فیلم شاهد لحظاتی از تلفیق موسیقی و سینما با حضور یکی از ستاره‌های پاپ باشند. اگر چه تهیه‌کننده و کارگردان فیلم نیز دین خود را به بازیگر اصلی خود ادا می‌کنند و فیلم‌نامه کاملا در خدمت ستاره‌ی پاپ است به گونه‌ای که شخصیت او کاملا سفید و مثبت ترسیم می‌شود و او در جامعه‌ای است که نمی‌تواند رفتارهای دیگران را تحلیل و تفسیر کند.

 شخصیت‌پردازی رضا صادقی و روند داستان طوری بود که شخصا احساس می‌کردم در پایان فیلم، رضا صادقی به پیامبری مبعوث می‌شود! مخصوصا با آن سکانسی که در نیمه‌های شب هواداران رضا صادقی با شمع و گیتار جلوی بیمارستان جمع شده‌اند و برای سلامتی او دعا می‌کنند و شعر می‌خوانند. با این حال ایده‌ی فیلم بی خداحافظی از آن دست ایده‌هایی است که می‌تواند مخاطب عام را به داخل سالن‌های سینما بکشاند و با خواندن چند ترانه لحظات متفاوتی را برای او خلق کند.
امتیاز: 3.5 از 10


برچسب‌ها: جشنواره‌ی فیلم فجر, عبدالرضا کاهانی, مسعود کیمیایی, ابراهیم حاتمی‌کیا, رضا عطاران, اصغر فرهادی, شادمهر عقیلی, رضا صادقی, سینما
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 3:5  توسط میلاد زمانه  | 

مروری بر سی اُمین جشنواره‌ی فیلم فجر - کارگردان‌های معروف، فیلم‌های بد

نمایی از فیلم نارنجی پوش به کارگردانی داریوش مهرجویی
نارنجی پوش (داریوش مهرجویی)

یک فیلم به شدت ناامید کننده از کارگردان با سابقه‌ی سینمای ایران. داستان فیلم مبنای درستی ندارد و منطقی که بر فیلم حاکم است مختص خود آن است و جایی در جهان خارج ندارد. در واقع مهرجویی با نارنجی‌پوش درصدد خلق یک جهان سینمایی است و برای بیان مقاصد خود، مجبور است جهانی تازه خلق کند و در آن از دغدغه‌های خود سخن بگوید. هر چند در خلق و پرداخت این جهان و داستان توفیق چندانی پیدا نمی‌کند.

داستان فردی که با لیسانس عکاسی، تصمیم می‌گیرد رفتگر شود و به تمیز کردن خیابان‌های شهر مشغول شود و بدین ترتیب به تیتر یک تمام روزنامه‌ها و تلویزیون تبدیل می‌شود و حتی بعد از بیماری، شهردار به عیادت او می‌رود. محبوبیت او به حدی می‌رسد که به «نارنجی پوش» شهرت می‌یابد و در کوچه و خیابان از او طلب امضا می‌شود. داستان واقعا بر پایه‌ی چنین ماجرایی استوار است و قصه‌های فرعی آن هم هیچ کمکی به اصل ماجرا نمی‌کنند. حتی چیزی که عکاس را تبدیل به رفتگر می‌کند هم علت قانع کننده‌ای نیست: فنگ شوئی!

داستان «نارنجی پوش» دقیقا به همین دلایلی که منطبق بر واقعیت و جامعه‌ای که در آن زیست می‌کنیم نیست، مجبور است جهانی تازه را خلق کند اما مشکل اینجاست که در چیدن عناصر این جهان در کنار هم، موفق عمل نمی‌کند. ما آدم‌هایی را می‌بینیم که در جامعه‌ی ما و با قوانین عرفی و اجتماعی آن زندگی می‌کنند اما روابط و منطق حاکم بر آن‌ها متعلق به جهان دیگری است و این تناقض جور در نمی‌آید و با یکدیگر منطبق نمی‌شوند. تازه همه‌ی این‌ها فارغ از گاف‌های فراوانی است که در فیلم‌نامه‌ی «نارنجی پوش» وجود دارد.

شیوه‌ی کارگردانی و روایت فیلم هم مستندگونه است که با منطق حاکم بر آن هماهنگ نیست. ضمن اینکه بازی غلو شده‌ی حامد بهداد و لیلا حاتمی، فیلم را به شدت تصنعی کرده و نوع بازی‌ها به گونه‌ای است که احساس می‌شود یک بازیگر آماتور برای اولین بار مقابل دوربین رفته است! در نهایت باید گفت، «نارنجی پوش» هم نتوانست انتظارات را برآورده کند. فیلمی آشفته که در تمام بخش‌های خود به طرز ناباورانه‌ای در سطح نازلی قرار دارد و به نظر می‌رسد اولین فیلم یک کارگردان جوان باشد تا بیست و چندمین فیلم یک کارگردان کارکشته!
امتیاز: 1 از 10

در انتظار معجزه (رسول صدر عاملی)

«در انتظار معجزه» آخرین قسمت از سه‌گانه‌ی زائر، ساخته‌ی رسول صدر عاملی است که به جرأت می‌توان گفت ناامید کننده‌ترین قسمت از این سه‌گانه است. فیلمی کشدار که در بهترین حالت می‌توانست یک فیلم کوتاه پنج دقیقه‌ای باشد. فیلم‌نامه‌ی «در انتظار معجزه» به هیچ وجه کشش تبدیل شدن به یک فیلم سینمایی بلند را ندارد و به همین دلیل تبدیل شده به فیلمی با سکانس‌های طولانی و بدون دیالوگ که لحظات زیادی از آن به سکوت می‌گذرد.

در واقع باید گفت ایده‌ای که کارگردان برای پایان‌بندی فیلم در نظر داشته است، علتی شده برای ساختن چنین فیلمی که به غیر از همان اتفاقی که در سکانس پایانی قرار است رخ دهد، هیچ ایده و طرحی برای پیشبرد داستان وجود ندارد و به همین دلیل است که فیلم در لحظاتی تبدیل می‌شود به روایت قصه‌ی آدم‌های دیگر و نچسبی که صرفا برای طولانی شدن فیلم در خدمت داستان در آمده‌اند. مثل ماجرای پیرزن داخل کوپه، سربازها و دختران دانشجو که نه شخصیت‌پردازی می‌شوند و نه در داستان مود توجه و داستان‌پردازی قرار می‌گیرند و وجودشان به شدت غیر ضروری و بدون توجیه است.

رسول صدر عاملی متعلق به سینمای قصه‌گو است و مقابل دوربین بردن چنین فیلم‌نامه‌ی بدون چفت و بست و بی‌سلیقه‌ای از او انتظار نمی‌رفت. احتمالا خیلی از ما تجربه‌ی سفر کردن به مشهد با قطار را داریم و خاطره‌ای هم برای تعریف کردن از چنین سفری در ذهن اکثر کسانی که چنین سفری را تجربه کرده‌اند وجود دارد. واقعا نوشتن فیلم‌نامه‌ای که خط اصلی آن ماجرای سفری با قطار به مشهد است کار سختی برای صدر عاملی بوده است؟ نمی‌شد داستان‌های فرعی مختلفی را در نظر داشت و حتی در راستای همان پایان‌بندیِ مد نظر صدر عاملی به کار گرفت؟

اما به جای همه‌ی این‌ها، کارگردان ترجیح می‌دهد ریتمی بسیار کند و حوصله سر بر را جایگزین فیلم‌نامه‌ای جذاب با داستان‌های فرعی کوتاه و تماشاگر پسند که متناسب با ذات داستان فیلم باشد، کند. عجیب آن است که حتی به کار گرفتن بازیگران سرشناس و توانا هم کمکی به روند داستانی فیلم نمی‌کند و لحن بد و ناموزون فیلم بر همه جای آن سایه انداخته است.
امتیاز: نیم از 10

یک روز دیگر (حسن فتحی)


فیلم قبلی حسن فتحی –یعنی کیفر- فیلم خوبی بود و نشان از این داشت که فتحی علاوه بر اینکه سریال ساز خوبی است، در سینما هم حرف‌هایی برای گفتن دارد اما فیلم سینمایی جدید او با نام «یک روز دیگر» فاقد جذابیت فیلم‌های پیشین اوست و حکم عقبگردی ناامید کننده را دارد.

تمام ماجرای فیلم در پاریس می‌گذرد و تقریبا همه‌ی بازیگران آن منهای حضور چند دقیقه‌ای هدیه تهرانی، خارجی هستند و فیلم را باید با زیرنویس فارسی دید. ماجرا درباره‌ی پولی است که در یک روز دست به دست می‌شود تا در نهایت دوباره به صاحب اصلی آن باز می‌گردد. نوع پرداخت فیلم به گونه‌ای است که کشش فیلم بلند را ندارد و بیشتر می‌تواند به یک فیلم کوتاه موفق تبدیل شود تا فیلمی بلند و سینمایی. قرار است با دست به دست شدن پول، هر بار با ماجرایی تازه آشنا شویم و به دل داستانی تازه برویم و با آدم‌ها و دغدغه‌هایی مختلف گره بخوریم اما هیچ ربط منطقی میان این افراد وجود ندارد و حتی با حذف یک یا چندتا از این ماجراها خللی در داستان به وجود نمی‌آید و البته می‌شد با اضافه کردن چند داستان دیگر بر حلقه‌های این سلسله افزود و داستان را همین طور ادامه داد.

شاید اگر رنگ و لعاب یک پایتخت اروپایی نبود، تماشاگر خیلی زودتر از ادامه‌ی پیگیری این داستان خسته شود و آن را نیمه کاره رها کند. ماجرای فیلم خیلی زود لو می‌دهد که پول قرار است دوباره به صاحب اصلی آن بازگردد و از هیچ ایده‌ی خلاقانه و مبتکرانه‌ای هم برای گردش پول استفاده نمی‌شود و حتی دغدغه‌ی آدم‌های فیلم که هر کدام تعلق به فرهنگ و ملیتی خاص دارند، جهان شمول نیست و نمی‌تواند همدلی مخاطب ایرانی خود را برانگیزد و به نظر می‌رسد این فیلم بیشتر برای مخاطبان غیر ایرانی ساخته شده است.

