تبليغاتX
:: زمانه ::

:: زمانه ::

نگاهی گذرا به دین، فرهنگ، هنر و جامعه

به چه کسی باید نشان شجاعت داد؟

در چند روز اخیر اتفاقاتی افتاد که چون برایم اهمیت زیادی نداشت، نمی‌خواستم درباره‌ی‌شان چیزی بگویم. اما رفتارهای بعدی درباره‌ی این قضایا فکرم را مشغول کرد. در روزگار معاصر، اخباری مثل دست دادن یک کارگردان وطنی با بازیگر معروف هالیوود یا خبر برهنه شدن بازیگر زن وطنی و پخش فیلم و عکس آن واقعا اخبار ویژه‌ای نیستند. اما چیزی که برای من جلب توجه می‌کند و ویژه است، برخورد دیگران با این موضوعات است.

پای عکس گلشیفته در فیس‌بوک کامنت‌هایی می‌خواندم که دود از سرم بلند می‌شد؛ آفرین، تو زن را از اسارت بیرون کشیدی! تو شجاعت را معنا کردی! تو بر علیه ظلم تاریخی به زن شوریدی! و قس علی هذا... . من نمی‌دانستم برای معنا کردن شجاعت باید برهنه شد! نمی‌دانستم در نظر دوستان، برهنگی برابر با آزادی است و همیشه برای آزادی معادل‌های متعالی‌تری در نظر داشتم.

بی‌بی‌سی در توضیح این اقدام می‌نویسد:
"این عکس جزو مجموعه‌ای است که از ژان موندینو، عکاس سرشناس فرانسوی، از شانزده بازیگر جوانی که نام‌شان برای نامزدی بخش بهترین "بازیگر مستعد" جوایز سینمایی سزار مطرح شده است، گرفته است. همچنین فیلم کوتاهی از این بازیگران منتشر شده است که آن‌ها را در حال عریان شدن نشان می دهد. این فیلم برای مراسم سزار ساخته شده است." و در ادامه می‌گوید: "واکنش‌های مثبت و منفی به انتشار این عکس بسیار چشمگیر بوده است." و در این رابطه می‌نویسد: "در بسیاری از این نظرات کاربران ضمن دفاع از این عمل گلشیفته فراهانی، کار او را شجاعانه خوانده‌اند." و این طور ادامه می‌دهد: "در مقابل نیز مخالفان برهنه شدن گلشیفته فراهانی در مقابل دوربین را عملی مذموم بر شمرده‌اند و آن را مغایر با ارزش‌های یک زن دانسته‌اند."

 طبیعی است که این موضوع هم موافقان و مخالفانی داشته باشد اما نظرات موافقان شبه روشن‌فکر و جملات حماسی آن‌ها و حمله‌ و تاختن آن‌ها به دیگرانی که با این حرکت مخالف بودند باعث تأسف بود. دوستان آزاد اندیش مثل همیشه شروع به توهین و تمسخر و تهمت زدن به دیگران کردند و شعار آزادی بیان و اندیشه دادند. چرا او باید در نشان دادن این عریانی آزاد باشد و دیگران در تفسیر و تحلیل و مخالفت با آن آزاد نباشند؟ کسی عکس برهنه‌ی خود را در معرض دید عموم قرار می‌دهد و آن را وارد حوزه‌ی عمومی می‌کند پس طبیعی است که عموم درباره‌ی آن بحث کنند و با آن مخالفت کنند. اگر در حوزه‌ی خصوصی بود، اگر پرده‌های خانه را کشیده بود و در خلوت خود برهنه می‌شد و از خود عکس می‌انداخت و عکسش را قاب می‌کرد و به دیوار خانه‌اش می‌زد به خودش مربوط بود. در این صورت بود که نه کسی می‌توانست آن را محکوم کند و نه کسی نگاه عاقل اندر سفیه بیاندزد و آن را بستاید.

