X
تبلیغات
:: زمانه ::

:: زمانه ::

نگاهی گذرا به دین، فرهنگ، هنر و جامعه

من از وبلاگم عذرخواهی می‌کنم

دارم بلند بلند فکر می‌کنم...

به این وبلاگ‌ها و نوشته‌هایی که زندگی درشان جریان دارد غبطه می‌خورم. به این‌هایی که انگار ساده می‌نویسند و زندگی را از قاب چشمانشان بی‌دخل و تصرف و ملاحظه‌های آنچنانی ترسیم می‌کنند. اما همین خرده روایت‌های به ظاهر ساده از روزمرگی‌ها، چشم‌هایی زیادی را دنبال کلمات خودشان می‌کشانند. گاهی همین صحبت‌ها و روایت‌های ساده، سر منشأ اتفاقات و تصمیم‌های بزرگ می‌شوند. به نظرم یکی از بزرگترین معضلات ننوشتن و سخت‌گیری و وسواس در روایت کردن، همین اصرار بر ثقیل و پر تکلف بودن است. انگار کلمات توان به دوش کشیدن جریاناتی که در ذهن می‌گذرند را ندارند و این می‌شود که سینه تبدیل می‌شود به انباری از حرف‌های نگفته! و خب این اصلاً خوب نیست. گاهی آن‌قدر نمی‌گویی و کلمات را درون گنجه‌ی دل و ذهنت پنهان می‌کنی که دیگر از نوشتن نااُمید می‌شوی. این حس بدی است. باعث از دست رفتن تمایل به نوشتن می‌شود. و ننوشتن فراموشی به بار می‌آورد. ما این روزها خیلی به کلمات بدهکاریم. خیلی سکوت می‌کنیم. این باعث از بین رفتن سهم و حق ما از زندگی می‌شود. ما حتی به خیابان‌ها، پارک‌ها و مراکز تفریحی و فرهنگی هم بدهکاریم. قدم زدن‌های طولانی در ولیعصر را. فیلم دیدن در آزادی را. تورق کردن در شهر کتاب را. بحث کردن در کراسه‌ها را. طبیعت‌گردی را. عکاسی کردن از فیلتر چشم و ذهن خودمان را. جای خالی روایت‌های روزمره‌ی ما، دارد خودمان را به ورطه‌ی فراموشی می‌کشاند.

گاهی دلم می‌خواهد آن‌قدر درگیر مصائب زیستن نباشم که بتوانم با خیال آسوده در همین صبح‌های دل‌انگیز بهاری، رأس ساعت از خواب برخیزم؛ زیر کتری را روشن کنم؛ چند آیه‌ای قرآن بخوانم؛ کمی ورزش کنم؛ لپ تاپ را روشن کنم؛ چای که دم کشید، یک لیوان چای بریزم، بلاگفا را باز کنم و در آرامش کامل شروع به نوشتن کنم از دیروز امامزاده صالح و بازارچه‌ی تجریش...

من از وبلاگم عذرخواهی می‌کنم که تا الان هرگز این‌گونه نشده است. عذرخواهی می‌کنم که بضاعتم کم بود و بیشتر از این نتوانستیم با هم رفاقت کنیم. اما رفیقِ ده-یازده ساله‌ی من، مطمئن باش که خیلی زود این اتفاق می‌افتد. من آفتاب حقیقت را هرگز چنین تابان ندیده بوده‌ام.

 

پ.ن: فکر می‌کنم این تنها پستی باشد که بتوانم یک تشکر ویژه داشته باشم از نویسنده‌ی محترم وبلاگ وزین روزهای ارغوانی که سال‌هاست نوشته‌های وبلاگ این حقیر را می‌خوانند و هر بار با سخاوتی وصف ناشدنی درباره‌ی نوشته‌های زمانه نظر می‌دهند و در روزهای غیبت‌های طولانی نیز پیگیر اوضاع و احوال می‌شوند. و همچنین از همه‌ی کسانی که به شهادت وبگذر چراغ خاموش و بی‌سر و صدا می‌آیند و می‌روند. توی چنین روزگاری داشتن چنین مخاطبانی –هرچند بسیار اندک و انگشت‌شمار- نعمت است. دعایم کنید دوستان.

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 فروردین1393ساعت 1:26  توسط زمانه  | 

در زندگی باید کمی دیکتاتور بود!

«ساختن فیلم برای دل مخاطب و اسیر خواسته‌های او شدن باعث توقف رشد هنری کارگردان می‌شود و در این راه باید کمی دیکتاتور بود.» (لینک)

جمله‌ی بالا از سید رضا میرکریمی اگر چه اساساً درباره‌ی سینما و کارگردانی و وادی هنر است و در جای خود حرف بسیار دقیقی است؛ اما فکر می‌کنم با تغییر چند کلمه بتوان معنای جدیدی از آن استخراج کرد و آن را به کل زندگی تعمیم داد. حالا برای اینکه منظورم را بفهمید، در این جمله به جای «ساختن فیلم» بنویسید: «زندگی کردن»؛ به جای «مخاطب» بنویسید: «مردم» و به جای «رشد هنری کارگردان» هم بنویسید: «رشد انسان». حالا اگر جمله را با لحاظ کردن این اصلاحات، دوباره بخوانید به یکی از اصول مهم زندگی پی خواهید برد. البته این نظر من است! ببینید:

«زندگی کردن برای دل مردم و اسیر خواسته‌های آن‌ها شدن باعث توقف رشد انسان می‌شود و در این راه باید کمی دیکتاتور بود.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1392ساعت 21:49  توسط زمانه  | 

درباره‌ی فیلم جدید ابراهیم حاتمی‌کیا: «چ» با شکوه

زندگی ققنوس‌وار ابراهیم حاتمی‌کیا

از همان نامه‌ی اولی که سیدمرتضی آوینی برای حاتمی‌کیا نوشت و با آن جملات و تعابیر نغزی که در وصف او به کار برد، داستان ابراهیم حاتمی‌کیا آغاز شد. او به کارگردانی فراتر از آثارش تبدیل شد و این را از همان فیلم‌های اولش می‌شد فهمید. هر فیلمی که ابراهیم حاتمی‌کیا می‌ساخت به مثابه‌ی کودکی تازه متولد شده از او بود که خصلت‌های فردی و روح زمانه‌ای که او در آن زندگی می‌کرد در وجود این مخلوق تازه نمود پیدا می‌کرد. این بحث تازه‌ای نیست که ابراهیم سینمای ایران در هر فیلمی که می‎سازد تکه‌ای از وجود خود را در آن می‌نهد و ققنوس‌وار در فیلم جدید دیگری متولد می‌شود. این ویژگی ابراهیم حاتمی‌کیا را باید در بین همه‌ی فیلمسازان وطنی، یگانه دانست. کارگردانی که با هر فیلمی که می‌سازد انگار کودتایی علیه خود به راه انداخته و بی‌واهمه از آن‌چه ممکن است با این اثر تازه برایش رخ دهد خود را به دل ماجرایی تازه می‌برد و داستان صف‌بندی در مقابل او یا حمایت از او تکرار می‌شود. به غیر از عده‌ای از طرفداران همیشگی حاتمی‌کیا، حامیان و منتقدان او با هر فیلم جدیدی که می‌سازد، تغییر می‌کنند و جملات و سخنان طوفانی حاتمی‌کیا نیز فصل تازه‌ای را در مقابل همه‌ی دوستداران و منتقدانش می‌گشاید. همه‌ی این ویژگی‌ها او را به کارگردان بی‌بدیلی تبدیل کرده است که فراتر از آثارش می‌ایستد و در کشف و شهود دائمی در اندیشه و تفکر خویش، گاهی روایتگر «تردید» می‌شود و گاهی نیز به «یقینی» استوار و محکم می‌رسد. و همین او را به فیلمساز پر نوسانی تبدیل کرده که بعد از ساخت بهترین آثارش، به کارگردان فیلم‌های معمولی که نشانه‌های صلابت و اقتدار گذشته در آن‌ها کمرنگ شده، تبدیل می‌شود و به ناگاه بعد از ساخت ضعیف‌ترین فیلم خود، شاهکار جدیدی را خلق می‌کند. همه‌ی این‌ها حاتمی‌کیا را به کارگردانی غیر قابل پیش‌بینی تبدیل کرده است که برای قضاوت درباره‌ی او تا خلق اثری تازه باید صبر کرد. قضاوتی که تنها تا فیلم بعدی او اعتبار دارد و با ساخت فیلمی جدید ممکن است بی‌اعتبار شود. و انگار این تنها خصلت قطعی در کارگردان بزرگ عصر ماست.