چیزی که بیشتر از همه مایه‌ی تعجب بود، دیالوگ نویسی سطحی حسن فتحی در این فیلم است. دیالوگ‌هایی بعضا شبه ادبی و شعارگونه که تقریبا کاربردی در مکالمات روزمره ندارند. دیالوگ‌های ماندگار فتحی در شب دهم و میوه‌ی ممنوعه و مدار صفر درجه را چطور باید کنار این‌ها گذاشت؟
امتیاز: 2 از 10

پله‌ی آخر (علی مصفا)

فیلمی از علی مصفا که بیشتر او را در مقام بازیگری در نقش شخصیت‌های خونسرد دیده‌ایم و به نظر می‌رسد این خونسردی جزو ذات علی مصفا است که حتی به فیلمش هم سرایت کرده. با «پله‌ی آخر» به سختی می‌توان ارتباط برقرار که بیشتر برمی‌گردد به ریتم و نوع روایت آن.

تماشای «پله‌ی آخر» شبیه حل کردن یک پازل است! البته نه به دلیل این که در آن معماهای پیچیده‌ای وجود دارد بلکه روایت غیر خطی و کات‌های مداوم آن که باعث شکسته شدن زمان و مکان شده است، آن را تبدیل به فیلمی پیچیده کرده که برقراری ارتباط با آن کار بسیار سختی به نظر می‌رسد که تنها دلیل آن هم نوع روایت آن است.

در فضای کلی فیلم دلیل قانع کننده‌ای برای این شیوه‌ی روایت نمی‌بینیم و به نظر می‌رسد اتخاذ چنین روشی برای پیشبرد داستان تنها به این دلیل است که کارگردان آن چنین فرمی را برای روایت کردن می‌پسندیده است. «پله‌ی آخر» را می‌توان با روایت خطی دید بدون این که اتفاقی برای کلیت اثر بیفتد. اگر چه بزرگترین ضعف «پله‌ی آخر» همین فرم بیمارگونه‌ی روایت آن است اما در بخش فیلم‌نامه هم با داستان تکان دهنده و پر تعلیق و پیچیده و یا حتی با قصه‌ای روان و عمیق و تماشاگر پسند روبه‌رو نیستیم. فیلم‌نامه‌ی «پله‌ی آخر» پر از خلأ و ماجراهایی است که از ساختار آن بیرون می‌زند و معلوم نیست چه ربطی با قصه‌ای دارند که در حال تماشای آن هستیم. در خیلی از سکانس‌ها باید کارگردان کنارمان باشد تا از او بپرسیم: ببخشید آقای کارگردان، منظورتان از این سکانس چی بود؟

روایت غیر خطی و کات‌های مداوم باید با کلیت اثر متناسب باشد. ما نمونه‌های موفقی در سینمای ایران داشته‌ایم که می‌توان از فیلم «تنها دوبار زندگی می‌کنیم» نام برد. در آن‌جا، روایت غیر خطی منطبق بر ساختار فیلم است و باعث جذابیت آن شده است و یکی از دلایل موفقیت آن هم، همین شیوه‌ی روایت آن است. اما این موضوع برای هر قصه‌ای جواب نمی‌دهد و نباید صرفا به خاطر چنین شیوه‌ی روایتی، مرعوب آن شد.
امتیاز: 2 از 10

بیداری (فرزاد مؤتمن)


تصور کنید قرار است فیلمی ببینید به کارگردانی فرزاد مؤتمن، کارگردان فیلم‌هایی چون «شب‌های روشن» و «صداها»، تهیه‌کنندگی سعید حاجی‌میری که در کارنامه‌ی خود در همین اواخر فیلم موفقی مثل «پسر آدم، دختر حوا» را داشت و همین طور بازیگری حامد بهداد و نیکی کریمی و شقایق فراهانی. خب وقتی با یک همچین کادر حرفه‌ای طرف هستید قاعدتا با این پیش زمینه به دیدن این فیلم خواهید رفت که قرار است فیلم خوبی را ببینید اما کاملا در اشتباه هستید!

«بیداری» یک فضاحت سینمایی است که متأسفانه قرار است به وقایع انقلاب و جنگ و فرزندان شهدا و مسائلی از این دست هم اشاره کند. فیلمی که می‌خواهد وارد فضاهایی ماورایی شود اما به مضحک‌ترین شیوه‌ی ممکن! فیلم در سه زمان مختلف یعنی سال‌های 57، 63 و 87 می‌گذرد اما برای بازی با زمان از هیچ منطقی سود نمی‌برد و اصولا منطق روایتی در این فیلم جایگاهی ندارد. اصل و ساختاری که فیلم بر پایه‌ی آن بنا شده است آن‌قدر دچار اشکال است که صحبت کردن درباره‌ی شخصیت‌پردازی، قصه‌پردازی، دیالوگ‌ها، جلوه‌های ویژه و بازی‌ها کاری بیهوده و وقت تلف کردن است!‌

واقعا معلوم نیست چه اتفاقی می‌افتد که چنین فیلمی با همکاری بنیاد سینمایی فارابی ساخته می‌شود. قطعا اگر قرار بود مخالفان و دشمنان با مفاهیم و مضامینی که در فیلم مطرح می‌شود، فیلمی در به سخره گرفتن این مفاهیم می‌ساختند، هرگز به چنین توفیقی دست پیدا نمی‌کردند! جدا که جای تأسف دارد...
امتیاز: صفر از 10


برچسب‌ها: جشنواره‌ی فیلم فجر, نارنجی پوش, داریوش مهرجویی, حامد بهداد, بنیاد سینمایی فارابی, سینما
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 0:13  توسط میلاد زمانه  | 

مروری بر سی اُمین جشنواره‌ی فیلم فجر - فیلم‌های اول

نمایی از فیلم خوابم می‌آد به کارگردانی رضا عطاران
خوابم می‌آد (رضا عطاران)

«خوابم می‌آد» اولین تجربه‌ی رضا عطاران در سینماست اما همه‌ی ما از پیشینه‌ی بلند بالایی که در تلویزیون دارد آگاه هستیم و به همین خاطر کار برای او به عنوان یک فیلم اولی کمی مشکل است. عطاران بعد از سال‌ها کار در تلویزیون به سینما آمده تا بخت و توانایی خود را در این عرصه هم بیازماید و نشان دهد. «خوابم می‌آد» همانند کارهای سابق رضا عطاران فیلمی کمدی است هر چند در این فیلم از جایی به بعد لحن همیشگی خود را کنار می‌گذارد و روش جدیدی را برای روایت داستان در پیش می‌گیرد.

فیلم به لحاظ فرم روایت دارای دو نیمه‌ی متفاوت است. در نیمه‌ی اول آن، همه‌ی مؤلفه‌های کارهای پیشین عطاران دیده می‌شود و سراسر آن آکنده از جنس شوخی‌های طنز رضا عطاران است. در فیلم هم از طنز موقعیت استفاده شده و هم طنز کلامی مورد بهره قرار گرفته است. عطاران در این فیلم هم، برای خنداندن مخاطب از شوخی با توالت، الفاظ رکیک و مسائل جنسی استفاده می‌کند و تا حد امکان تماشاگر را می‌خنداند و از ابتکارات بسیار هوشمندانه‌ای برای دور زدن محدودیت‌ها استفاده می‌کند. برای مثال، نقش مادر رضا عطاران را اکبر عبدی بازی می‌کند و از این طریق بسیاری از محدودیت‌ها را کنار می‌گذارد و به وسیله‌ی آن، موقعیت‌های کمیک بدیعی را خلق می‌کند. باید گفت عطاران در خلق موقعیت‌های کمیک و استفاده از شوخی‌ها تبحری استثنایی دارد که غیر قابل انکار است.

اما با ورود فیلم به مرحله‌ی دوم خود، کم‌کم از دوز شوخی‌ها کاسته می‌شود و فیلم به فضایی جدید وارد می‌شود. نیمه‌ی دوم «خوابم می‌آد» برای ما به عنوان مخاطب و حتی خود عطاران به عنوان فیلمساز، قلمرویی جدید و ناشناخته به حساب می‌آید. در این قسمت، فیلم از حیطه‌ی تخصصی عطاران خارج می‌شود و دیگر شباهتی به آثار پیشین او ندارد. رنگ و بوی کمدی فیلم کمتر می‌شود و در ادامه روند داستان رگه‌هایی از فانتزی را به خود می‌گیرد. فیلم با وارد شدن به این مرحله دیگر تماشاگر را نمی‌خنداند و یا حداقل کمتر می‌خنداند و دغدغه‌ی آن دیگر خنداندن نیست. درست از همین لحظه، فیلم از ریتم می‌افتد و این مسئله تماشاگری که تا این لحظه با یک کمدی کلام و موقعیت محض رو به رو بوده است و حالا به فضایی متفاوت از چیزی که تا کنون دیده است رفته را اندکی کسل می‌کند.

طراحی صحنه و ترسیم فضای خانواده از اجرایی خوب برخوردار است. ضمن اینکه در این فیلم با یک اکبر عبدی درجه یک روبه‌رو هستیم و بازی او در نقش مادر آنقدر یکدست و روان است که غافلگیرمان می‎‌کند. بعد از تماشای فیلم به این فکر می‌کردم که: اگر قرار باشد اکبر عبدی برای بازی در این نقش، سیمرغ بگیرد، باید کاندید بهترین بازیگر مرد شود یا زن؟!

...که البته جوابش را گرفتم!
امتیاز: 5.5 از 10

میگرن (مانلی شجاعی‌فر)

«میگرن» پیش از هر چیز، فیلمی زنانه است و شباهت زیادی با آثار ادبیات زنانه معاصر دارد. زنان فیلم میگرن شباهت زیادی به آثار افرادی چون زویا پیرزاد و فریبا وفی دارند و شاید به توان گفت «میگرن» یک فیلم در ترسیمی از موقعیت اجتماعی زنان در دنیای امروز است. نسل‌های متفاوتی از این جنس در فیلم حضور دارند و فیلم می‌کوشد به نوعی دغدغه‌های هر کدام را نشان دهد. از کودک تا میانسال و پیر. از خانه‌دار تا شاغل.