این رفتارها و این سطح تفکر من را یاد داستان «لباس جدید پادشاه» هانس کریستیان اندرسن می‌اندازد:

دو خیاط تصمیم می‌گیرند در ازای مقدار پول زیادی لباس ویژه‌ای برای پادشاه بدوزند که آدم‌های احمق از دیدن آن عاجزند و فقط انسان‌های عاقل و با فضل و کمالات قادر به دیدن آن هستند. خیاط‌ها شروع به کار کردند و روزها گذشت. لباس خیالی آماده شد اما هیچ‌کس نمی‌توانست آن را ببیند، نه پادشاه و نه هیچ‌کدام از نزدیکان پادشاه. اما از ترس این‌که احمق نامیده شوند شروع به تعریف و تمجید از لباس خیالی پادشاه کردند. پادشاه هم که حسابی ذوق کرده بود، تصمیم می‌گیرد لباس جدیدش را در معرض دید عموم قرار دهد و به میان مردم می‌رود. هیچ‌کس چیزی نمی‌دید اما چه کسی جرأت داشت به لخت بودن پادشاه اقرار کند؟ آخر در این صورت، احمق بود و دیگر جزو انسان‌های عاقل و با فضل و کمالات محسوب نمی‌شد. پس همه شروع به تعریف و تمجید و به‌به و چه‌چه کردند. آفرین، چه لباس زیبایی! چه پارچه‌ای! چه دوختی! همه مشغول تحسین و اظهار فضل بودند که ناگهان کودکی از میان جمعیت فریاد زد: اما پادشاه که لخت است، او که چیزی نپوشیده...

نمی‌دانم این کودک کی قرار است در بین این جمعیت ظهور کند و بهشان بگوید که پادشاه‌شان لخت است. هفته‌ی گذشته اتفاق مهم‌تری هم افتاد اما بعضی‌ها فقط بلدند لایک‌های‌شان را صرف مدونا و آنجلینا جولی و بازیگران برهنه کنند. من انتظار داشتم بمب گوگلی درست شود و کمپین "چرا دانشمندان ما را می‌کشید؟" راه بیفتد. سوالم این است که غرور ملی‌تان فقط با تیتر فارس‌نیوز علیه بازیگر برهنه جریحه‌دار می‌شود؟ اصلا فهمیدید دانشمند مملکت‌تان کف خیابان ترور شد؟ اسم مصطفی احمدی روشن را شنیده‌اید؟ برای غرور ملی‌تان اتفاقی نیفتاد؟ برای کودک چهار ساله‌اش اشک ریختید؟ ناراحت شدید؟ یا مشغول تحسین لباس جدید پادشاه بودید؟

عکس مصطفای شهید ما به خاطر شهادت دست به دست می‌شد و عکس هنرمند محبوب و مردمی به خاطر برهنه بودن. مصطفای عزیز ما وقتی مشهور شد که به جرم دانشمند بودن و در راه اعتقادات و وطنش به شهادت رسید. (که همان بلندترین مرتبه‌ای است که انسان می‌تواند به آن دست پیدا کند) و آن هنرمند محبوب و مردمی برای مشهور شدن، برهنه شد. (یعنی به نازل‌ترین و پست‌ترین دستاویز شهرت چنگ زد)

به نظرتان کدام ارزش بُلد شدن و کمپین راه انداختن دارد؟ از چه کسی باید دفاع کنید و به چه کسی باید نشان شجاعت داد؟ اصلا معنی شجاعت و اقدام شجاعانه را می‌دانید؟


پیوند:
نقدی بر استدلال مالکیت بر بدن خویش / زهرا اچ بی


برچسب‌ها: مصطفی احمدی روشن, شهادت, روشن‌فکری, برهنگی, گلشیفته فراهانی
+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1390ساعت 15:45  توسط میلاد زمانه  | 

تقدیم به اصغر فرهادی؛ برای فردای روزی که برنده‌ی اسکار شده است

هر روز خبرهای تازه‌ای درباره‌ی جدایی نادر از سیمین به گوش می‌رسد. یک روز خبر برنده شدن فلان جایزه در فلان جشنواره، یک روز خبر کاندید شدن برای آن جایزه‌ی معتبر و بین‌المللی، خبر یادداشت تحسین برانگیز فلان منتقد مشهور سینمای جهان و یا قرار گرفتن در لیست برترین‌های سال فلان نشریه‌ی معتبر. و از همه مهم‌تر بیم و امید نامزد و برنده شدن اسکار که هر روز بحث‌های متفاوتی درباره‌ی آن می‌شود. همه‌ی این‌ها می‌تواند در نوع خود هیجان‌انگیز و یا نگران کننده باشد!