چ مثل چمران

شهید مصطفی چمران را باید یکی از نوادر روزگار به حساب آورد. شخصیت، روحیات و داستان زندگانی او از وی شخصیتی پیچیده و چند بعدی ساخته که در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد. نگاه به هر فصل از زندگانی چمران، دریچه‌ای نو به روی انسان می‌گشاید که برای درک آن باید به اندازه‌ی چمران اخلاص و ایمان داشت. چمران، دانشمند و استاد دانشگاه است. چمران، یک متفکر و اندیشمندی مسلمان است. چمران، نگاهی شاعرانه و عارفانه دارد و مناجات‌هایی عمیق و سوزان را از دل می‌سراید. چمران، چریک و مبارزی مسلح است. چمران، با دیدن یک گل به فکر فرو می‌رود و عکاسی طبیعت می‌کند. چمران، وزیر دفاع و بنیانگذار ستاد جنگ‌های نامنظم است. چمران، نقاش است. و همه‌ی این‌ها خبر از انسانی چند وجهی و فراتر از چارچوب‌های شناخته شده می‌دهد. چمران، می‌تواند به یک زندگی آمریکایی به بهترین شکل آن دست یابد اما درست در همان روزها در نیایش‌های خود می‌نویسد: «عالم و مافیها مرا راضی نمی‌کند.» چمرانی که می‌تواند به یک دانشمند برجسته تبدیل شود، دست از تعلقات دنیوی می‌شوید و به مصر و لبنان و ایران می‌رود و تبدیل به یک چریک و مبارز مسلح می‌شود تا به حرکت‌های مسلمانان در خاورمیانه کمک کند و تا روز شهادتش بر این عهد باقی می‌ماند. چمران، انسان توقف نیست، دائم در حال حرکت به سوی نقطه‌ای متعالی‌تر است. آرمان و کیمیایی که یافته است را فراتر از هر چیز دیگری می‌داند. از اعضای نهضت آزادی است اما هرگز در آن متوقف نمی‌ماند. حتی به خاطر آرمان مقدسش، تن به جدایی از همسر و فرزندانش می‌دهد و روح بی‌قرار او در راه استیلای آن آرمان لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد. و همه‌ی این‌ها از او انسانی ساخته که گویی در نقطه‌ای رفیع ایستاده است و از آنجا به دنیا نگاه می‌کند و امید به روزی دارد که «ز هر چه رنگ تعلق گیرد» رهایی یابد و به وصال معبود و معشوق خود برسد. و این نگاهِ چمرانی است که تمام و کمال طعم زندگی را چشیده است اما این آن چیزی نیست که او را راضی کند و دریافته تمام تلاش‌ها باید برای دیدن آنچه نادیدنی است باشد و سرانجام نیز اوج می‌گیرد و به افسانه‌ها رنگ واقعیت می‌بخشد.

«چ» با شکوه

و حالا کارگردانی بزرگ، قصد روایت فیلم انسانی بزرگ را دارد. حاتمی‌کیا خوب می‌داند که گفتن از چنین انسانی در یک فیلم سینمایی دو ساعته کار ساده‌ای نیست و باید دست روی مقطعی بگذارد که توانایی نشان دادن این حجم از بزرگی را داشته باشد. قصه‌ای که هم به وجوه عارفانه و انسانی بپردازد و همین‌طور نشان‌دهنده‌ی ایمان و شهامت باشد. هم از وطن و دفاع مقدس گفته باشد و هم به عفریت جنگ و زیبایی صلح پرداخته باشد. داستانی که کرامت انسان و مردم در تقابل با آرمان و ارزش قرار نگیرد و چه زیبا ما را در این سفر بلند با خود همراه می‌کند. قصه‌ی حاتمی‌کیا، برگ دیگری از رشادت و شجاعت مردمان این سرزمین است و حاتمی‌کیا نیز بار دیگر به باورهای خود، ارزش‌ها و مردم سرزمینش ادای دین می‌کند. این بار با قصه‌ای که هم بار دراماتیک دارد و هم حرف‌های زیادی برای گفتن. فیلمی که نه تنها در محتوا که در فرم هم یک اتفاق بی‌نظیر و اثری درخشان است و فصل نوینی در این سینما را نوید می‌دهد. فیلم حاتمی‌کیا اگر چه بسیار مدیون جلوه‌های ویژه و تکنیک است اما هرگز به تسلیمی محض در برابر فرم و تکنیک در نمی‌آید بلکه حاتمی‌کیا تکنیک را در خدمت اثر می‌آورد و از آن در جهت ارتقای فیلمش بهره می‌برد. اساساً با فیلم‌شناسی ابراهیم حاتمی‌کیا به این نتیجه می‌رسیم که سینما برای او هدف نیست بلکه ابزاری است برای بیان تلاطم‌های درونی‌اش. و «چ» نیز از همین قاعده پیروی می‌کند. پروژه‌ی بزرگ و سنگین «چ» مانع از بروز استعداد طبیعی کارگردان نمی‌شود و دکوپاژهای و میزانسن‌های دقیق و بستن نماهای به غایت صحیح سینمایی تصاویر فیلم «چ» را چشم‌نواز کرده است. نگاه کنید به نماهای دوربین در حال حرکت قبل از ورود چمران به قبرستان. به سکانسی که چمران، گاری حامل مجروحان را حمل می‌کند یا نمای بسته از مهر و سجاده و اسلحه را. و همه‌ی این‌ها را بگذارید کنار طرز استفاده از موسیقی متن. حاتمی‌کیا را باید استاد استفاده از موسیقی فیلم دانست. بی‌شک موسیقی در هیچ‌کدام از فیلم‌های وطنی به اندازه‌ی فیلم‌های حاتمی‌کیا عمیق و تأثیرگذار نیستند. موسیقی فیلم‌های حاتمی‌کیا در درست‌ترین زمان خود و به طرز اعجاب‌آوری بر پس زمینه تصاویر فیلم شروع به نواخته شدن می‌کنند و با درگیر کردن مخاطب، به درام تأثیری دوچندان می‌بخشند و موسیقی فردین خلعتبری برای «چ» نیز از همین جنس است. در بعضی از سکانس‌ها هم‌نشینی موسیقی و تصویر به قدری تأثیرگذار از کار درآمده که انگار جدایی این دو از هم، تأثیر دیگری را خنثی می‌کند. اگر تصویر نباشد مانند کوک نبودن سازهاست و اگر موسیقی نباشد، زبان فیلم الکن می‌شود و گاه موسیقی به سان چندین دیالوگ نغز و پر معنی گویای حرف‌های بسیاری است. حیف است اگر به بازی درخشان مریلا زاعی اشاره‌ای نشود. انگار زارعی پس از سال‌ها بازیگری، هر چه در توان داشته برای ایفای «هانا» این زن کُرد که نمی‌خواهد نیمی از زندگی و هویت خود را به نابودی و فراموشی بسپارد، گذاشته. اولین سکانس بازی او را به یاد بیاورید و گفت‌وگویش با شوهرش «سیروان» را. فقط باید گفت که این نقش‌آفرینی در اوج پختگی و اثرگذاری است. در قله‌ای که فقط پس از سال‌ها تجربه و ایمان به نقش می‌شود از دل آن چنین جواهری را بیرون آورد.