«میگرن» نیز در راستای پرداختن به روند جدید و شکل گرفته‌ی سینمای ایران، یعنی پرداختن به دغدغه‌های طبقه‌ی متوسط و زنان این طبقه قرار دارد. و روایت دیگری است از مؤلفه‌های ثابتی که در این فیلم‌ها بدان‌ها تأکید می‌شود. چیزهایی مثل تنهایی، آشفتگی، محاصره بودن در میان مشکلات متعدد، مهاجرت، بگو مگوهای خانگی و زن و شوهری و مواردی دیگر از این دست که در این گونه فیلم‌ها تکرار می‌شود.

در مورد ساختار فیلم‌نامه باید به این مورد اشاره کرد که ربط معناداری میان سه خانواده برگزیده شده وجود ندارد و صرفا برای دقایقی با هر کدام همراه می‌شویم، ضمن این که توجه بیش از حد کارگردان به برخی از جزئیات نیز کمی نامشخص و بی دلیل به نظر می‌رسد. اگر چه به عنوان کار اول کارگردان، فیلم از ساختار قابل قبولی برخوردار است اما در هر صورت همین موضوع نیز باعث شده کارگردان کمی بیش از حد درگیر تکنیک شود.

در مورد بازی‌ها تنها افشین هاشمی و گوهر خیراندیش توانسته‌اند کمی متفاوت‌تر از نقش‌های پیشین خود به ایفای نقش بپردازند و سایرین چیزی فراتر از بازی‌های گذشته‌ی خود ارائه نکرده‌اند. ضمن این که جنس بازی هنگامه قاضیانی به شدت یادآور فیلم «به همین سادگی» بود و قاضیانی نتوانسته از کلیشه‌های آن نقش خارج شود.
امتیاز: 5 از 10

بغض (رضا دُرمیشیان)

«بغض» فیلمی خوش ساخت و اولین تجربه‌ی سینمایی رضا دُرمیشیان در مقام کارگردان است. درمیشیان که سابقه‌ی دستیاری مهرجویی را دارد در اولین کار سینمایی خود نشان داد تسلط خوبی بر سینما دارد و کار او به عنوان یک فیلم اولی نمره‌ی قابل قبولی می‌گیرد. فیلم به لحاظ تکنیکی از سطح خوبی برخوردار است. تدوین و فیلمبرداری در خدمت ساختار فیلم قرار گرفته‌اند و به میزان تأثیرگذاری فیلم کمک زیادی کرده‌اند. کادربندی‌های غیر متعارف و کات‌های به موقع منطبق با نوع روایت فیلم و روند داستانی آن است و از این لحاظ ایراد زیادی به آن وارد نیست. بزرگترین امتیاز و ویژگی «بغض» نیز در همین تدوین و فیلمبرداری آن است.

فیلم داستان دختر و پسری ایرانی است که در استانبول زندگی می‌کنند و قرار است روایتی باشد از مشکلاتی که این نسل مهاجر در غربت مشغول دست و پنجه نرم کردن با آن‌ها است و قصه‌ی چند ساعتی که ما با قهرمان‌های این داستان همراه می‌شویم، روایتگر فروپاشی و اضمحلال است. داستانی که در یک صبح تا ظهر در آن هم دزدی و قتل می‌بینیم و هم اعتیاد و سرگشتگی و آوارگی.

«بغض» دارای روایتی موازی و همزمان است و در خلال داستان با کات به گذشته به نحوه‌ی آشنایی و شکل‌گیری ارتباط بین دختر و پسر قصه پی می‌بریم. تصاویری که از زمان حال می‌بینیم قالبا حسی از اضطراب و آشفتگی را منتقل می‌کنند و فلاش‌بک‌هایی که ما را به گذشته می‌برد دارای احساسی از سبکی و بی‌خیالی هستند. نوع حرکات دوربین نیز در روایت گذشته و حال متفاوت است که در انتقال احساس موجود در هر کدام از این لحظه‌ها مؤثر واقع می‌شود.

اما درباره‌ی برقراری ارتباط با مخاطب باید گفت «بغض» فیلمی همه گیر نیست و جنس دغدغه و آدم‌هایش برای همه قابل لمس و درک نیست و شاید تنها آدم‌های شبیه به قهرمان‌های فیلم توانایی نزدیکی و همدلی با آن‌ها را داشته باشند و فیلم از میانه‌ها برای مخاطب عام خسته‌کننده به نظر می‌رسد. به خصوص بعد از گم شدن ناگهانی ژاله فیلم ضرباهنگ و ریتم خود را از دست می‌دهد و در گره‏‏‏‏‌گشایی نیز چندان موفق عمل نمی‌کند. مخصوصا بعد از آن که پی به علت گم شدن ناگهانی او می‌بریم که سردستی‌ترین نوع گره‌گشایی بود و نتوانست پایان‌بندی قابل قبولی را برای فیلم رقم بزند.
امتیاز: 4.5 از 10

آزمایشگاه (حمید امجد)

«آزمایشگاه» به کارگردانی حمید امجد، تجربه‌ای متفاوت در بین فیلم‌های طنز سال‌های اخیر است. فیلمی که می‌خواهد در خلال داستانش، پیامی را هم منتقل کند و تنها به خنداندن تماشاگر بسنده نمی‌کند. گر چه به نظر می‌رسد فیلم هرگز با ساختار خود منطبق نمی‌شود و شاید هر از گاهی، به سختی بتواند لبخند بی‌رمقی را بر لبان تماشاگر خود بنشاند. از این حیث، «آزمایشگاه» بیشتر مشکل لحن دارد. لحنی که او برای روایت داستان خود انتخاب می‌کند با بستری که قرار است ماجرا در آن بگذرد هماهنگ نیست و این موضوع برای کلیت فیلم گران تمام می‌شود.

فیلم از ریتم بسیار تندی برخوردار است و نحوه‌ی گفتن دیالوگ‌ها نیز خیلی سریع و تند هستند که گاهی باعث می‌شود دنبال کردن دیالوگ‌ها کمی سخت به نظر برسد و مخاطب از داستان عقب بیفتد و حتی از ادامه‌ی پیگیری آن منصرف شود! کمدی رمانتیک «آزمایشگاه» گاهی آن‌قدر از فضای کلی خود دور می‌شود که باید گفت در لحظاتی بیشتر به درام نزدیک است تا به کمدی و یا طنز که البته به نظر می‌رسد شیوه‌ی روایت و لحن فیلم نه برای درام مناسب است و نه برای کمدی و همین موضوع باعث پس زدن آن از سوی مخاطب می‌شود.

«آزمایشگاه» فرود و فرازهای زیادی دارد و حتی در بعضی موارد به لحن خود نیز وفادار نیست و قسمت‌های دراماتیک آن به لحاظ فرم روایت با قسمت‌های کمیک آن تفاوت می‌کند و به آن ریتمی ناهمگون می‌بخشد. فیلم به لحاظ اجرا و در بخش کارگردانی هم شکل و شمایلی تئاترگونه دارد که شاید این مسئله به سابقه‌ی کارگردان آن بر می‌گردد. در هر صورت اگر چه «آزمایشگاه» فیلمی شریف و دارای دغدغه‌هایی شریف است اما برای برقراری ارتباط با مخاطب، راه دشواری را انتخاب کرده که به نظر نمی‌رسد بتواند به مقصود خود دست یابد.
امتیاز: 2 از 10

برچسب‌ها: جشنواره‌ی فیلم فجر, رضا عطاران, سینما
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 3:33  توسط میلاد زمانه  | 

مروری بر سی اُمین جشنواره‌ی فیلم فجر - فیلم‌های سیاسی

پوستر فیلم قلاده‌های طلا
در بین فیلم‌هایی که در جشنواره سی‌ام به نمایش در آمدند، تنها فیلم «قلاده‌های طلا» را می‌توان فیلمی تماما سیاسی محسوب کرد و در سایر فیلم‌ها سیاست در پس زمینه قرار داشت و فقط اشاره‌هایی به فضای سیاسی می‌شد. به هر جهت در بین فیلم‌هایی که من دیدم، در این چهار فیلمی که در ادامه درباره‌ی آن‌ها بحث خواهم کرد، سیاست نقش پر رنگ‌تری در داستان آن‌ها داشت.

قلاده‌های طلا (ابوالقاسم طالبی)

ساختن فیلمی که قرار است مستقیما و بدون گوشه و کنایه، درباره‌ی انتخابات سال 88 و وقایع پیرامون آن باشد به خودی خود می‌تواند سرشار از جنجال و حاشیه و هیایو باشد. و وقتی قرار است فیلم موضع‌گیری نسبتا بی‌طرفانه‌ای هم داشته باشد و دست روی مباحثی که کمتر مورد توجه بوده است بگذارد، کار کمی سخت‌تر به نظر می‌رسد. اینکه چطور باید به آن مفاهیم پرداخت و جانب انصاف و عدالت را هم رعایت کرد و در عین حال متهم به طرفداری از فرد و گروهی خاص هم نشد؟

از این حیث ابوالقاسم طالبی توانسته تا حدودی از این مورد گذر کند و راه بیان کردن حرف‌های خود را پیدا کرده است. با نشانی‌هایی که فیلم می‌دهد متوجه می‌شویم که «قلاده‌های طلا» حاصل یک کار تحقیقی وسیع است و این موضوع یکی از نقاط قوت و تأثیرگذار در موفقیت این فیلم است. کدهایی که برای مخاطب هم قابل تأیید است و آن را مطابق با تجربه‌های عینی خود می‌داند.

برای صحبت کردن درباره‌ی «قلاده‌های طلا»، باید آن را به دو بخش تقسیم کرد؛ فیلم‌نامه‌ی متوسط و کارگردانیِ عالی. اگر چه خود کارگردانی آن هم به دو بخش تقسیم می‌شود که یک قسمت آن مربوط به صحنه‌های تظاهرات‌ها و درگیری‌های خیابانی در فضاهایی وسیع و با تعداد زیادی بازیگر و هنرور است و بخش دیگر آن هم مربوط به صحنه‌های فضاهای بسته و یا لوکیشن‌های عادی با تعداد محدودی بازیگر می‌شود. سکانس‌هایی که درباره‌ی درگیری‌ها و اغتشاشات است فوق‌العاده طبیعی و مستندگونه از کار درآمده‌اند به گونه‌ای که تفکیک آن‌ها از واقعیت کار مشکلی است. پرداختی بسیار دقیق و هنرمندانه که لحظات نفس‌گیری را برای تماشاگران به وجود می‌آورد. در واقع آن‌چه که «قلاده‌های طلا» را به اثری متفاوت و سربلند در این ژانر کرده است، دقت در بازسازی صحنه‌های اغتشاشات خیابانی دوران پس از انتخابات است. سکانس‌های مربوط به حمله‌ی به پایگاه بسیج فوق‌العاده طبیعی و تأثیرگذار هستند و توانایی طالبی در کارگردانی این صحنه‌ها قابل تحسین و ستودنی است. به طور کلی تمام صحنه‌های تظاهرات‌ها و اغتشاشات خیابانی «قلاده‌های طلا» یک اتفاق مهم در سینمای ایران است که نمونه‌ی مشابهی را برای آن سراغ نداریم.