هیجان‌انگیز و یا نگران کننده بودن آن هم بر می‌گردد به رفتارهای عجیب و غریب موافقان و مخالفان فیلم. حقیقتا این رفتارها من را حیرت‌زده می‌کند و در ذهنم علامت سوال بزرگی به وجود آورده است. من خودم سه بار فیلم را دیده‌ام. یک بار در جشنواره، یک بار زمان اکران عمومی در سینما و یک بار هم دی‌وی‌دی فیلم را خریدم و نگاه کردم. بیش‌تر از این هم کشش ندارم که فیلم را ببینم. بعد از بار اول هم یادداشت تحسین برانگیزی درباره‌ی آن نوشتم. تاریخ یادداشتم هم برمی‌گشت به پیش از برنده شدن خرس طلای برلین. یعنی استدلالم برای خوب یا بد بودن جدایی نادر از سیمین، برنده شدن خرس طلای جشنواره‌ی برلین نبود.

بعد از این خیلی‌ها فیلم را متهم به سیاه‌نمایی کردند و عنوان شد جدایی نادر از سیمین یک فیلم بر علیه جمهوری اسلامی است. حقیقتا من ظرافت دوستان را نداشتم و بسیاری از نکاتی که بیان می‌شد را در فیلم ندیدم. اما بعد از انتقاداتی که مطرح شد و بازبینی دوباره‌ی فیلم برخی از آن‌ انتقادات را وارد می‌دانستم. اصغر فرهادی با جدایی نادر از سیمین وارد حیطه‌هایی شده بود که به راحتی می‌توان آن‌ها را نقدهایی جدی نسبت به حاکمیت و جامعه‌ی تحت اداره‌ی آن‌ دانست. نقدی‌هایی که شاید به زعم عده‌ای سیاه‌نمایی و اتهاماتی نادرست و از اساس کذب می‌بود و از نظر آن‌ها تنها هدف اصغر فرهادی نامطلوب نشان دادن اغراق گونه‌‌ی اوضاع اجتماعی ایران در روزگار معاصر است. چرا که فیلم فرهادی در لایه‌های زیرین خود خبر از اضمحلال جامعه‌ای در حال گذار می‌داد و قرار دادن جزئیاتی دقیق در همین موارد، این شائبه را به همراه داشت که فرهادی یک طرفه به قاضی رفته است و این داد بسیاری را در آورده بود.