چمرانِ حاتمی‌کیا

تقابل میان عقل و دل، جان‌مایه‌ی بیشتر آثار حاتمی‌کیا است. در فیلم‌های حاتمی‌کیا یک طرف عقل می‌ایستد و انذار می‌دهد و در طرف دیگر دلی است که بی‌پروا سخن می‌گوید. عقل و دل هر کدام در جبهه‌ای ایستاده‌اند و به مقابله می‌پردازند اما «چ» برگ جدیدی از داستان عقل و دل در فیلم‌های حاتمی‌کیا است. این بار عقل و دل نه در مقابل هم بلکه در کنار یکدیگر و در یک جبهه بر علیه خصم می‌جنگند. تیمسار فلاحی و اصغر وصالی و چمرانِ حاتمی‌کیا هر سه در یک جبهه‌اند و به مثابه مکمل برای دیگری عمل می‌کنند. اصغر وصالی، رزمنده‌ی دلداده‌ای است که شور شهادت دارد و فرمانده‌ای است که دلتنگ و نگران همرزمان شهیدش است. وصالی حتی برای لحظه‌ای حاضر به تسلیم و عقب‌نشینی نیست و حتی با بیست نفر در مقابل «بزرگترین ارتش خاورمیانه» ایستاده است. او از خطر کردن نمی‌هراسد و بی‌پروا سخن می‌گوید. برای دفاع تا آخرین قطره‌ی خون آماده است و جنازه‌ی پاسداری که در خشاب اسلحه‌اش فشنگ باشد را «ننگ» می‌داند و نگران قضاوت درباره‌ی «سرباز خمینی» است. چمرانِ حاتمی‌کیا نیز اگرچه آرام و صبور است و برای مذاکره آمده و جنگ را آخرین راه حل می‌داند اما هیچ‌گاه در مقابل وصالی نمی‌ایستد، بلکه در کنار اوست. وقتی وصالی اسلحه را کنار سجاده‌اش می‌گذارد، او هم اسلحه به دست می‌گیرد. چمران و وصالی هر دو نگران یکدیگرند. هر دو برای صلح و یک آرمان می‌جنگند و در نهایت نیز مثل همان دیدار اول در خانه‌ی پاسدار، یکدیگر را به آغوش می‌کشند. عقل و دل نه در مقابل هم که در کنار یکدیگرند. عقل، مانع دل نمی‌شود و دل به آنجا می‌رود که عقل می‌گوید.

فصل مشترک چمران، حاتمی‌کیا، چ و چمرانِ حاتمی‌کیا

حلقه‌ی واسط میان خالق و مخلوق، میان حاتمی‌کیا و چ و چمرانش فقط یک نام است: خمینی. این همان فصل مشترکی است که به وصال آن‌ها می‌انجامد. چمرانِ واقعی و چمرانِ حاتمی‌کیا هر دو دلداده‌ی یک نامند. این را از چالشی‌ترین و بحث‌برانگیزترین دیالوگ «چ» -آنجا که اصغر وصالی از چمران می‌پرسد چمرانِ بازرگان یا چمرانِ خمینی- می‌توان فهمید. اما چرا کارگردان خودش را در معرض چنین سؤالی قرار می‌دهد؟ کارگردان می‌توانست به سادگی از طرح چنین چالشی حذر کند. چمرانِ حاتمی‌کیا می‌توانست در مقابل این پرسش نیز مانند وقتی که دکتر عنایتی از او سؤال می‌پرسد سکوت کند اما او راه دیگری را برمی‌گزیند. انگار اصغر وصالی در آن لحظه نه از چمران، بلکه از حاتمی‌کیا چنین پرسشی را مطرح می‌کند. کارگردان طغیان‌گر سال‌های دور و محافظه‌کار سال‌های نزدیک، خودش را پای میز محاکمه می‌نشاند و اصغر وصالی به نمایندگی از عباس و حاج کاظم و سعید از کرخه تا راین و خیلی‌های دیگر این پرسش چالشی را از او می‌پرسد و در آن لحظه‌ی تاریخی که همه چشم دوخته‌ایم به لبان چمرانِ حاتمی‌کیا او هوشمندانه جواب می‌دهد: «خمینی هم سرباز خداست.» و این یعنی تمام! جواب چمرانِ حاتمی‌کیا آن جمله‌ی معروف امام را تداعی می‌کند که: «همه‌ی ما سربازان اسلام هستیم و من امیدوارم در آن کتابی که بناست اسم سربازها را بنویسند، اسم ما را هم به نام سرباز بنویسند.» چمرانِ حاتمی‌کیا هم سرباز خداست؛ مثل خمینی و همه‌ی سربازانش.

کلام آخر

حاتمی‌کیا در «چ» به سراغ یکی از شخصیت‌های مهم انقلاب می‌رود. از فجایع جنگ و ستمی که بر این مردم رفته است سخن می‌گوید. روزهای سخت تاریخ انقلاب را روایت می‌کند و جنایت‌ها و فجایعی که گروه‌های مسلح جدایی‌طلب در حق این مردم و انقلاب روا داشته‌اند را به تصویر می‌کشد. و پس از سال‌ها در سینمای ایران در دهه‌ی 90 بار دیگر، نام و یاد امام را زنده می‌کند. آخرین باری که با چنین شکوه و صلابتی نام خمینی را در سینما شنیدیم به یاد ندارم. تقدیر چنین بوده است که پس از سال‌ها که از نمایش فیلم «از کرخه تا راین» با آن سکانس به یاد ماندنی به تصویر کشیدن مراسم رحلت امام می‌گذرد بار دیگر حاتمی‌کیا دست به کار شود تا با آوردن نام خمینی در سالن سینما، چشم‌ها خیس و شانه‌ها لرزان شوند. «چ» من را یاد این فراز از نوشته‌ی سید مرتضی آوینی انداخت: "شايد باشند فيلمسازانی كه مهارت تكنيكی‌شان در سينما از حاتمی‌كيا بيشتر باشد، اما هيچ كدام «بسيجی» نيستند... و من به بسيجيان اميد بسته‌ام؛ نه من تنها، همه‌ی آنان كه تقدير تاريخی انسان فردا را دريافته‌اند و می‌دانند كه ما از آغاز قرن پانزدهم هجری پای در «عصر معنويت» نهاده‌ايم. ظهور حاتمی‌كيا در سينمای انقلاب واقعه‌ای است نظير انقلاب. هر كس سينما را بشناسد و آدم مغرضی هم نباشد، قدر حاتمی‌كيا را به مثابه يک فيلمساز در خواهد يافت. اما حاتمی‌كيا فقط در اين حد توقف ندارد. او در عرصه‌ی سينما مظهر انسان‌هايی است كه با انقلاب اسلامی ايران در تاريخ ظهور كرده‌اند و آنان را بايد «طلايه داران عصر معنويت» خواند. او يک «بسيجی» است."

 

انتشار در:

خبرگزاری فارس

 

بازنشر در:

شفاف/ تهران پرس/ هشدار نیوز/ فرهنگ نیوز/ ملیت/ واضح/ تبیان زنجان/ جام نیوز/ هفته‌نامه شما و ...