با وجود همه‌ی این تفاسیر، فیلم‌نامه‌ی «قلاده‌های طلا» به خوبی کارگردانی آن نیست و فیلم از این لحاظ ضربه خورده است. کل ماجرای این فیلم در یک داستان پلیسی و جاسوس بازی خلاصه شده است با این تفاوت که ماجرای آن در بحبوحه‌ی جریانات انتخابات می‌گذرد و فیلم در پیوند این ماجرای پلیسی با وقایع انتخابات چندان موفق عمل نمی‌کند. نوع داستان پردازی به گونه‌ای است که کل ماجراهای پیرامون انتخابات به یک خانه‌ی تیمی چند نفره که هر کدام نماینده‌ی یک جریان سیاسی خارجی و ضد نظام هستند و فرد دیگری که در قایق تفریحی خود در استانبول است و ماجراها را هدایت می‌کند، خلاصه می‌شود. اگر چه فیلم در پرداخت به جزئیات و اشاره به داستان‌های فرعی و ماجراهایی که در پس زمینه می‌گذرد از استحکام بیشتری برخوردار است اما خط اصلی آن نمی‌تواند برای همه‌ی مخاطبان خود قابل درک و باور باشد که شاید به دلیل وجود محدودیت‌ها و عدم اتهام به جانبداری، فیلم نمی‌تواند و نمی‌خواهد به برخی از فضاها وارد شود اما در هر صورت «قلاده‌های طلا» به عنوان سیاسی‌ترین فیلم سال‌های پس از انقلاب از استانداردهای لازم برخوردار است و می‌تواند سر آغاز خوبی برای ساختن فیلم‌هایی از این دست باشد.
امتیاز: 6 از 10

زندگی خصوصی (محمدحسین فرحبخش)

فیلمی است به شدت ریاکارانه که با این وجود هم هیچ کس را نمی‌تواند از خود راضی کند. عناصر موجود در فیلم‌نامه‌ی «زندگی خصوصی» به گونه‌ای چیده شده است که برای هر استدلالی یک «راه در رو» وجود دارد و هر مصداقی که بیاورید یک «مثال نقض» برایش وجود هست. حتی استدلال‌هایی که من در ادامه خواهم آورد هم برای‌شان مثال نقض و راه در رو وجود دارد!

با این حال «زندگی خصوصی» دو نیمه‌ی کاملا متفاوت دارد. در نیمه‌ی اول آن احساس می‌شود با یک فیلم کاملا سیاسی رو به رو هستیم و مدام دیالوگ‌های سیاسی از زبان بازیگران فیلم شنیده می‌شود. در خلال تیتراژ آغازین، ابراهیم کیانی با بازی فرهاد اصلانی را می‌بینیم که به سبک افراد تندرو اوایل انقلاب مشغول پاره کردن سر در سینماها و شکستن شیشه‌های آن‌ها هستند و همین‌طور ابراهیم کیانی به همراه تعدادی دیگر در خیابان به دنبال افراد بد حجاب می‌کنند و با آن‌ها برخوردهای خشونت‌آمیزی می‌کنند. پس از پایان تیتراژ در دقایق آغازین فیلم، ابراهیم کیانی را با چهره‌ای متفاوت می‌بینیم که در حال بیرون آمدن از ساختمانی است و  خبرنگاران زیادی در اطراف او حضور دارند و علت استعفای او را جویا می‌شوند و او هم با لحن و ادبیات مدیران دولتی در حال پاسخگویی به آن‌هاست و در خلال صحبت‌هایش نقل قولی هم از "آقا" ذکر می‌کند.

با بدست آوردن این پیشینه از شخصیت ابراهیم کیانی در دقایق نخستین فیلم، اکنون وارد قصه می‌شویم. حالا ابراهیم کیانی را در قالب سردبیر یک روزنامه‌ی جنجالی با مواضع اصلاح‌طلبانه می‌بینیم. فیلم با چنین شروعی به شدت کنجکاوی مخاطبین را بر می‌انگیزد و با گفتن جملات سیاسی و دهن پر کن زیادی که به نظر می‌رسد جزو خط قرمزها باشند باعث شوکه شدن مخاطبین می‌شود. در یکی از سکانس‌ها ابراهیم کیانی در مجلسی نیمه رسمی حضور پیدا می‌کند که سردبیر یکی از «روزنامه‌های دولتی» که با «پول بیت‌المال» اداره می‌شود رو به رو می‌گردد. نام سردبیر این روزنامه‌ی دولتی «حسین صفاریان» است و او خود را «سرباز ولایت» می‌داند. ابراهیم کیانی در یکی از دیالوگ‌ها خطاب به او می‌گوید: "اون همکارتون که روزنامه رو نردبون خودش کرد و وزیر شد، کاری به جز شخم زدن فرهنگ این مملکت کرد؟" حتما می‌توانید ما به ازای بیرونی این شخصیت‌ها را در دنیای واقعی حدس بزنید. یا در سکانسی دیگر به ماجرای اظهارات سلحشور درباره‌ی وضعیت سینما اشاره می‌شود و حتی روزنامه‌ی روی میز نیز تیتر یک خود را به این موضوع اختصاص داده است.

نیمه‌ی اول فیلم سرشار از دیالوگ‌های این گونه و جملات دهن پر کن است که مخاطب را غافلگیر می‌کند و باعث ایجاد حساسیت در او می‌شود تا ببیند سرانجام این قصه‌ی جنجالی قرار است به کجا ختم شود؟ اما بعد از اینکه شعارهای سیاسی و اعتقادی کارگردان بیان شد، فیلم وارد فاز جدید و بی ربط و متفاوت با آن چه تا این لحظه دیده‌ایم می‌شود. ابراهیم کیانی در نیمه‌ی اول فیلم شبیه قهرمان‌ها است و رنگ و بویی از بدمن‌ها و شخصیت‌های منفی و ضد قهرمان‌ها ندارد. با شروع نیمه‌ی دوم که زنی وارد زندگی او می‌شود حال و هوای فیلم به کلی تغییر می‌کند و فیلم درگیر ماجرای رابطه‌ی ابراهیم کیانی (فرهاد اصلانی) و زن صیغه‌ای او (هانیه توسلی) می‌شود.

با ورود هانیه توسلی فیلم به سمت رابطه‌‌ی پنهانی او و فرهاد اصلانی می‌رود و دیگر خبری از آن دیالوگ‌های جنجالی سیاسی نیست و تقریبا با ماجرایی شبیه ماجرای فیلم شوکران طرف هستیم. ابراهیم کیانی تبدیل به یک بدمن و شخصیت منفی می‌شود و ماجرا به سقط جنین و مسائل این‌چنینی کشیده می‌شود! بزرگترین ضعف «زندگی خصوصی» نیز همین بی ربط بودن نیمه‌ی اول و دوم آن است. نیمه‌ی اول با یک فیلم سیاسی با نقدهایی نسبت به وضعیت سیاسی و اجتماعی جامعه رو به رو هستیم و نقش اول فیلم در شخصیت‌پردازی شبیه به قهرمان‌ها رفتار می‌کند و اما نیمه‌ی دوم آن فیلمی با موضوعی دیگر و کاملا بی‌ربط به نیمه‌ی اول آن می‌بینیم که شخصیت اصلی آن هم یک بدمن تمام عیار و هوس باز است.

«زندگی خصوصی» قرار است با همین شعارهای سیاسی و نیمه‌ی جنجالی خود جلب توجه کند. جایی که نقش اول فیلم قرار است سخنگوی عقاید کارگردان شود، قهرمان آن است و جایی که قصه احتیاج به تعلیق و گره افکنی و مجوز اکران دارد تبدیل به ضد قهرمان می‌شود. اما کاش سازنده‌ی این فیلم این جرأت و شهامت را داشت که پای حرف‌های خود بایستد و مسئولین ارشاد و مخاطبان را به قول امروزی‌ها نپیچاند!
امتیاز: 2 از 10

پل چوبی (مهدی کرم‌پور)

«پل چوبی» فیلمی است که تماشاگر را با خود همراه و با توجه به تم عاشقانه و پس زمینه‌ی سیاسی خود او را درگیر می‌کند. تلخی و احساس جاری در فیلم می‌تواند مخاطب را تحت تأثر قرار دهد و او را هم دچار این تلخی کند. بستر و موضوعی که قرار است داستان را پیش ببرد برای ما به عنوان کسانی که آن را تجربه کرده‌ایم قابل لمس است و فیلم‌نامه با هوشمندی بسیاری هم از فرمول فیلم‌های عاشقانه استفاده می‌کند و هم به لحاظ زمان تاریخی روی دوره‌ای حساس دست می‌گذارد و مخاطب را به دورانی نزدیک و آشنا ارجاع می‌دهد.

«پل چوبی» درباره‌ی نسل جدید در حال ظهور است. جوان‌هایی که از خانواده‌ی خود جدا شده‌اند. این جدایی تنها به معنای جدایی فیزیکی نیست و به لحاظ فکری و آرمانی به دنبال دنیایی جدید می‌گردند و می‌خواهند دنیای پیرامون خود را با مؤلفه‌های ذهنی خود بسازند. جهان فکری و جغرافیایی فیلم متعلق به ایران سال‌های اخیر است یا شاید با عنوان دقیق‌تر، طبقه‌ی متوسط ایران سال‌های معاصر و اگر کسی خارج از این جریان زیسته باشد، در فهم آن دچار مشکل خواهد شد.