اما در این میان نکته‌ای مغفول باقی مانده بود که می‌تواند خط بطلانی باشد بر تمام این ادعاها. فرهادی، خاستگاه اجتماعی مشخصی دارد و به طور طبیعی به عنوان یک فیلم‌ساز با دغدغه‌های عمیق اجتماعی، قرار است و باید، تریبون طبقه‌ی اجتماعی و تفکر خویش باشد. انتظاری هم غیر از این نمی‌رود. همان‌طور که فیلم‌سازانی مثل حاتمی‌کیا، کیمیایی و حتی سلحشور و دیگران درباره‌ی خاستگاه، دغدغه‌ها و نگرانی‌های خود فیلم می‌سازند و اظهار نظر می‌کنند، فرهادی نیز همین کار را کرده است. مسئله‌هایی که فرهادی در فیلم‌هایش به طور عام و جدایی نادر از سیمین به طور خاص مطرح کرده، دقیقا همان دغدغه‌ی جماعتی است که بخش عمده‌ای از مردم این سرزمین را تشکیل می‌دهند. آیا ترمه‌ی فیلم جدایی نادر از سیمین یک شخصیت دروغین و اغراق شده است و یا نماینده‌ی نوجوانانی که به وفور آن‌ها را در جامعه می‌بینیم؟ آیا سیمین‌ها و نادرها در این جامعه وجود ندارند؟ برای دیدن این افراد کافی است یک سر به مراکز خرید تهران و شهرهای بزرگ و یا چهارراه ولیعصر و تالار ایرانشهر و مکان‌هایی از این دست بزنیم. پیش‌بینی آینده‌ی ترمه واقعا کار سختی است؟ آیا ترمه‌ی ده سال آینده همان شخصی نیست که سایت‌های دانشگاه‌های مختلف اروپا و آمریکا و حتی مالزی (!) را برای اپلای کردن در یکی از دانشگاه‌های خارج از کشور زیر و رو می‌کند. شاید بسیاری از تصاویری که فرهادی نشان می‌دهد برای من و شما ناشناخته باشد. چرا که دنیای ما دو دنیای کاملا مجزا و متفاوت از هم است. فرهادی دست ما را می‌گیرد و به درون خانه‌ی کسانی می‌برد که حاضرند ماه‌ها پشت دیوار سفارت‌خانه‌ی کشورهایی مثل استرالیا و کانادا بایستند و تمام این سختی‌ها را تحمل کنند تا برای رویای زندگی بهتر در جایی خارج از مرزها، برای همیشه جلای وطن کنند. فرهادی جامعه را از دیدگاه نادرها و سیمین‌ها به تصویر می‌کشد. حجت و راضیه دقیقا همان افرادی هستند که امثال نادر و سیمین به عنوان قشر فرودست و مذهبی می‌شناسند و تصویری که فرهادی نشان می‌دهد شاید برای عده‌ای تلخ و غیر قابل پذیرش باشد اما قطعا این همان تصویری از جامعه است که در ذهن عده‌ای نقش بسته است و شاید برای قسمتی دیگر از جامعه ناشناخته باشد، اما وجود دارد. هر چند نمی‌توان ادعا کرد تصویری که فرهادی ارئه می‌دهد، تصویر صحیح و کاملی است، اما چندان هم دور از ذهن و واقعیت نیست. فرهادی نظر و دغدغه‌ی بخشی از جامعه را نشان می‌دهد که به طور طبیعی می‌تواند خوشایند آن عده‌ی دیگر نباشد. چه بسا بر عکس آن نیز در همین سینما برای فیلم‌هایی مثل اخراجی‌ها و یا پایان نامه اتفاق افتاده است. در واقع همین شکاف بین این دو دیدگاه است که باعث شده تا این اندازه از یکدیگر فاصله بگیرند و یکدیگر را نشناسند. حرف همدیگر را نفهمند و نسبت به هم پرخاش کنند.