 

حاشیه:

یاد گزارش یک جشن و پاسخ ابراهیم حاتمی‌کیا هم به خیر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1392ساعت 20:19  توسط زمانه  | 

در ستایش رفتار یک بانوی هنرمند: ما مدت‌هاست که به چیزهای دیگری عادت کرده بودیم

- مدت‌ها بود عادت کرده‌ بودیم که این سینما و اتفاقاتش چیزی برای دل بستن ندارد. تمام رویدادهای این قلمرو مال غریبه‌هاست و سهم «ما» از تمام تلخ و شیرین‌هایش آه و افسوس و حسرت است. جشن‌ها و جایزه‌ها، سیمرغ‌ها و اسکارها، قصه‌ها و اتفاقات بیش از آن‌که مرهم باشند، زخمه‌اند. ما مدت‌هاست که عادت کرده بودیم. فیلم‌ها برای غریبه‌ها ساخته می‌شدند. رفتارها برای خوشایند غریبه‌ها بود و سهم ما نادیده گرفته شدن. فیلم‌های فلان مرکز و بنیاد و خانه و سازمان، دیگران را شادکام می‌کرد و تلخکامی‌اش برای ما بود. «دیگران»، غریبه‌ها هستند و «ما»، بچه‌های همین سرزمین. آدم‌های همین آب و خاک که انگار فراموش شده که خودمان هم دین و فرهنگ و آئین و مراسم و جشن و سبک زندگی داریم. «ما» که بچه‌های همین آب و خاک بودیم، دوست داشتیم نمایندگان خودمان را روی فرش‌های قرمز داخلی و خارجی ببینیم. نمایندگانی که سفیران ما باشند در سرزمین‌های دیگر اما فرش‌های قرمز اثری از ما نداشتند. فیلم‌هایی که به اسم «ما» روی پرده‌ی آن‌ها نمایش داده می‌شد، فیلم‌های ما نبودند. نمایندگان ما، سفیران ما نبودند و ما هم مدت‌ها بود که عادت کرده بودیم.

- دنیای نقش‌ها و بازیگرها، یکی از پیچیده‌ترین مناسبات در عالم سینماست. بده بستان میان بازیگر و نقش یک رابطه‌ی دو طرفه است. نویسنده یا کارگردان نقش را خلق می‌کند و بازیگر به مثابه‌ی سرپرست، مسئول پرورندان و ایفای آن می‌شود. گاهی بازیگر به نقش اعتبار می‌دهد و گاهی، بازیگر از نقش اعتبار می‌گیرد. گاهی نقش‌ها برای دیده شدن نیاز به اجرا توسط بازیگران بزرگ دارند و گاهی نیز، نقش آن‌قدر دارای اهمیت است که ممکن است حضور بازیگری مشهور و مطرح، نقش را تحت‌الشعاع خود قرار دهد و شهرت بازیگر باعث مغفول ماندن برخی از وجوه نقش شود. از این رو بعضی از کارگردان‌ها برای لطمه ندیدن فیلم‌هایشان، نقش‌ها را به نابازیگرها می‌سپارند که بیش از بازیگر، نقش دیده شود. اما در یک حالت استثنایی که شاید هر چند سال یک بار برای یک فیلم پیش بیاید، نقش و بازیگر هر دو برگزیده می‌شوند برای درخشیدن. در چنین حالتی یک نقش ماندگار می‌شود و به تاریخ و حافظه‌ی تاریخی سینما و مردم راه پیدا می‌کند. بازی پرویز پرستویی در نقش حاج کاظم آژانس شیشه‌ای را به یاد بیاورید یا حتی فریبز عرب‌نیا در نقش مختار را. تأثیری که این نوع نقش-بازیگری‌ها بر روی هم دارند، تأثیری شگرف و شگفت است. پرستویی و حاج کاظم، عرب‌نیا و مختار و دیگر نقش‌هایی از این دست را بدون حضور هر یک از آن‌ها نمی‌توان تصور کرد و این یکی از اعجازهای سینماست که زندگی بازیگر نیز پس از اجرای چنین نقشی تحت تأثیر آن باقی بماند.

- حضور سرکار خانم مریلا زارعی، در جشنواره‌ی امسال یک شگفتی بود. متن و حاشیه‌ی این بانوی هنرمند در جشنواره‌ی امسال رنگ و بوی دیگری داشت. حضور در دو فیلم «چ» به کارگردانی ابراهیم حاتم‌کیا و «شیار 143» به کارگردانی نرگس آبیار که هر دو روایتگر روزهای دفاع مقدس بودند فصل تازه‌ای برای این بازیگر باسابقه‌ی سینمای ایران بود. شاید حتی خود زارعی هم پیش از حضور در این دو فیلم چنین تأثیری را برای خود پیش‌بینی نمی‌کرد. اما بازی در نقش «الفت» فیلم «شیار 143» کار خودش را کرده بود و این بار، نقش بود که دنیای بازیگر را تحت تأثیر خود قرار می‌داد. اتفاقات پشت سر هم می‌افتاد. در نشست خبری فیلم «شیار 143» مریلا زارعی به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بود و با چشمانی اشکبار سخن می‌گفت. از شباهت وضعیت خود به قهرمان فیلم «از کرخه تا راین» تا کوک کردن ساز ذهنی‌اش با مناجات سحرگاهی ماه مبارک رمضان در زمان فیلمبرداری این فیلم؛ و در  زمان برگزاری نشست نیز اعلام شد ابراهیم حاتمی‌کیا هم فیلم «چ» را به «شیار 143» و بازی مریلا زارعی تقدیم کرده است.

- داستان اما به همین‌جا ختم نمی‌شود. مراسم اختتامیه‌ی جشنواره، اگرچه آخرین روز برگزاری جشنواره فیلم فجر محسوب می‌شود اما مهم‌ترین روز آن نیز هست. این اولین اختتامیه نبود و در گذشته هم تجربه‌اش کرده بودیم. به برنامه‌های این روز و اتفاقاتش نیز عادت کرده بودیم. می‌دانستیم سهم «ما» از فرش قرمز و مراسم اختتامیه و سوت و کف و هوراهایش نادیده گرفته شدن است. عادت کرده بودیم سفیران خودمان را در شکل و شمایل غریبه‌ها ببینیم. قواعد این روز برایمان آشنا بود. می‌دانستیم تلویزیون نمی‌تواند چهره‌ی برخی از بازیگران را از نزدیک نشان دهد و هنگام خوانده شدن اسمشان باید در نمایی دور، نقطه‌ی سیاهی را ببینیم که برای دریافت جایزه‌اش به سمت جایگاه می‌رود. اما وقتی «الفت» فیلم شیار برای دریافت جایزه‌اش روی سن می‌رفت با سایرین فرق می‌کرد. نوع لباس پوشیدن و رفتار مریلا زارعی شباهتی به هیچ‌کدام از مراسم‌های اختتامیه‌ای که به یاد داشتیم نداشت. این بار تلویزیون هم می‌توانست برنده‌ی سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن را نشان دهد. پوشش مریلا زارعی در این مراسم غیر قابل نمایش نبود. پوششی که خودنمایی نداشت. چهره‌ای که آرایش غلیظ نداشت و غیر قابل پخش نبود و موهایی که از سر و ته روسری بیرون نمی‌زد. انگار «الفت» تأثیر خودش را گذاشته بود. مریلا زارعی هنگام دریافت جایزه و سیمرغ بلورینش نیز وقتی پشت تریبون ایستاد بار دیگر سنت شکنی کرد و در سخنانی که خارج از آداب تثبیت شده‌ی چنین مراسمی بود گفت: «خواهش می‌کنم به جای تشویق من و این سیمرغ، به احترام همه‌ی مادران و زنان سرزمینم که در این سال‌‌ها صبورانه ایستادند، عزیزانشان را برای جان و مال و ناموس این کشور دادند و باز هم سکوت کردند، به احترام بایستید.»

- انگار حاج کاظم دیگری در سینمای ایران متولد شده است...

*منتشر شده در هفته نامه‌ی امین جامعه

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1392ساعت 20:15  توسط زمانه  | 

بچه‌ها داشتند بالای پشت بام، یواشکی چرخ چاه می‌ساختند...

این متن یک ایمیل است که دوستی برایم فرستاده. دیدم بد نیست اینجا هم بگذارمش. در این برگ غریب از تاریخ که قرعه‌ی زیستن به نام ما افتاده است. در این روزگار پر از تردید که می‌ترسیم از فردای تاریخ که ما باید روایتگرش باشیم. در این پیچ حساس تاریخی، خدا کند که سرافراز و سربلند باشیم مثل این روزهای همیشه با شکوهِ فجرِ بهمن که تا ابد بر پیشانی تاریخ خواهند درخشید. خدا کند که فرزندان شایسته‌ای باشیم برای بهمن و روز خوب پیروزی...