و داستان «پل چوبی» نیز درگیر همین مشکلات می‌شود. درگیر مهاجرت، درگیر عشق، درگیر سیاست و مؤلفه‌های همیشگی و پایان ناپذیر، پیرامون افرادی که می‌خواهد درباره‌ی آن‌ها بگوید. درباره‌ی استقلال طلبی‌شان، سیاست‌ورزی‌شان و امیال و آرزوهای‌شان. آغاز فیلم در اول فروردین سال هشتاد و هشت است. در اول سال پر حادثه‌ی هشتاد و هشت و فیلم نیز به ماجراهای آن ارجاع می‌دهد. بستر زمانی فیلم و ماجراهای دوران انتخابات منطبق بر داستان و ماجرای فیلم است. در واقع کارگردان از این ماجراها و مؤلفه‌های فرا متنی برای پیشبرد داستان استفاده می‌کند و از تجربه‌ی شخصی تماشاگران بهره می‌برد. فیلم شروع خوبی دارد و زوجی را می‌بینیم که هیچ نشانه‌ای از تیرگی در روابط آن‌ها دیده نمی‌شود. اما آهسته آهسته همه چیز به سمت تیرگی روابط پیش می‌رود و این پیشروی به سمت تلخی و تیرگی همزمان با ماجراهای انتخابات است و بعد از اینکه همه چیز خراب شده به نظر می‌رسد مدام به "گذشته‌ای که خوب بود" ارجاع داده می‌شویم. به وقتی که "حالمان خوب بود و خوشبخت بودیم."
امتیاز: 6.5 از 10

گشت ارشاد (سعید سهیلی)

سعید سهیلی معلوم نیست با راهی که در پیش گرفته قرار است به کجا برود. گشت ارشاد پیش از هر چیز دچار سرگردانی در ژانر است. اگر چه در نگاه اول به نظر می‌رسد قرار است فیلمی کمدی باشد اما گاهی به درام و همین طور فیلم‌های حادثه‌ای نزدیک می‌شود. ریتم فیلم کند است و مخاطب نیز نمی‌داند باید دقیقا پیگیر چه موضوعی باشد. نقد‌های سیاسی و اجتماعی فیلم یا داستان‌های عاشقانه و یا ماجراهای حادثه‌ای؟

چیزی که «گشت ارشاد» را جذاب می‌کند، نه فیلم‌نامه‌ی آن است و نه حتی مضمون فیلم، بلکه طنازی بازیگران –به خصوص حمید فرخ‌نژاد- و شوخی‌های موقعیت آن است. در بسیاری از لحظات فیلم، مخاطب احساس می‌کند در حال گوش دادن به بیانیه‌های سیاسی و اجتماعی کارگردان است. شخصیت‌های اصلی فیلم سهیلی سه جوان هستند که در قالب گشت ارشاد و تیپ‌های بسیجی در می‌آیند و از این طریق از سوژه‌های مد نظر خود اخاذی و کلاهبرداری می‌کنند.

کارگردان با انتخاب چنین سوژه‌ای برای ساختن فیلم وارد حیطه‌ی حساسی شده است اما به نظر می‌رسد نمی‌تواند جانب انصاف را رعایت کند و یک طرفه به قاضی می‌رود. خلق موقعیت‌های کمیک و طنز بوسیله قرار دادن شخصیت‌های متدین در فیلم پیش از این نیز سابقه داشته است. فیلم‌هایی مثل مارمولک، کتاب قانون و حتی فیلم پیشین سعید سهیلی یعنی چارچنگولی نیز از چنین ویژگی برخوردار بوده‌اند اما در این فیلم آش چنان شور می‌شود که به نظر می‌رسد کارگردان پیام‌های فیلم خود را نیز زیر پا می‌گذارد و حقوق شهروندی و آزادی و آبروی مؤمن که تبدیل به مانیفست او در این فیلم شده‌اند گویا تنها برای یک طرف خلاصه می‌شود و افرادی که مورد نقد قرار گرفته‌اند از این حقوق برخوردار نیستند.

حضور بازیگرانی مثل حمید فرخ‌نژاد و پولاد کیمیایی قرار است وزنه‌ی منتقدپسند را سنگین کند و در مقابل نیوشا ضیغمی و سحر قریشی نیز قرار است سردر سینماها را پر کنند و مخاطب عام را به سینما بکشانند. اگر چه فیلم در مورد اول موفق نمی‌شود اما به نظر می‌رسد می‌تواند به یکی از فیلم‌های پرفروش سال آینده تبدیل شود.
امتیاز: 2 از 10

برچسب‌ها: جشنواره‌ی فیلم فجر, قلاده‌های طلا, ابوالقاسم طالبی, پل چوبی, سینما, سیاست, فیلم سیاسی
+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1390ساعت 1:44  توسط میلاد زمانه  | 

مروری بر سی اُمین جشنواره‌ی فیلم فجر - فیلم‌های دفاع مقدس

میلاد کی‌مرام و حمید آذرنگ در نمایی از فیلم ملکه
ضد گلوله (مصطفی کیایی)

«ضد گلوله» یک فیلم دفاع مقدس در قالب طنز است و مضمون آن یادآور فیلم «لیلی با من است» می‌باشد. تفاوت داستانی «ضد گلوله» و «لیلی با من است» در این است که در «لیلی با من است» پرویز پرستویی به ناچار در محیط جبهه قرار گرفته بود و ترس مرگ و شهادت دائما با او بود اما در «ضد گلوله»، مهدی هاشمی در نقش آقا سلیم به اختیار به جبهه می‌رود و تعمدا خود را در موقعیت مرگ و شهادت قرار می‌دهد.

فیلم ایده‌های جذابی دارد که به وسیله‌ی آن‌ها و بازی یکدست مهدی هاشمی و طنزهای موقعیت خود، تماشاگر را می‌خنداند و تا انتها او را با خود همرا می‌کند. «ضد گلوله» فیلم بزرگ و پر ادعایی نیست اما در عین سادگی یک اثر سینمایی قابل تحسین است که هم می‌تواند پیام‌های خود را منتقل کند و هم به ورطه‌ی شعار دادن نیفتد و در عین حال جنبه‌های کمدی خود را نیز حفظ کند. بازی‌های عالی ژاله صامتی و مهدی هاشمی به همراه فیلم‌نامه‌ی جذاب آن از ضد گلوله فیلمی بی ادعا و دوست داشتنی ساخته است. فیلمی که علی رغم جنگی بودن در آن از صحنه‌های شلوغ و جلوه‌های ویژه‌ی آنچنانی خبری نیست و سر راست حرف خود را می‎زند.‏
امتیاز: 7 از 10

شور شیرین (جواد اردکانی)

«شور شیرین» فیلمی درباره‌ی یکی از فرماندهان جنگ یعنی شهید محمود کاوه است. به خودی خود رفتن سراغ چنین سوژه‌ای جسارت زیادی می‌خواهد که جواد اردکانی به عنوان کارگردان این فیلم پیش از این هم با ساخت فیلم «به کبودی یاس» که درباره‌ی شهید برونسی بود نشان داده که جسارت رفتن سراغ چنین سوژه‌ها و ساختن فیلم‌هایی از این دست را دارد. اما فیلم «شور شیرین» دارای فراز و نشیب زیادی است و فیلم گاهی خوب پیش می‌رود و گاهی لنگ می‌زند. فیلم شروع خوبی دارد و برای تماشای فیلم در تماشاگر ایجاد انگیزه می‌کند. ضمن این‌که آهسته آهسته متوجه می‌شویم که فیلم درباره‌ی شهید محمود کاوه است و از همان لحظات نخست نمی‌دانیم که قرار است فیلمی با این موضوع ببینیم.

خانواده‌ی یکی از دوستان همرزم محمود کاوه برای مراسم عقدکنان پسرشان راهی سقز می‌شوند که در میانه‌های راه توسط کوموله‌ها اسیر می‌شوند. تا بیست، سی دقیقه‌ی اول به خوبی با فیلم همراه می‌شویم و داستان فیلم تماشاگر را پا به پای خود می‌کشاند و فیلم از ریتم خوبی برخوردار است اما در میانه‌ها با شروع صحنه‌های جنگی و درگیری‌ها شاید به دلیل طولانی بودن پرداختن به این صحنه‌ها فیلم از ریتم می‌افتد و تماشاگر را هم کمی خسته می‌کند.

یکی از مشکلات اساسی در این فیلم ضعف در شخصیت‌پردازی بود. مخصوصا فیلمی که قرار است شخصیت محور باشد باید در پردازش شخصیت‌های خود دقیق‌تر عمل کند. شخصیت محمود کاوه در این فیلم چندان ایده‌آل‌های ذهنی مخاطبان و توقعی که آن‌ها از یک قهرمان دارند را برآورده نمی‌کند. فیلمی که قرار است درباره‌ی محمود کاوه باشد، در بسیاری از لحظات آن نام و نشانی از محمود کاوه وجود ندارد و فیلم درگیر داستان‌های فرعی می‌شود. به گونه‌ای که محمود کاوه به شخصیت دوم و فردی در حاشیه تبدیل می‌شود. کارگردان نکته‌ای که ما را درگیر شخصیت این شهید بزرگوار کند رو نمی‌کند و محمود کاوه‌ی فیلم شور شیرین در حد سایر افراد داخل فیلم باقی می‌ماند و تبدیل به یک قهرمان نمی‌شود که این ضعف در شخصیت‌پردازی محمود کاوه بزرگترین ضربه را به فیلم وارد کرده است. سایر افراد نیز از ضعف شخصیت‌پردازی رنج می‌برند. شخصیت رضا رویگری بعد از اینکه برای رهایی خانواده‌اش مجبور و موظف به انجام مأموریتی از جانب کوموله‌ها می‌شود تا دقایقی مبهم باقی می‌ماند. در واقع درست متوجه نمی‌شویم که با کوموله‌ها همکاری می‌کند یا با پاسدارها. در هر صورت «شور شیرین» اگر دقت بیشتری در پرداختن و معرفی شخصیت‌های خود می‌کرد می‌توانست به فیلم موفق‌تری تبدیل شود.
امتیاز: 3 از 10

ملکه (محمد علی باشه آهنگر)


«ملکه» جهش مهمی در کارنامه‌ی کارگردانش است و به لحاظ کارگردانی یک سر و گردن از کارهای قبلی او بالاتر است. فیلم دارای بازی‌های روان و یکدست و یک فیلمبرداری بی‌نظیر است. «ملکه» بیشتر از آن که فیلمی درباره‌ی جنگ و دفاع مقدس باشد -همان‌طور که در پایان آن تقدیم به صلح اندیشان می‌شود- فیلمی انسانی و در ستایش صلح است. اما بستری که برای بیان مقاصد خود انتخاب می‌کند، بستر مناسبی نیست. در سینمای ایران پیش از این فیلم‌هایی با این مضمون ساخته شده که حداقل در انتخاب بستر و زمینه، هوشمندی بیشتری به خرج داده‌اند که از نمونه‌های موفق آن می‌توان به فیلم «اتوبوس شب» ساخته‌ی کیومرث پوراحمد اشاره کرد. اما در این فیلم ارزش‌های دفاع تقریبا نادیده گرفته می‌شود و فیلم بیشتر درگیر مفاهیم ضد جنگ خود می‌شود. ضد جنگ بودن ارزشمند است اما ارزشمند بودن آن باعث زیر سوال رفتن دفاع در مقابل تجاوز نمی‌شود.