اما قصه‌ی جدایی نادر از سیمین به همین‌جا ختم نمی‌شود و روی دیگری هم دارد. در مقابل، عده‌ای نیز وجود دارند که جزو طرفداران سینه چاک این فیلم هستند و هرگز، هیچ‌گونه اظهار نظری که بر خلاف میل ایشان باشد نمی‌پذیرند. عده‌ای که به شدت با فیلم همذات پنداری کرده‌اند و آن را عاری از هرگونه خطا و اشتباه می‌دانند و کوچکترین انتقادات نسبت به این فیلم را برنمی‌تابند و بی‌رحمانه بر منتقدین آن می‌تازند. شکی نیست که جدایی نادر از سیمین یکی از بهترین فیلم‌های سینمای این مملکت است اما بهترین‌ها هم همیشه منتقدانی داشته‌اند و این یک روال طبیعی و معمولی و پذیرفته شده است که این رفتارهای مستبدانه را با هیچ منطقی نمی‌توان توجیه کرد. جمعیت سینه چاکان حتی گاهی پا را فراتر از این می‌گذارند و در اظهار نظرهای‌شان جدایی نادر از سیمین و اصغر فرهادی را حاصل دسترنج خودشان می‌دانند و افتخارات آن را به پای خودشان می‌نویسند! و حتی گاهی در بحث‌ها و گفت‌وگوها جملاتی باور نکردنی را به کار می‌برند و مثلا می‌گویند: "ما در جدایی نادر از سیمین چنین اعتقادی داریم..." یا "ما فرهادی را داریم ولی شما چی؟" و "فیلم ما تا یک قدمی اسکار پیش رفته است!" این گونه اظهار نظر کردن واقعا خطرناک و نگران کننده است. تعصبی کورکورانه و بی‌جا که می‌تواند به مثابه‌ی یک دام برای سازنده‌ی اثر باشد. البته فرهادی تا این لحظه نشان داده با قوائد این بازی آشناست و چندان به این رفتارها اهمیت نمی‌دهد. به هر حال باید پذیرفت که حتی در بین منتقدین سینمای ایران هم نظرات مختلفی درباره‌ی جدایی نادر از سیمین وجود دارد. عده‌ای مانند مسعود فراستی آن را بی ارزش می‌دانند، برخی مثل امیر قادری آن را فیلمی متوسط در کارنامه‌‌ی کارگردانش و خیل عظیمی مثل حسین معززی‌نیا از آن به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران یاد می‌کنند.

اما خود فرهادی درباره‌ی برداشت‌های مختلف و چند گانه‌ای که از فیلمش می‌شود، در یکی از تازه‌ترین مصاحبه‌هایش می‌گوید:
"وقتی يک بيمار پيش پزشکی می‌رود و پزشک متوجه بيماری او می‌شود يا می‌تواند براي دلخوشی بيمار از بيماری و عواقب آن چيزی نگويد و بيمار هم خوشحال و دعاگو مطب را ترک کند و يا صريح و روشن به بيمار درباره‌ی بيماريش توضيح دهد، در حالت اول ظاهرا بيمار اميدوار و راضی مطب را ترک می‌کند اما بی‌خبر از بيماری که چندی بعد او را زمين‌گير خواهد کرد، در حالت دوم اگرچه بيمار ناراحت و نگران مطب را ترک می‌کند اما اميد آن را دارد که به دليل آگاهی بر بيماريش راه درماني پيدا کند، در کدام‌يک از اين حالت‌ها اميد واقعی و عميق‌تری به بيمار داده شده و درکدام‌يک اميدی جعلی و پوچ؟" (ایسنا، 10/10 /90)

من نیز بر این باورم که فرهادی تا کنون قصد سیاه‌نمایی نداشته و "صداقت" را به عنوان یک اصل در کارهای خود قرار داده است. این روزها بارقه‌هایی از امید در دل بسیاری جوانه زده و همین طور زمزمه‌هایی مبنی بر این به گوش می‌رسد که جدایی نادر از سیمین به اسکار نزدیک شده است و می‌تواند برنده‌ی آن باشد. این قطعا اتفاق مبارکی برای سینمای ایران خواهد بود. همه‌ی ما علاقه داریم که اسم ایران نیز در بین برندگان اسکار قرار بگیرد. در صورت به وقوع پیوستن این اتفاق و با تفاسیری که رفت باید دید موافقان و مخالفان فیلم چگونه با آن برخورد خواهند کرد و خود فرهادی نیز چه رویه‌ای را در پیش می‌گیرد؟ آیا هنگام دریافت جایزه از شرایط سخت فیلم‌سازی در ایران حرف می‌زند و مواضعی بر علیه جمهوری اسلامی خواهد گرفت و یا در جهت روشن کردن افکار عمومی دنیا نسبت به پیشداوری‌های غلط رسانه‌های غربی نسبت به ایران موضع گیری می‌کند؟ شاید هم هیچ‌کدام و تنها از هیئت داوران تشکر کند و درباره‌ی فیلمش صحبت کند. به هر حال تا آن روز باید صبر کرد. اما امیدواریم فرهادی، فردای آن روزی که برنده‌ی اسکار شده است، هنوز همان انسان صداقت‌پیشه باشد و برای ما نقش همان پزشکی را بازی کند که بیماری‌مان را تشخیص می‌دهد و در درمانش کمک‌مان می‌کند و ما هم قدرشناس باشیم و خوشحال و دعاگو از مطب و سینما بیرون بزنیم!