ما فرفره نداشتیم. بچه‌های کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند. مسعود و مجید نقشه‌اش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد. ما که فرفره‌دار شدیم، لبخند نشست روی لب‌های بابابزرگ. گفت: «دیدید می‌شود، می‌توانید!»

از ترس بچه‌های کدخدا، داخل خانه فرفره بازی می‌کردیم. مبادا ببینند و به تریج قبایشان بر بخورد. اما خبرها زود در دهکده‌ی ما می‌پیچید. خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد. گفت: «بیخود کرده‌اند! بچه‌ی رعیت را چه به فرفره بازی؟» و گیوه‌اش را ورکشیده بود و آمده بود پیش عمو محمد به آبرو ریزی.

بعداً شنیدیم که همان روز، کدخدا دم گوش میرآب گفته: «این اول کارشان است. فردا همین فرفره می‌شود روروک و پس فردا چرخ چاه.» بیشتر موتور پمپ‌های آب ده، مال کدخدا بود.

عمو محمد که صدایمان کرد، فهمیدیم کار از کار گذشته. فرفره را برداشت و گذاشت داخل گنجه. درش را قفل کرد و کلیدش را داد دست بچه‌های کدخدا. که خیالشان راحت باشد از نبودن فرفره. رفتیم پیش بابابزرگ با لب و لوچه آویزان. فهمید گرفتگی حالمان را. عموها را صدا زد. به عمو محمد گفت: «خودت کلید را دست کدخدا دادی و خودت پس می‌گیری.» اما عمو محمد مرد این حرف‌ها نبود. همه‌مان می‌دانستیم. بابابزرگ گفت: «بروید و قفل گنجه را بشکنید.» عمو محمود گفت: «کی برایتان فرفره خرید؟ کدخدا؟!» گفتیم: «نه عمو جان! خودتان که می‌دانید، خودمان ساختیم!» گفت: «دیگر بلد نیستید بسازید؟» گفتیم: «چرا!» گفت: «بهترش را بسازید.» و رفت در خانه کدخدا به داد و بیداد. صدای بگومگوی‌شان ده را برداشت. این وسط ما، قفل گنجه را شکستیم و بهترش را ساختیم.

بچه‌های کدخدا فهمیدند. کدخدا گر گرفت. داد زد: «یا فرفره یا حق آب!» و به میرآب گفت که آب را روی زمین‌های همه‌مان ببندد. کار سخت شد. عموها از هزار راه ندیده و نشنیده، آب می‌آوردند سر زمین. که کشتمان از بی‌آبی نسوزد. مسعود را گرفتند و کتک زدند. زورمان آمد. مجید به تلافی‌اش، روروک ساخت. کدخدا گفت که گندم و تخم‌مرغ هم ازمان نخرند. مجید و مصطفی را هم گرفتند و زدند. صدای عمو محمود، هنوز بلند بود اما گوشه و کنایه‌ها شروع شد. عمو حسن جمع‌مان کرد و گفت: «این جور نمی‌شود. هم فرفره شما باید بچرخد و هم زندگی ما.» از بابابزرگ رخصت گرفت و قرار شد برود و با خود کدخدا حرف بزند. وقتی که برگشت، خوشحال بود. گفت: «قرار شده روروک را خراب کنیم اما فرفره دستمان باشد. آن‌ها هم تخم‌مرغمان را بخرند و هم کمی آب بدهند.» بابابزرگ گفت: «کدخدا سر حرفش نمی‌ماند.» عمو حسن گفت: «قول داده که بماند. ما فرزندان شماییم. حواسمان هست!»

بچه‌های کدخدا آمدند و روروک را، جلوی چشم‌های خیس ما، خراب کردند. عمو حسن آمد و فرفره را گذاشت پیش دستمان و رفت که با کدخدا قرار و مدار بگذارد. دل و دماغی نداشتیم برای چرخاندن فرفره. مهدی گفت: «وقت زانو بغل کردن نیست. باید چرخ چاه بسازیم. کدخدا از امروز ما می‌ترسید، نه دیروز فرفره و روروک ساختن‌مان.» بابابزرگ لبخند زد.

عمو حسن هر روز با کدخدا کلنجار می‌رفت. یک روز خوشحال بود و یک روز از نامردی کدخدا می‌گفت. ما می‌شنیدیم و بهش «خدا قوت» می‌گفتیم. بچه‌ها داشتند بالای پشت بام یواشکی چرخ چاه می‌ساختند...


حاشیه:

معاون وزیر خارجه آمریکا: ایران نیازی به تاسیسات فردو و اراک ندارد./ ما سخت‌ترین تحریم‌ها که هیچ‌گاه علیه هیچ کشور دیگری اعمال نشده بود، را علیه ایران اعمال کردیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1392ساعت 12:23  توسط زمانه  | 

نگاهی به طرح «سینما سلام»


مخاطب کلاً مقوله‌ی مهمی است. فرقی هم نمی‌کند که این «مخاطب» مورد نظر در رابطه با چه موضوعی درباره‌ی آن حرف زده می‌شود. شما برای دیدن فوتبال هم که استادیوم می‌روید دوست دارید سکوها پر از تماشاگر باشد. اصولاً استادیوم خالی و بازی کم تماشاگر حتی اگر رونالدو و مسی و ریبری هم توی زمین باشند، توفیق چندانی ندارد. نگاه کنید به این بازی‌هایی که تماشاگران محروم هستند. اصلاً آدم رغبتی برای دیدنشان ندارد. وبلاگ هم که می‌نویسید، دوست دارید شمارشگر وبلاگتان، عددهای زیاد و بزرگ را نشان دهد. اگر مخاطب نداشته باشید، انگیزه‌ی‌تان هم یواش یواش کم می‌شود. ماه محرم دوست دارید به هیئت‌هایی بروید که شور و حال داشته باشند و حتماً هر چه جمعیت بیشتر باشد شور و حال هم بیشتر می‌شود. این‌ها همه مثال بود البته. برای اینکه بگویم وقتی چیزی عرضه می‌شود اگر مخاطب نداشته باشد، آن رضایتی که مورد نظر است به دست نخواهد آمد. البته هر شلوغی هم به معنای کیفیت و با ارزش بودن نیست. مثال می‌خواهید؟ همین بازی استقلال و پرسپولیس خودمان. همیشه استادیوم پر از شور و حال است، اما بازی‌‌ای که در حال جریان است اساساً ضد حال است. راه‌های افزایش عدد کنتور وبلاگ هم کم نیست یا چه هیئت‌هایی که کیپ تا کیپ جمعیت نشسته اما دست آخر می‌بینی جز عربده و بالا و پایین پریدن چیزی گیرت نیامده. وقتی مخاطب، محترم شمرده نشود و فقط برای شوهای تبلیغاتی به آن نیاز داشته باشیم ممکن است چنین حالتی پیش بیاید. یعنی به لطایف‌الحیلی مخاطب را به سمت خود کشانده‌ایم اما به جای اینکه هدفمان، ایجاد رضایت در مخاطب و استفاده‌ی او از محصول ارائه شده باشد، ما به عنوان عرضه کننده از او سوء استفاده کرده‌ایم! و این یعنی احساس خسران دو طرفه. یعنی نه تنها چیزی به دست نیاورده‌ایم بلکه اساساً اگر نیت خیری هم پشت ماجرا بوده به جای حسنات تبدیل به سیئات شده است.

برای خواندت متن کامل به ادامه‌‌ی مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1392ساعت 13:42  توسط زمانه  | 

هوا بس جوانمردانه رویایی است!