یکی از اشکالات مهم «ملکه»، طولانی بودن و ریتم کند آن است و این موضوع به حدی است که حتی با گذشت یک ساعت از مدت زمان آن هنوز داستان و مسئله‌ی فیلم آغاز نشده است و دقیقا نمی‌دانیم باید پیگیر چه موضوعی باشیم. اما از نقاط مثبت آن طولانی نبودن صحنه‌های جنگی و شخصیت‌پردازی مناسب آن است ضمن این که بازی خوب بازیگران نیز ارزش کار را دو چندان کرده و تقریبا همه‌ی بازیگران آن از پس ایفای نقش‌های خود بر آمده‌اند، مخصوصا بازی ویژه‌ی میلاد کی‌مرام و حمید آذرنگ که از قوت‌های اصلی این فیلم به شمار می‌رود.

«ملکه» تصویرسازی بی‌نظیری دارد و فضاهایی را نشان‌مان می‌دهد که تا پیش از این در فیلم‌های جنگی و دفاع مقدس کمتر دیده بودیم. در این فیلم خبری از خاکریز و نبردهای میدانی زیادی نیست و به ترسیم فضایی می‌پردازد که تا کنون کمتر به آن توجه شده بود. ضمن این که کوتاه‌تر شدن مدت زمان فیلم نیز می‌توانست کمک بزرگی به موفقیت آن کند.
امتیاز: 7 از 10

روزهای زندگی (پرویز شیخ‌طادی)

«روزهای زندگی»، یکی از خوب‌های جشنواره‌ی امسال بود و ثابت کرد هنوز می‌توان یک فیلم سینمایی با موضوع دفاع مقدس ساخت و تماشاگر را تا آخرین لحظه پای فیلم نشاند. در سال‌های اخیر فقط «روز سوم» چنین ویژگی‌ای داشت و فیلم‌های دفاع مقدس تبدیل به ژانری خسته کننده و تکراری شده بودند که به سختی می‌توانستند مخاطب را از خود راضی نگه دارند.

اما حالا با «روزهای زندگی» این ژانر جانی دوباره گرفت و با روایتی شیرین ما را به ضیافت ایمان و فداکاری برد. هوشمندی این فیلم در آن است که برای روایت قصه‌ی جنگ ما را به دل داستانی دراماتیک می‌برد و از این طریق گوشه‌ای از حقایق آن را برای‌مان بازگو می‌کند و رمز موفقیت آن نیز همین است. فیلم‌های جنگی موفقی مانند «روز سوم» و «روزهای زندگی» برای همراه و همدل کردن مخاطب با خود –به درستی- دست به دامان درام می‌شوند و با طرح داستانی که در خلال و میان کارزار جنگ می‌گذرد، ذهن مخاطب خود را از طرفی به تلخی و فجایع جنگ و از طرفی دیگر به رشادت و قدرت ایمان در آن رهنمون می‌کنند. اینجاست که درام به کمک سینمای جنگ می‌آید و حاصل آن فیلمی انسانی و باشکوه می‌شود و غرور یک ملت را به خاطر دفاعی مقدس، عزت می‌بخشد.

«روزهای زندگی» اگر چه فیلم خوبی است اما قدری در داستان‌پردازی دچار ضعف است و اگر در نگارش فیلم‌نامه، داستان آن پرداخت بهتری داشت به فیلمی باشکوه‌تر و ماناتر در سینمای ایران تبدیل می‌شد. داستان، آغاز و پایان مشخصی دارد اما راهی که از نقطه‌ی آغازین خود طی می‌کند تا به نقطه‌ی پایانی برسد ایده‌های کافی ندارد و دل خوش به چند ایده‌‌ی خوب اما ناکافی کرده است. از زمان اعلام قطعنامه تا رفتن به داخل پناهگاه، داستان بدون برنامه پیش می‌رود و انگار همه‌ی این‌ها مقدمه‌ای است برای ورود به پناهگاه و تازه آغاز داستان. با اینکه فیلم‌نامه‌ی «روزهای زندگی» این کشش و پتانسیل را دارد تا داستان‌های فرعی خود را پر و بال دهد و بار دراماتیک و تأثیرگذاری خود را بیشتر کند اما به هر جهت از این فرصت چشم پوشی می‌کند.

یکی از قوت‌های این فیلم کارگردانی بسیار خوب و بازی‌های درخشان است. زوج هنگامه قاضیانی و حمید فرخ‌نژاد، به خوبی از پس ایفای نقش‌های خود برآمده‌اند و هر دو لحظات عمیق و پر احساسی را می‌سازند و به نمایش می‌گذارند و سهم بزرگی از موفقیت این فیلم، مرهون نقش آفرینی درخشان این دو بازیگر است.
امتیاز: 8 از 10


برچسب‌ها: جشنواره‌ی فیلم فجر, سینمای دفاع مقدس, سینما
+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1390ساعت 0:39  توسط میلاد زمانه  | 

رابطه‌ی سی اُمین جشنواره‌ی فیلم فجر با ابراهیم حاتمی‌کیا!

خبرنگار اعزامی وبلاگ زمانه به سی اُمین جشنواره‌ی فیلم فجر، امسال حضور فعالی در این فستیوال داشت و توانست چیزی حدود سی تا از فیلم‌های این جشنواره را ببیند! جشنواره‌ی امسال هم به لحاظ فیلم‌ها و هم به لحاظ برگزاری نسبت به سال‌های پیش تفاوت‌های زیادی داشت. به لحاظ برگزاری، نظم امسال مثال زدنی بود و همه چیز طبق برنامه پیش رفت و کمتر اشکالی از این لحاظ می‌شد گرفت. نکته‌ی دیگری که در جشنواره امسال وجود داشت این بود که، به غیر از داریوش مهرجویی تقریبا جشنواره عاری از کارگردان‌های نسل اول بود و بیشتر از هر سال دیگری می‌شد نام جوان‌ترها و تازه واردها را دید. به لحاظ موضوع و مضمون فیلم‌ها هم، سیاست نقش خیلی پر رنگی در آن‌ها داشت و در خیلی از فیلم‌ها به مسائل سیاسی ارجاع داده می‌شد.

اگر به حساب شیفتگی نسبت به حاتمی‌کیا نگذارید، با مضامینی که برخی از فیلم‌ها داشتند، جای خالی حاتمی‌کیا را خیلی احساس می‌کردم. هم فیلم‌های دفاع مقدس زیاد بودند و هم ارجاع به مسائل روز فرهنگی و سیاسی پر رنگ بود و این‌ها درست همان چیز‌هایی است که ذات سینمای ابراهیم حاتمی‌کیا را تشکیل می‌دهد.

بعد از دیدن فیلم «پل چوبی» احساس خاصی بهم دست داده بود و برای مهدی نوشتم که حس و حال این فیلم من را یاد این جمله‌ی آوینی به حاتمی‌کیا انداخت: "او بسیجی را به مسلخ مظلومیتش کشانده است." با این که این جمله هیچ ربطی به محتوای فیلم نداشت. اما وقتی یادداشت امیر قادری درباره‌ی «پل چوبی» را خواندم که درباره‌ی این فیلم نوشته بود: " وقتی قرار است درباره‌ی ناملایمات و شور و اشتیاق یک دوران فیلم بسازیم، خوب است داستان آدم‌هایش را روایت کنیم." یک جورهایی به رابطه‌ی این فیلم و حاتمی‌کیا پی بردم. شیوه‌ی روایت حاتمی‌کیا هم در گذشته همین طور بود. حاتمی‌کیا هم معمولا درباره‌ی آدم‌های هر دوره فیلم می‌ساخت و بقیه‌ی اتفاقات، کنار شخصیت‌ها تعریف می‌شد و ما از احوال آدم‌های فیلم که هر کدام مربوط به دوره‌ای مشخص بودند، پی به اوضاع و احوال آن دوران می‌بردیم.

این موضوع تقریبا در همه‌ی فیلم‌های حاتمی‌کیا اتفاق افتاده است. هم در کرخه، هم در آژانس و هم در فیلم‌هایی مثل ارتفاع پست و به رنگ ارغوان. در واقع شاید اصلا این که فیلمی مثل «گزارش یک جشن» برای ما مؤلفه‌های سینمای حاتمی‌کیا را ندارد، همین موضوع باشد. در گزارش یک جشن، حاتمی‌کیا آدم‌های اطراف را رها کرده و روی وقایع پیرامون آن‌ها تمرکز کرده است و به جای ساختن فیلمی درباره‌ی آدم‌ها، خواسته فیلمی درباره‌ی وقایع پیرامون آن‌ها بسازد و این خلاف رویه‌ی فیلم‌سازی او تا اکنون بوده است.

خلاصه حالا که جشنواره تمام شده، بد جوری جای خالی یک ابراهیم حاتمی‌کیای سرحال را در آن احساس می‌کردم. حاتمی‌کیایی که مثل کرم‌پور در پل چوبی، قصه‌ی آدم‌های شبیه خودش را در این دوران متلاطم بسازد. امیدوارم این اتفاق بیفتد و حاتمی‌کیا دوباره همانی بشود که باید باشد.