برچسب‌ها: جدایی نادر از سیمین, اصغر فرهادی, اسکار, جمهوری اسلامی, رسانه‌های غربی
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1390ساعت 3:58  توسط میلاد زمانه  | 

بزرگ‌ترین تجمع مسالمت‌آمیز در تاریخ

به طور اتقاقی در ویکی‌پدیای انگلیسی به صفحه‌ی جالبی برخوردم. عنوان این صفحه "لیست بزرگترین تجمعات مسالمت‌آمیز در تاریخ" است و در توضیحات آن آمده: این یک لیست از بزرگترین تجمعات تاریخی صلح‌آمیز مردمی در یک مکان واحد برای یک رویداد است.

این گردهمایی‌ها در چهار دسته طبقه‌بندی شده‌اند:
بیش از ده میلیون در یک روز
بیش از پنج میلیون در یک روز
بین دو تا پنج میلیون در یک روز
بین یک تا دو میلیون در یک روز

لیست تجمعات در گروه اول، یعنی تجمعات بیش از ده میلیون به شرح زیر است:

Over Ten Million in One Day
 An estimated 19 million people visited the shrine of Imam Hussein in Karbala, Iraq during Arba'een in 2011

 An estimated 15 million people attended the funeral of C. N. Annadurai in Tamil Nadu, India in 1969

 An estimated 10 to 14 million people visited the shrine of Imam Hussein in Karbala, Iraq during Arba'een in 2009

 An estimated 10 to 14 million people visited the shrine of Imam Hussein in Karbala, Iraq during Arba'een in 2010
طبق تقسیم‌بندی این صفحه، اربعین حضرت امام حسین (ع) در سال 2011  با تخمین 19 میلیون نفر در کربلا، بزرگترین تجمع مسالمت‌آمیز در تاریخ است.
رتبه‌ی بعدی با 15 میلیون نفر برای تشییع جنازه یک سیاستمدار هندی در یکی از استان‌های کشور هندوستان است و رتبه‌های سوم و چهارم نیز با تخمین 10 تا 14 میلیون در سال‌های 2009 و 2010 در کربلا و باز برای اربعین امام حسین (ع) است.

پ.ن:
در گروه دوم یعنی تجمعات بیش از پنج میلیون نیز، اربعین امام حسین (ع) در سال 2008 با تخمین 9 میلیون نفر در کربلا در ردیف اول است.

پ.ن:
در گروه سوم یعنی تجمعات بین دو تا پنج میلیون، استقبال مردم از بازگشت امام خمینی به ایران در 12 بهمن سال 1357 با تخمین بیش از پنج میلیون نفر در ردیف اول است.

پ.ن:
برای دیدن مشروح نتایج به لینک زیر مراجعه کنید.


برچسب‌ها: اربعین, امام حسین, شیعه, امام خمینی
+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1390ساعت 1:10  توسط میلاد زمانه  | 

مورد عجیب حسین درخشان

معروف است حضرت زینب (س) در مجلس یزید بعد از واقعه‌ی کربلا فرمودند: "ما رأیت الا جمیلا" یعنی چیزی به جز زیبایی ندیدم. داستان حضرت حر در کربلا یکی از همین زیبایی‌ها بود. حر برای جنگ با سیدالشهدا به کربلا رفته بود اما مشیت الهی آن بود که به عنوان سرباز اباعبدالله به شهادت برسد. حر، سرباز جبهه‌ی حق بودن را با سردار سپاه باطل بودن عوض کرد.