دو روز است که هوای تهران باور نکردنی  شده! بس که این مدت به آسمان خاکستری و دود و سرفه و سردرد و سرگیجه عادت کرده بودیم، حالا دیدن یک آسمان آبی شفاف و استنشاق اکسیژن تازه مثل یک رویا می‌ماند. دیروز از صبح پرده‌های دفتر را کاملاً کشیده بودیم بالا و پنجره‌ها را هم باز کرده بودیم در تمام مدت. آن‌قدر با منظره‌ی بیرون غریبه بودیم که کلی چیز تازه دیدیم از همین قابی که هر روز به بیرون نگاه می‌کنیم. برای من که تازه یک ماه است به این دفتر آمده‌ام دیدن منظره‌ی کوه‌های برفی که انگار در همین چند قدمی ما بود خیلی تازگی داشت. باور کنید در همین یک ماهی که اینجا بودم تا الان چنین چیزی ندیده بودم؛ چون اصلا پیدا نبودند. ولی حالا با کیفیت و وضوح تصویر و رنگ‌پردازی اغراق‌آمیز جلوی چشم‌مان سبز شده‌اند! انگار تصویر رفته روی اسکرین سیور؛ می‌ترسیم اشتباهی دستمان بخورد به چیزی و تصویر بپرد!

پیوندها:

گزارش تصویری مهر از هوای تهران

گزارش تصویری ایسنا از هوای تهران

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1392ساعت 17:25  توسط زمانه  | 

بکوب لایکو!

نیم دایره، نشسته بودیم دور تلویزیون. هر کس مشغول کار خودش بود و تلویزیون هم داشت سریالی نشان می‌داد از همین‌ها که مهران غفوریان و بهنوش بختیاری و سایر رفقا را دارد. مادر بزرگ هم خانه‌ی ما بود. در همین بین بازیگر سریال، دیالوگی گفت و مادر بزرگ هم از من سؤالی پرسید. ظاهر سؤالِ مادر بزرگ بسیار ساده بود و ظاهراً جواب ساده‌ای هم داشت. اما این فقط ظاهر ماجرا بود. پشت این سؤال و جواب ساده یک عالم، معنا نهفته بود. این را تجربه کردم که می‌گویم. با همین چشمان خودم دیده بودم. رفقایم را، هم‌کلاسی‌ها را، اعظای فامیل را، هم‌نسلانم را، هم‌سنگرها را. این‌ها را تجربه کرده بودم و دیده بودم. سؤال مادر بزرگ ساده بود اما عمق داشت، ریشه داشت، اصلا درد داشت! حالا می‌پرسید مگر چی پرسیده که این‌طور شلوغش می‌کنم؟ توضیح می‌دهم.

دیالوگِ بازیگر سریال این بود: «بکوب لایکو!» و مادر بزرگ پرسید: «بکوب لایکو!» یعنی چی؟ راستش من آدم مناسبی برای پاسخ دادن به این سؤال ظاهراً ساده نبودم! اما در آن لحظه برای پاسخگویی برگزیده شده بودم. باید توضیح می‌دادم. اما چطور؟ اصلاً ممکن نبود. سؤال آن‌قدر کاری بود که به عمق جانم نفوذ کرده بود. مادر بزرگ چشم  دوخته بود به دهان من و منتظر جواب بود. اما چطور باید توضیح می‌دادم؟ یعنی باید لپ‌تاپ را می‌آوردم و صفحه‌ی فیسبوک را باز می‌کردم و ماجرا را شرح می‌دادم؟ این پرسش ظاهراً ساده، پیشینه داشت. یعنی باید با ذکر مثال توضیح می‌دادم؟ از آدم‌های آشنا برایش مصداق می‌آوردم؟ از خودم باید می‌گفتم؟ کاش در چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم. چطور باید توضیح می‌دادم؟ چطور باید می‌گفتم این «بکوب لایکو»، این «لایکِ» لعنتی چه به روز ما آورد؟ من دیده بودم که برای به دست آوردن این لایک، برای کوبیدنش، چه آدم‌ها که زمین نخوردند! چه آدم‌ها که کوبیده نشدند! چگونه باید توضیح می‌دادم که جاذبه‌های لایک چطور بعضی از ما را فریفت؟ چطور بعد از یک سال و دو سال و چند سال از آشنایی‌مان با لایک تبدیل شدیم به بنده‌های گوش به فرمانش؟ اینکه چطور عکس‌های‌مان، اندیشه‌های‌مان، علایق‌مان، همه‌اش تحت تأثیر لایک قرار گرفت؟

ما باید لایک می‌شدیم! به هر قیمتی! گویی سرنوشت‌مان به لایک شدن گره خورده بود. هر چه بیشتر لایک می‌شدیم، جان بیشتری برای زندگی داشتیم. بعدها که لایک شد شیشه‌ی عمرمان و غریبه‌ها هم فهمیدند، شروع کردند به نسخه پیچیدن. برای بیشتر لایک شدن باید عکست این طور باشد. برای بیشتر لایک شدن باید این طور فکر کنی. برای بیشتر لایک شدن باید این طور بپوشی. برای بیشتر لایک شدن باید به اینجا بروی. برای بیشتر لایک شدن باید درباره‌ی فلان موضوع، این نظر را داشته باشی.‌ و اگر مطابق میل لایک رفتار نمی‌کردی، باید مطرود و منزوی می‌شدی! باید به عنوان تماشاچی گوشه‌ای را انتخاب می‌کردی و به ستاره‌های روی سن غبطه می‌خوردی! و اگر می‌خواهی تو هم ستاره باشی، باید لایک شوی! و اگر می‌خواهی لایک شوی باید این‌گونه باشی...

باید همه‌ی این‌ها را برای مادر بزرگ توضیح می‌دادم اما توانایی این اعتراف و این طغیان علیه لایک را نداشتم. حجم جریان سنگین‌تر از وزن من بود. مثل قطره‌ای بودم مقابل دریا و مادر بزرگ مصرّانه در جست‌وجوی پاسخ بود.  برای همین بعد از چند بار مِن‌مِن کردن، بی‌اشتیاق و خیلی مختصر و خلاصه گفتم: «چیز مهمی نیست! درباره‌ی کامپیوتر و اینترنت و این‌جور چیزهاست!» اما خودم خوب می‌دانستم که پشت این سؤال به ظاهر بی‌اهمیت، کلی حرف و حدیث هست برای گفتن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1392ساعت 15:25  توسط زمانه  | 

مسئله‌ی در جریان بودن

در بین همه‌ی رویدادهای سینمایی ایران، «سر به مهر» یک اتفاق است. یک اتفاق شیرین و دوست‌داشتنی که می‌توان آن را سرآغازی برای ساخت‌ فیلم‌هایی با مضامین دینی که متناسب با روح زمانه و اقتضائات دوران معاصر است دانست. فیلمی که در آن از تمام اِلِمان‌های مدرن استفاده شده تا حرفی از جنس سنت بزند. «سر به مهر» دارای قصه‌ای است که مخاطبش را به خوبی شناخته و کدهایی می‌دهد که برای بیننده‌اش بسیار آشناست و به همین دلیل برقراری ارتباط با آن را آسان می‌کند. اگر هنوز این فیلم را ندیده‌اید فرصت زیادی باقی نمانده است. «سر به مهر» هنوز در جدول اکران بعضی از سینماها وجود دارد. برای اطلاع از سینماهای نمایش دهنده به اینجا بروید.