بگذریم، اصلا قرار نبود درباره‎‌ی حاتمی‌کیا بنویسم! می‌خواستم بگویم احتمالا سلسله مطالبی درباره‌ی این جشنواره و فیلم‌هایی که دیدم، خواهم نوشت. منتظر می‌مانید؟


برچسب‌ها: جشنواره‌ی فیلم فجر, آوینی, ابراهیم حاتمی‌کیا, گزارش یک جشن, پل چوبی, سینما, سیاست
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 2:12  توسط میلاد زمانه  | 

به چه کسی باید نشان شجاعت داد؟

در چند روز اخیر اتفاقاتی افتاد که چون برایم اهمیت زیادی نداشت، نمی‌خواستم درباره‌ی‌شان چیزی بگویم. اما رفتارهای بعدی درباره‌ی این قضایا فکرم را مشغول کرد. در روزگار معاصر، اخباری مثل دست دادن یک کارگردان وطنی با بازیگر معروف هالیوود یا خبر برهنه شدن بازیگر زن وطنی و پخش فیلم و عکس آن واقعا اخبار ویژه‌ای نیستند. اما چیزی که برای من جلب توجه می‌کند و ویژه است، برخورد دیگران با این موضوعات است.

پای عکس گلشیفته در فیس‌بوک کامنت‌هایی می‌خواندم که دود از سرم بلند می‌شد؛ آفرین، تو زن را از اسارت بیرون کشیدی! تو شجاعت را معنا کردی! تو بر علیه ظلم تاریخی به زن شوریدی! و قس علی هذا... . من نمی‌دانستم برای معنا کردن شجاعت باید برهنه شد! نمی‌دانستم در نظر دوستان، برهنگی برابر با آزادی است و همیشه برای آزادی معادل‌های متعالی‌تری در نظر داشتم.

بی‌بی‌سی در توضیح این اقدام می‌نویسد:
"این عکس جزو مجموعه‌ای است که از ژان موندینو، عکاس سرشناس فرانسوی، از شانزده بازیگر جوانی که نام‌شان برای نامزدی بخش بهترین "بازیگر مستعد" جوایز سینمایی سزار مطرح شده است، گرفته است. همچنین فیلم کوتاهی از این بازیگران منتشر شده است که آن‌ها را در حال عریان شدن نشان می دهد. این فیلم برای مراسم سزار ساخته شده است." و در ادامه می‌گوید: "واکنش‌های مثبت و منفی به انتشار این عکس بسیار چشمگیر بوده است." و در این رابطه می‌نویسد: "در بسیاری از این نظرات کاربران ضمن دفاع از این عمل گلشیفته فراهانی، کار او را شجاعانه خوانده‌اند." و این طور ادامه می‌دهد: "در مقابل نیز مخالفان برهنه شدن گلشیفته فراهانی در مقابل دوربین را عملی مذموم بر شمرده‌اند و آن را مغایر با ارزش‌های یک زن دانسته‌اند."

 طبیعی است که این موضوع هم موافقان و مخالفانی داشته باشد اما نظرات موافقان شبه روشن‌فکر و جملات حماسی آن‌ها و حمله‌ و تاختن آن‌ها به دیگرانی که با این حرکت مخالف بودند باعث تأسف بود. دوستان آزاد اندیش مثل همیشه شروع به توهین و تمسخر و تهمت زدن به دیگران کردند و شعار آزادی بیان و اندیشه دادند. چرا او باید در نشان دادن این عریانی آزاد باشد و دیگران در تفسیر و تحلیل و مخالفت با آن آزاد نباشند؟ کسی عکس برهنه‌ی خود را در معرض دید عموم قرار می‌دهد و آن را وارد حوزه‌ی عمومی می‌کند پس طبیعی است که عموم درباره‌ی آن بحث کنند و با آن مخالفت کنند. اگر در حوزه‌ی خصوصی بود، اگر پرده‌های خانه را کشیده بود و در خلوت خود برهنه می‌شد و از خود عکس می‌انداخت و عکسش را قاب می‌کرد و به دیوار خانه‌اش می‌زد به خودش مربوط بود. در این صورت بود که نه کسی می‌توانست آن را محکوم کند و نه کسی نگاه عاقل اندر سفیه بیاندزد و آن را بستاید.

این رفتارها و این سطح تفکر من را یاد داستان «لباس جدید پادشاه» هانس کریستیان اندرسن می‌اندازد:

دو خیاط تصمیم می‌گیرند در ازای مقدار پول زیادی لباس ویژه‌ای برای پادشاه بدوزند که آدم‌های احمق از دیدن آن عاجزند و فقط انسان‌های عاقل و با فضل و کمالات قادر به دیدن آن هستند. خیاط‌ها شروع به کار کردند و روزها گذشت. لباس خیالی آماده شد اما هیچ‌کس نمی‌توانست آن را ببیند، نه پادشاه و نه هیچ‌کدام از نزدیکان پادشاه. اما از ترس این‌که احمق نامیده شوند شروع به تعریف و تمجید از لباس خیالی پادشاه کردند. پادشاه هم که حسابی ذوق کرده بود، تصمیم می‌گیرد لباس جدیدش را در معرض دید عموم قرار دهد و به میان مردم می‌رود. هیچ‌کس چیزی نمی‌دید اما چه کسی جرأت داشت به لخت بودن پادشاه اقرار کند؟ آخر در این صورت، احمق بود و دیگر جزو انسان‌های عاقل و با فضل و کمالات محسوب نمی‌شد. پس همه شروع به تعریف و تمجید و به‌به و چه‌چه کردند. آفرین، چه لباس زیبایی! چه پارچه‌ای! چه دوختی! همه مشغول تحسین و اظهار فضل بودند که ناگهان کودکی از میان جمعیت فریاد زد: اما پادشاه که لخت است، او که چیزی نپوشیده...

نمی‌دانم این کودک کی قرار است در بین این جمعیت ظهور کند و بهشان بگوید که پادشاه‌شان لخت است. هفته‌ی گذشته اتفاق مهم‌تری هم افتاد اما بعضی‌ها فقط بلدند لایک‌های‌شان را صرف مدونا و آنجلینا جولی و بازیگران برهنه کنند. من انتظار داشتم بمب گوگلی درست شود و کمپین "چرا دانشمندان ما را می‌کشید؟" راه بیفتد. سوالم این است که غرور ملی‌تان فقط با تیتر فارس‌نیوز علیه بازیگر برهنه جریحه‌دار می‌شود؟ اصلا فهمیدید دانشمند مملکت‌تان کف خیابان ترور شد؟ اسم مصطفی احمدی روشن را شنیده‌اید؟ برای غرور ملی‌تان اتفاقی نیفتاد؟ برای کودک چهار ساله‌اش اشک ریختید؟ ناراحت شدید؟ یا مشغول تحسین لباس جدید پادشاه بودید؟

عکس مصطفای شهید ما به خاطر شهادت دست به دست می‌شد و عکس هنرمند محبوب و مردمی به خاطر برهنه بودن. مصطفای عزیز ما وقتی مشهور شد که به جرم دانشمند بودن و در راه اعتقادات و وطنش به شهادت رسید. (که همان بلندترین مرتبه‌ای است که انسان می‌تواند به آن دست پیدا کند) و آن هنرمند محبوب و مردمی برای مشهور شدن، برهنه شد. (یعنی به نازل‌ترین و پست‌ترین دستاویز شهرت چنگ زد)

به نظرتان کدام ارزش بُلد شدن و کمپین راه انداختن دارد؟ از چه کسی باید دفاع کنید و به چه کسی باید نشان شجاعت داد؟ اصلا معنی شجاعت و اقدام شجاعانه را می‌دانید؟


پیوند:
نقدی بر استدلال مالکیت بر بدن خویش / زهرا اچ بی


برچسب‌ها: مصطفی احمدی روشن, شهادت, روشن‌فکری, برهنگی, گلشیفته فراهانی
+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1390ساعت 15:45  توسط میلاد زمانه  | 

تقدیم به اصغر فرهادی؛ برای فردای روزی که برنده‌ی اسکار شده است

هر روز خبرهای تازه‌ای درباره‌ی جدایی نادر از سیمین به گوش می‌رسد. یک روز خبر برنده شدن فلان جایزه در فلان جشنواره، یک روز خبر کاندید شدن برای آن جایزه‌ی معتبر و بین‌المللی، خبر یادداشت تحسین برانگیز فلان منتقد مشهور سینمای جهان و یا قرار گرفتن در لیست برترین‌های سال فلان نشریه‌ی معتبر. و از همه مهم‌تر بیم و امید نامزد و برنده شدن اسکار که هر روز بحث‌های متفاوتی درباره‌ی آن می‌شود. همه‌ی این‌ها می‌تواند در نوع خود هیجان‌انگیز و یا نگران کننده باشد!

هیجان‌انگیز و یا نگران کننده بودن آن هم بر می‌گردد به رفتارهای عجیب و غریب موافقان و مخالفان فیلم. حقیقتا این رفتارها من را حیرت‌زده می‌کند و در ذهنم علامت سوال بزرگی به وجود آورده است. من خودم سه بار فیلم را دیده‌ام. یک بار در جشنواره، یک بار زمان اکران عمومی در سینما و یک بار هم دی‌وی‌دی فیلم را خریدم و نگاه کردم. بیش‌تر از این هم کشش ندارم که فیلم را ببینم. بعد از بار اول هم یادداشت تحسین برانگیزی درباره‌ی آن نوشتم. تاریخ یادداشتم هم برمی‌گشت به پیش از برنده شدن خرس طلای برلین. یعنی استدلالم برای خوب یا بد بودن جدایی نادر از سیمین، برنده شدن خرس طلای جشنواره‌ی برلین نبود.