داستان آشنایی من با حسین درخشان برمی‌گردد به همان هشت سال پیش که وبلاگ‌نویسی را شروع کردم. آن روزها وبلاگ نوشتن صرفا جذابیت ویژه‌ای داشت و فضای وبلاگ چندان برایم جدی نبود و کمتر جریانات وبلاگستان را پیگیری می‌کردم. همان وقت‌ها که گاهی به وبلاگ‌های جدی‌تر سر می‌زدم، تقریبا اسم یک وبلاگ همیشه در صدر وبلاگ‌های لینک شده بود. وبلاگی به نام سردبیر: خودم.

وبلاگ سردبیر: خودم تقریبا لینک اول بسیاری از وبلاگ‌ها بود. بعدها فهمیدم این وبلاگ متعلق به فردی به نام حسین درخشان است. آن‌قدر می‌دانستم که او یک فرد ضد انقلاب و ساکن خارج کشور است. هر از گاهی می‌شد که خبری از او که به "هودر" شهرت داشت می‌شنیدم. به هر حال وبلاگ سردبیر: خودم، وبلاگ مهمی بود و مقتدای بسیاری از اهالی وبلاگستان بود. در نوشته‌های خیلی‌ها می‌شد نام او را دید و یادداشت‌های زیادی درباره‌ی او و مطالب وبلاگش نوشته می‌شد.

روزها گذشت و برای مدتی از فضای وبلاگ دور شده بودم. تا این که خبرهای عجیبی  پیرامون نام حسین درخشان می‌شنیدم. حتی عجیب‌تر از سفرش به اسرائیل! شنیده‌ها حکایت از تغییر موضع هودر از یک مخالف افراطی به یک هوادار سرسخت داشت. باور کردنی نبود اما همه‌ی شواهد این تغییر موضع را تائید می‌کرد. لینک وبلاگ هودر، یکی‌یکی از روی وبلاگ دوستان دیروز برداشته می‌شد و همان دوستان دیروز با کامنت‌های تحسین برانگیز تبدیل به دشمنان امروز با فحاشی و ناسزا شده بودند. حسین به ایران آمد و بازداشت شد. وبلاگ نویسان مسلمان در حمایت از او به قوه قضائیه نامه نوشتند و عجب حکایتی شده بود داستان حسین درخشان...

حسین درخشان در نهایت به نوزده سال زندان محکوم شد. باز باورش سخت بود. باید یادداشت‌های او را قبل و بعد از تغییر موضعش بخوانید تا بفهمید چه می‌گویم. امام خمینی تبدیل به قهرمان حسین شده بود و به شدت از مواضع جمهوری اسلامی دفاع می‌کرد. بعد از آن جسته و گریخته از افراد مختلف درباره‌ی حسین مطالبی منتشر شد. از کسانی که پیش از بازدداشت و در مرخصی‌ها و یا در زندان با او ملاقاتی داشته‌اند. محمدصالح مفتاح درباره‌ی یکی از این ملاقات‌ها می‌نویسد:

"باورش سخت بود که حسین درخشان می‌خواست همه گذشته‌اش را نادیده بگیرم. نهایتاً حرفی زد که دهان من بسته شد: امام حسین هم از حر گذشت، گناه من از حر بیشتر است؟"

حسین درخشانی که روزگاری مذهبی و اهل نماز شب بود و حتی خطبه‌ی عقدش را هم آیت‌الله خامنه‌ای خوانده بود، به غرب مهاجرت می‌کند و تبدیل به یک فعال سیاسی علیه نظام می‌شود اما پس از چند سال برگ دیگری ورق می‌خورد و روزگار روی دیگری به او نشان می‌دهد و حسین درخشان به جایی می‌رسد که خود را با حر مقایسه می‌کند.

داستان حسین درخشان، داستان پیچیده‌ای است. عده‌ای معتقدند او یک جاسوس است. برخی‌ها می‌گویند او برای این‌که بتواند جواز بازگشت به میهن را بگیرد، تغییر موضع داده. جماعتی اعتقاد دارند حسین حزب باد است و چون از مواضع قبلی چیزی عایدش نشده، تغییر موضع داده بلکه این گونه به نان و نوایی برسد... و برخی مثل من دوست داریم باور کنیم چیزی که حسین تجربه کرده از جنس همانی است که حر (ع) تجربه کرد. دوست داریم بپذیریم حسین، آزاده است و پایان خوشی را برای داستان او بخواهیم. امید دارم که این گونه است...