سال‌هاست که سینما به عنوان یک ابزار مدرن برای مسئولین بخش فرهنگ مملکت و جامعه‌ی متدین و مذهبی، وسیله‌ و صنعتی برای به انحراف کشیدن جامعه و تبلیغ تفکرات یا شیوه‌ و سبک زندگی ناصواب شناخته می‌شود. همیشه سینما و سینماگر بهعنوان عناصری نامطلوب شناخته می‌شدند ـ و می‌شوند ـ که باید با ممیزی و سانسور کنترلشان کرد و از تاثیرشان کاست و شدت اثرگذاری آن‌ها را به حداقل رساند. این نگاه باعث می‌شود از یک‏سو افراد متعهد و معتقد چه در بخش تولید و چه به عنوان مخاطب حضوری حداقلی و بی‌تاثیر و منفعلانه داشته باشند و از سوی دیگر همین امر باعث می‌شود که مطالب و محتوای مورد نظر این بخش از جامعه هرگز در سینما انعکاسی نداشته باشد. درواقع این نگاه و طرز تفکر به سینما دور باطلی را بهوجود آورده تا مضامین اخلاقی و محتوای دینی جایی در فیلم‌ها نداشته باشند. چون افراد معتقد به این ارزش‌ها در این عرصه حضور فعالانه‌ای ندارند و عدم حضور و انفعال این قشر باعث عدم رضایت آن‌ها و تولید محتوایی غیر از محتوای مد نظر این بخش از جامعه شده.

این مقدمه برای این بود که از فیلم «سربهمهر» ساخته هادی مقدم‌دوست حرف بزنم. وقتی مدت‌ها قبل شنیدم قرار است فیلمی درباره نماز ساخته شود، هجمه‌ای از مضامین تکراری به ‏سراغم آمد و تصاویر کلیشه‌ای در ذهنم نقش بست و تداعی شد. یاد پیرزنی با چادر نماز گل‏‌منگلی افتادم که همیشه پای سجاده است و نقش مادربزرگ مهربان خانواده را بازی می‌کند یا زنی که رو به قبله و با چشمان اشکبار در حال دعا برای کودک سرطانی‌اش است یا حداکثر تصاویری از امامزاده و نورهای معنوی و تغییر و تحول یک‏‌شبه در ذهنم مجسم می‌شد؛ تصاویری که در این سال‌ها تبدیل به کلیشه‌هایی ثابت، تکراری و غیرقابل تغییر درباره موضوعی مثل نماز شده‌اند. تصاویری که از شدت تکرار و تصنعی بودن تبدیل به عناصری بی‌تاثیر و گاهی خنده‌‏آور و مضحک می‌شوند. اما بعد از تماشای فیلم «سربه‏‌مهر» تمام این ذهنیت‌‌ها و پیشداوری‌ها به‏‌هم ریخت و تغییر کرد.

«سربهمهر» یک فیلم بی‌ادعا ولی تمام‏ عیار است؛ فیلمی که تمام استاندارد‌ها را به ‏همراه دارد و عنصر اصلی یعنی مخاطب را هم فراموش نکرده و برای نگه‏داشتن او ایده‌های جذاب و متعددی دارد. فیلم دارای یک افتتاحیه بسیار خوب است و از‌‌ همان تیتراژ ابتدایی ـ که در نوع خود ایده‌ی بی‌نظیر و خلاقانه‌ای است ـ وارد قصه می‌شویم. همین امر باعث می‌شود مخاطب خیلی زود با شخصیت اول داستان که دختر حساس و زودرنجی است همذات‏‌پنداری کند. یعنی با اینکه هنوز فیلم شروع نشده، شخصیت‌پردازی انجام می‌شود و ما متوجه می‌شویم که شخصیت اول داستان فرد افسرده و زودرنجی است که دغدغه‌های متعددی دارد و دنبال راهی برای رهایی از این همه افکار پریشان می‌گردد که روند زندگی معمولی را برایش مختل کرده‌‏اند. خوبی شخصیت اول داستان این است که بسیار ملموس و باورپذیر است. جنس دغدغه‌اش از جنس خودمان و آدم‌های اطرافمان است. به عبارت دیگر برای مخاطب دغدغه‌سازی نمی‌شود و چیزی که جزو اولویت چندم زندگی یک فرد عادی هم نیست، بهعنوان مشکل و معضلی لاینحل به مخاطب تحمیل نمی‌شود.

مقدم‌دوست خیلی خوب توانسته لحن روایی فیلمش را پیدا کند و باز هم بر نبوغ خودش تکیه کرده. او برای جلو بردن و روایت داستان از وبلاگ‌‏نویسی کمک گرفته که هم برای مخاطب هدف او عنصری شناخته شده است و هم ابتکاری خلاقانه و تجربه‌ای بدیع محسوب می‌شود. اما قصه فیلم به همین‌جا ختم نمی‌شود و در ادامه داستان به ماجرای اصلی یعنی نماز پیوند می‌خورد و شخصیت اول داستان به دختری تبدیل می‌شود که می‌خواهد نماز بخواند اما خجالت می‌کشد که در حضور دیگران این کار را انجام دهد. مقدم‌دوست همین موضوع را دستمایه‌ای برای رونمایی از ایده‌های درخشانش می‌کند. «سربهمهر» اگرچه فیلم طنزی نیست اما به وقتش مخاطب را می‌خنداند و ترسی از بابت این موضوع ندارد و به خوبی حد این کار را نگه‏ می‌دارد. ارزش این کار وقتی نمایان می‌شود که بدانیم فیلم حامل پیامی معنوی است. ساختن چنین فیلمی به خودی خود مثل راه رفتن روی لبه‌ی تیغ است. هوشمندی کارگردان جایی مشخص می‌شود که می‌داند تماشاگر را چقدر باید بخنداند تا به ورطه لودگی نیفتد و باعث وهن مفهوم مورد نظر نشود و چقدر و چگونه باید روی موضوع محوری خود تاکید کند که محصول نهایی شعاری و گل‌درشت از کار درنیاید. فیلم ضرباهنگ مناسبی دارد و از ریتم نمی‌افتد و مخاطب را تا آخرین لحظه در تعلیق نگهمی‌دارد و نقطه طلایی داستان را هم می‌گذارد برای سکانس پایانی. این دقیقا وظیفه یک فیلم خوب و سر پاست. یعنی نگه‏داشتن مخاطب تا آخرین لحظه و متقاعد کردن او در پایان و ایجاد احساس رضایت هنگام خروج از سینما. وقتی همه این‌ها در کنار کارگردانی دقیق و بازی‌های بی‌نقص و باورپذیر قرار بگیرند، می‌شود یک فیلم خوب و کامل و بی‌ادعا به اسم «سربه‏‌مهر».

حالا برمی‌گردم به حرف اولم. فیلم «سربه‏‌مهر» را که اولین تجربه کارگردانی هادی مقدم‌دوست است باید نقطه عطفی در ساخت فیلم‌هایی با مضامین دینی دانست. کاش همه مسئولین مرتبط با فرهنگ و سینما این فیلم را ببینند و در جریان آن قرار بگیرند. چون طبق یکی از دیالوگ‌های فیلم، مسئله‌ی در جریان بودن مسئله‌ی مهمی است. می‌شود این طور نگاه کرد که سینما صرفا ابزاری برای ترویج فساد و هیولایی برای گمراهی و تباهی جامعه نیست. سینما الفبایی دارد که اگر اصولش را بلد باشید و علمش را بیاموزید، این هیولا را می‌شود رام کرد و حتی می‌توان آن را به خدمت‌‌ همان ارزش‌ها، مضامین و محتوای مورد نظر درآورد. فقط کاش مسئولین امر در جریان قرار بگیرند.

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1392ساعت 9:15  توسط زمانه  | 

اعلام حضور می‌کنم، پس هستم!