بعد از این خیلی‌ها فیلم را متهم به سیاه‌نمایی کردند و عنوان شد جدایی نادر از سیمین یک فیلم بر علیه جمهوری اسلامی است. حقیقتا من ظرافت دوستان را نداشتم و بسیاری از نکاتی که بیان می‌شد را در فیلم ندیدم. اما بعد از انتقاداتی که مطرح شد و بازبینی دوباره‌ی فیلم برخی از آن‌ انتقادات را وارد می‌دانستم. اصغر فرهادی با جدایی نادر از سیمین وارد حیطه‌هایی شده بود که به راحتی می‌توان آن‌ها را نقدهایی جدی نسبت به حاکمیت و جامعه‌ی تحت اداره‌ی آن‌ دانست. نقدی‌هایی که شاید به زعم عده‌ای سیاه‌نمایی و اتهاماتی نادرست و از اساس کذب می‌بود و از نظر آن‌ها تنها هدف اصغر فرهادی نامطلوب نشان دادن اغراق گونه‌‌ی اوضاع اجتماعی ایران در روزگار معاصر است. چرا که فیلم فرهادی در لایه‌های زیرین خود خبر از اضمحلال جامعه‌ای در حال گذار می‌داد و قرار دادن جزئیاتی دقیق در همین موارد، این شائبه را به همراه داشت که فرهادی یک طرفه به قاضی رفته است و این داد بسیاری را در آورده بود.

اما در این میان نکته‌ای مغفول باقی مانده بود که می‌تواند خط بطلانی باشد بر تمام این ادعاها. فرهادی، خاستگاه اجتماعی مشخصی دارد و به طور طبیعی به عنوان یک فیلم‌ساز با دغدغه‌های عمیق اجتماعی، قرار است و باید، تریبون طبقه‌ی اجتماعی و تفکر خویش باشد. انتظاری هم غیر از این نمی‌رود. همان‌طور که فیلم‌سازانی مثل حاتمی‌کیا، کیمیایی و حتی سلحشور و دیگران درباره‌ی خاستگاه، دغدغه‌ها و نگرانی‌های خود فیلم می‌سازند و اظهار نظر می‌کنند، فرهادی نیز همین کار را کرده است. مسئله‌هایی که فرهادی در فیلم‌هایش به طور عام و جدایی نادر از سیمین به طور خاص مطرح کرده، دقیقا همان دغدغه‌ی جماعتی است که بخش عمده‌ای از مردم این سرزمین را تشکیل می‌دهند. آیا ترمه‌ی فیلم جدایی نادر از سیمین یک شخصیت دروغین و اغراق شده است و یا نماینده‌ی نوجوانانی که به وفور آن‌ها را در جامعه می‌بینیم؟ آیا سیمین‌ها و نادرها در این جامعه وجود ندارند؟ برای دیدن این افراد کافی است یک سر به مراکز خرید تهران و شهرهای بزرگ و یا چهارراه ولیعصر و تالار ایرانشهر و مکان‌هایی از این دست بزنیم. پیش‌بینی آینده‌ی ترمه واقعا کار سختی است؟ آیا ترمه‌ی ده سال آینده همان شخصی نیست که سایت‌های دانشگاه‌های مختلف اروپا و آمریکا و حتی مالزی (!) را برای اپلای کردن در یکی از دانشگاه‌های خارج از کشور زیر و رو می‌کند. شاید بسیاری از تصاویری که فرهادی نشان می‌دهد برای من و شما ناشناخته باشد. چرا که دنیای ما دو دنیای کاملا مجزا و متفاوت از هم است. فرهادی دست ما را می‌گیرد و به درون خانه‌ی کسانی می‌برد که حاضرند ماه‌ها پشت دیوار سفارت‌خانه‌ی کشورهایی مثل استرالیا و کانادا بایستند و تمام این سختی‌ها را تحمل کنند تا برای رویای زندگی بهتر در جایی خارج از مرزها، برای همیشه جلای وطن کنند. فرهادی جامعه را از دیدگاه نادرها و سیمین‌ها به تصویر می‌کشد. حجت و راضیه دقیقا همان افرادی هستند که امثال نادر و سیمین به عنوان قشر فرودست و مذهبی می‌شناسند و تصویری که فرهادی نشان می‌دهد شاید برای عده‌ای تلخ و غیر قابل پذیرش باشد اما قطعا این همان تصویری از جامعه است که در ذهن عده‌ای نقش بسته است و شاید برای قسمتی دیگر از جامعه ناشناخته باشد، اما وجود دارد. هر چند نمی‌توان ادعا کرد تصویری که فرهادی ارئه می‌دهد، تصویر صحیح و کاملی است، اما چندان هم دور از ذهن و واقعیت نیست. فرهادی نظر و دغدغه‌ی بخشی از جامعه را نشان می‌دهد که به طور طبیعی می‌تواند خوشایند آن عده‌ی دیگر نباشد. چه بسا بر عکس آن نیز در همین سینما برای فیلم‌هایی مثل اخراجی‌ها و یا پایان نامه اتفاق افتاده است. در واقع همین شکاف بین این دو دیدگاه است که باعث شده تا این اندازه از یکدیگر فاصله بگیرند و یکدیگر را نشناسند. حرف همدیگر را نفهمند و نسبت به هم پرخاش کنند.

اما قصه‌ی جدایی نادر از سیمین به همین‌جا ختم نمی‌شود و روی دیگری هم دارد. در مقابل، عده‌ای نیز وجود دارند که جزو طرفداران سینه چاک این فیلم هستند و هرگز، هیچ‌گونه اظهار نظری که بر خلاف میل ایشان باشد نمی‌پذیرند. عده‌ای که به شدت با فیلم همذات پنداری کرده‌اند و آن را عاری از هرگونه خطا و اشتباه می‌دانند و کوچکترین انتقادات نسبت به این فیلم را برنمی‌تابند و بی‌رحمانه بر منتقدین آن می‌تازند. شکی نیست که جدایی نادر از سیمین یکی از بهترین فیلم‌های سینمای این مملکت است اما بهترین‌ها هم همیشه منتقدانی داشته‌اند و این یک روال طبیعی و معمولی و پذیرفته شده است که این رفتارهای مستبدانه را با هیچ منطقی نمی‌توان توجیه کرد. جمعیت سینه چاکان حتی گاهی پا را فراتر از این می‌گذارند و در اظهار نظرهای‌شان جدایی نادر از سیمین و اصغر فرهادی را حاصل دسترنج خودشان می‌دانند و افتخارات آن را به پای خودشان می‌نویسند! و حتی گاهی در بحث‌ها و گفت‌وگوها جملاتی باور نکردنی را به کار می‌برند و مثلا می‌گویند: "ما در جدایی نادر از سیمین چنین اعتقادی داریم..." یا "ما فرهادی را داریم ولی شما چی؟" و "فیلم ما تا یک قدمی اسکار پیش رفته است!" این گونه اظهار نظر کردن واقعا خطرناک و نگران کننده است. تعصبی کورکورانه و بی‌جا که می‌تواند به مثابه‌ی یک دام برای سازنده‌ی اثر باشد. البته فرهادی تا این لحظه نشان داده با قوائد این بازی آشناست و چندان به این رفتارها اهمیت نمی‌دهد. به هر حال باید پذیرفت که حتی در بین منتقدین سینمای ایران هم نظرات مختلفی درباره‌ی جدایی نادر از سیمین وجود دارد. عده‌ای مانند مسعود فراستی آن را بی ارزش می‌دانند، برخی مثل امیر قادری آن را فیلمی متوسط در کارنامه‌‌ی کارگردانش و خیل عظیمی مثل حسین معززی‌نیا از آن به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران یاد می‌کنند.

اما خود فرهادی درباره‌ی برداشت‌های مختلف و چند گانه‌ای که از فیلمش می‌شود، در یکی از تازه‌ترین مصاحبه‌هایش می‌گوید:
"وقتی يک بيمار پيش پزشکی می‌رود و پزشک متوجه بيماری او می‌شود يا می‌تواند براي دلخوشی بيمار از بيماری و عواقب آن چيزی نگويد و بيمار هم خوشحال و دعاگو مطب را ترک کند و يا صريح و روشن به بيمار درباره‌ی بيماريش توضيح دهد، در حالت اول ظاهرا بيمار اميدوار و راضی مطب را ترک می‌کند اما بی‌خبر از بيماری که چندی بعد او را زمين‌گير خواهد کرد، در حالت دوم اگرچه بيمار ناراحت و نگران مطب را ترک می‌کند اما اميد آن را دارد که به دليل آگاهی بر بيماريش راه درماني پيدا کند، در کدام‌يک از اين حالت‌ها اميد واقعی و عميق‌تری به بيمار داده شده و درکدام‌يک اميدی جعلی و پوچ؟" (ایسنا، 10/10 /90)

من نیز بر این باورم که فرهادی تا کنون قصد سیاه‌نمایی نداشته و "صداقت" را به عنوان یک اصل در کارهای خود قرار داده است. این روزها بارقه‌هایی از امید در دل بسیاری جوانه زده و همین طور زمزمه‌هایی مبنی بر این به گوش می‌رسد که جدایی نادر از سیمین به اسکار نزدیک شده است و می‌تواند برنده‌ی آن باشد. این قطعا اتفاق مبارکی برای سینمای ایران خواهد بود. همه‌ی ما علاقه داریم که اسم ایران نیز در بین برندگان اسکار قرار بگیرد. در صورت به وقوع پیوستن این اتفاق و با تفاسیری که رفت باید دید موافقان و مخالفان فیلم چگونه با آن برخورد خواهند کرد و خود فرهادی نیز چه رویه‌ای را در پیش می‌گیرد؟ آیا هنگام دریافت جایزه از شرایط سخت فیلم‌سازی در ایران حرف می‌زند و مواضعی بر علیه جمهوری اسلامی خواهد گرفت و یا در جهت روشن کردن افکار عمومی دنیا نسبت به پیشداوری‌های غلط رسانه‌های غربی نسبت به ایران موضع گیری می‌کند؟ شاید هم هیچ‌کدام و تنها از هیئت داوران تشکر کند و درباره‌ی فیلمش صحبت کند. به هر حال تا آن روز باید صبر کرد. اما امیدواریم فرهادی، فردای آن روزی که برنده‌ی اسکار شده است، هنوز همان انسان صداقت‌پیشه باشد و برای ما نقش همان پزشکی را بازی کند که بیماری‌مان را تشخیص می‌دهد و در درمانش کمک‌مان می‌کند و ما هم قدرشناس باشیم و خوشحال و دعاگو از مطب و سینما بیرون بزنیم!


برچسب‌ها: جدایی نادر از سیمین, اصغر فرهادی, اسکار, جمهوری اسلامی, رسانه‌های غربی
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1390ساعت 3:58  توسط میلاد زمانه  |