الان که شروع کردم به نوشتن خیلی مطمئن نیستم که این چیزها را روی وبلاگ می‌گذارم یا نه؟ مثل همه‌ی مطالبی که این مدت نوشتم و توی حافظه‌ی کامپیوترم باقی ماند و هیچ کس نخوانده‌شان! چند روز پیش به این فکر می‌کردم که مهم‌ترین دلیلی که برای ننوشتن دارم و داریم چه چیزی می‌تواند باشد؟ چیزهایی به ذهنم رسید که البته خیلی هم ناآشنا نیست برای کسانی که در جریان ماجراهای وب هستند و الان هم قصد ندارم درباره‌ی آن‌ها حرف بزنم. اما نکته‌ای هست که بدجوری قلقلکم می‌دهد و حسابی فکری‌ام کرده. احساس می‌کنم بعد از شیوع و گسترش شبکه‌های اجتماعی و خوابیدن تب اولیه‌ی آن‌ها و بعد از این همه تجربه‌ی متفاوت در عرصه‌ی حضور در وب به عنوان یک کاربر ساده؛ الان احساس می‌کنم هیچ محیطی امن‌تر و مطمئن‌تر از وبلاگ نیست. در واقع وبلاگ آن شتابزدگی محیط‌های جدیدتر را ندارد و فرصت تأمل و تدبر بیشتری به انسان می‌دهد. الان بعد از مدت‌ها فکر می‌کنم با این که این فضا جذابیت‌های غیر قابل کتمان شبکه‌های اجتماعی متأخر را ندارد، اما فرصت حرکت بیشتری در عمق را ایجاد می‌کند. کسی که برای وبلاگ می‌نویسد دغدغه‌ی عمیق‌تری دارد نسبت به نوشته‌ای که روی یکی از شبکه‌های اجتماعی گذاشته می‌شود. در مقابل، مخاطب نوشته‌ها هم باید درنگ بیشتری روی مطالب یک وبلاگ داشته باشند و در صورتی که بخواهند درباره‌ی مطلبی واکنشی داشته باشند، دیگر گزینه‌ای برای لایک کردن وجود ندارد و حتما مجبور به نوشتن و دست به کیبرد شدن می‌شوند.

از این بحث‌ها که بگذریم، در کل فکر می‌کنم در شرایط کنونی و روزگار معاصری که در آن زندگی می‌کنیم، اعلام حضور و تولید محتوا کردن به هر شیوه و روشی که برایمان ممکن و میسر است امری ضروری است. به این فکر می‌کنم که در این دو سالی که از این فضا دور بودم و به نوعی کناره‌گیری کرده بودم، حتی اگر 10 یادداشت درباره‌ی موضوعی که از نقطه نظر من نوعی به عنوان شخصی که به یک تفکر خاص فرهنگی و اجتماعی احساس تعلق می‌کند نوشته بودم، قطعا مفید فایده‌تر از سکوت و عدم حضور می‌بود. الان مدتی است که می‌بینم تعدادی از دوستان دوباره دست به قلم برده‌اند و نوشتن در فضای وبلاگ را از سر گرفته‌اند. این روزها که بحث سبک زندگی تبدیل به مهم‌ترین مسئله در بین مسائل فرهنگی شده است، حضور در این عرصه حتی به صرف نوشتن خاطرات روزمره نه به عنوان یادداشت تخصصی بلکه به عنوان عضوی از یک جامعه که دوست دارد به شیوه و سبک مورد نظر خودش زندگی کند و نمی‌خواهد تبدیل شود به مقلدی صرف که از شیوه‌های تحمیلی و تبلیغی رسانه‌‌ای پیروی می‌کند، می‌تواند برای سایر کسانی که روش و منش مشترکی داریم هم مفید فایده قرار گیرد و باعث قوت قلب و احساس رضایتمندی شود. این وظیفه‌ی انسانی و دینی ماست که مسیر زندگی را برای سایر دوستان و اطرافیانمان هموار کنیم. شاید نوشتن یا فیلم ساختن و حرف زدن درباره‌ی یک تجربه‌ی شخصی، حس آرامش خاطر و ایجاد اعتماد به نفس در بین سایر هم‌فکرانمان را بیشتر کند. همین که ببینیم در مسیری که در حال پیمودن آن هستیم، تنها نیستیم و در گوشه‌ی دیگری از شهر، کشور و یا حتی دنیا، فرد یا افرادی هستند که مثل ما زندگی می‌کنند و دارای علایق مشترک هستیم، ما را به ادامه‌ی راه امیدوارتر و در طی کردن آن مصمم‌تر می‌کند. و این را اصلا نباید موضوع کوچکی به حساب آورد. پس باید اعلام حضور کنیم حتی اگر این امر دیر به دیر و در فواصل طولانی صورت بگیرد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1392ساعت 16:56  توسط زمانه  | 

خوشا مرگی دگر، با آرزوی زایشی دیگر...

شان استون / Sean Stone
تصویر بالا از شان استون، گویاترین توصیف از شرح حال این روزهای اوست. ایستاده بر نقطه‌ای بلند و پشت به جهان مدرن پشت سرش با آن بک‌گراند خاکستری سرد و بی روح و با آغوشی گشوده، به دنیای جدید پیش رویش لبخند می‌زند. به سال‌های شمسی اگر حساب کنیم، شان هم یک دهه شصتی است. درست مثل من و تو. یک دهه‌شصتی متولد نیویورک! نیویورک را پایتخت جهان می‌نامند. جایی که سلینجر در ناتور دشت روایتش می‌کند. پایتخت اقتصادی امریکا و قلب فرهنگی آن. شهر آسمان‌خراش‌های بیش از دویست متر، شهر منهتن، شهر وال استریت، شهر تندیس آزادی و موزه‌ی متروپولیتن، شهر سنترال پارک، شهر برج‌های تجارت جهانی و 11 سپتامبر، شهر لری کینگ و تام کروز و همفری بوگارت! و تو گویی کسی از کنج عافیت آمده تا به دل حادثه رود و در دامنه‌ی آتشفشان منزل بگیرد. باید از دنیای امریکایی رنگارنگ و مدرن دل کند تا بتوان یک رنگی را انتخاب کرد؛ رنگ خدا...

ققنوس، پرنده‌ای مقدس و افسانه‌ای است. پرنده‌ای اساطیری که هر هزار سال یک بار، بر توده‌ای از هیزم پرواز می‌کند و آواز می‌خواند. آن گاه که از صدای دلنشین خود به وجد آمد، با منقار خویش آتشی می‌افروزد و خود در آن می‌سوزد و از خاکسترش ققنوس دیگری متولد می‌شود. ققنوس نماد جاودانگی و تولدی دوباره است. تمثیلی از فنا ناپذیری و حیات جاودان. "مرغ عشق، ققنوس است که در آتش می‌زیَد، نه آن که رنگین‌کمان می‌پوشد و در بوستان‌های عافیت شکّر می‌خورد و شکّر شکنی می‌کند." برای زیستنی این‌چنین، باید عزم و اراده‌ای آن‌چنان داشت. دل بریدن از آسمان‌خراش‌های نیویورک و دل دادن به خانه‌ای ساده در اصفهان، کار هر کسی نیست...

در آن‌جایی که آن ققنوس آتش می‌زند خود را

پس از آن‌جا کجا ققنوس بال افشان کند؟

در آتشی دیگر؟

خوشا مرگی دگر

با آرزوی زایشی دیگر...

پ.ن:
این روزها، حرف‌های متفاوتی پیرامون این موضوع شنیدم. دوستی می‌گفت: "هیچ اعتباری به این آقازاده‌ی اُلیور استون نیست! عکسش را کنار آن مدل برهنه‌ی سوئدی ندیده‌ای؟" به روزهای پیش از اینش اشاره می‌کرد و می‌گفت: "بیشتر فردی تجربه گراست. هیچ بعید نیست تا مدتی دیگر اظهار ندامت کند و راه دیگری در پیش گیرد." گفتم: "می‌دانم. همه چیز ممکن است. همه‌ی ما در حال تجربه کردن اسلام هستیم و تا مسلمانی راه درازی است. چه بسا روزهایی بیاید که او همچنان شیعه‌ی مولا امیرالمؤمنین باشد اما من و تو دخیل به تندیس آزادی بسته باشیم. درست مثل بسیاری از دوستان‌مان." با وجود همه‌ی این‌ها، احساسی از اعماق قلبم می‌گوید، این روزها اگر هنوز چیزی برای غبطه خوردن در دنیا وجود داشته باشد، احساسی است که «علی» تجربه‌اش می‌کند. برایش دعا کنید...

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 7:47  توسط زمانه  | 

مطالب قدیمی‌تر