حر اندک اندک با حسین نزدیک شد.
مهاجر ابن اوس گفت: "چه اندیشه داری؟ می‌خواهی بر وی حمله کنی؟"
حر جواب نداد و اندام او را لرزه گرفته بود.
مهاجر با او گفت: "در کار تو سخت حیرانم. به خدا سوگند که از تو چنین موقفی ندیدم و اگر مرا از دلیرترین اهل کوفه پرسیدندی، از تو در نمی‌گذشتم."
حر گفت: "والله خود را میان دوزخ و بهشت مخیر می‌بینم و بر بهشت چیزی نمی‌گزینم، هر چند مرا پاره پاره کنند و بسوزانند."


به بهانه‌ی این یادداشت:
ما و توبه‌ی «درخشان»، آنها و توبه‌ی «نوری‌زاد»


برچسب‌ها: حسین درخشان, حر
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1390ساعت 5:10  توسط میلاد زمانه  | 

حالا حکایت ماست

بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد...

پ.ن:

"اَللّهُمَّ اجْعَلْ لی فی قَلْبی نُوراً وَ بَصَراً وَ فَهْماً وَ عِلْماً..."


برچسب‌ها: سعدی, رنج, تنهایی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1390ساعت 23:53  توسط میلاد زمانه  | 

ذبح اخلاق در امپراطوری فساد

سلسله برنامه‌های نود در شب گذشته و هفته‌های پیش از آن به بهانه‌ی دلالی در فوتبال، تنها یک پیام داشت: فساد با تار و پود فوتبال این مملکت آمیخته شده است. صحبت‌هایی که افراد مختلف در این برنامه عنوان کردند، چهره‌ای کریه از فوتبال ایران در ذهن‌ها باقی گذاشت.

بازنده‌ی واقعی در این امپراطوری فساد، آن‌هایی هستند که عاشقانه و بدون هیچ چشم داشتی و فقط برای لذت بردن دل به این پیکره‌ی سرطانی و لبریز از فساد بسته بودند و حالا تنها چیزی که برای‌شان باقی مانده، آه و افسوس است. واقعا سهم آن چهره‌های غم زده‌ی روی سکوهای ورزشگاه‌ها که بعد از باخت تیم‌شان گریه می‌کنند از این ماجراها چیست؟ اصلا کسی آن‌ها را می‌بیند؟

خشایار محسنی‌ها در این فوتبال قد علم می‌کنند و اسکناس روی اسکناس می‌گذارند و روز به روز فربه‌تر می‌شوند و به ریش آن جوان جنوب شهری عاشق فوتبال که با پول حلالی که پدرش از راه کارگری به دست آورده، لباس تیم محبوبش را خریده و برای تشویق تیمش به ورزشگاه می‌رود، می‌خندند!

این تراژدی وقتی حالت طنز به خود می‌گیرد که بفهمی، همین بازیکنانی که امروز جلوی دوربین درباره‌ی فساد حرف می‌زنند، حالا که گیر چند نفر زرنگ‌تر از خودشان افتاده‌اند و سرشان بی‌کلاه مانده، حاضر به صحبت شده‌اند و البته بعضی‌های‌شان چون هنوز امید دارند که پول‌شان زنده شود، حاضر نشدند مقابل دوربین قرار بگیرند! انشاالله پول‌تان را بگیرید و مدل اتومبیل‌تان را تغییر دهید و با گرل فرندتان خوش باشید!  

دم امیر حاج‌رضایی گرم که وقتی بعد از یکی دو ماه مسئولیت در یک تیم این مسائل را دید گفت: "اگر به چند ماه پيش بازگرديم که قرار بود به فوتبال برگردم هرگز اين کار را نمي کردم! منتظرم اين چند ماه از تعهدم تمام شود تا اين فوتبال را برای کسانی که به هر دری می‌زنند تا برنده شوند، بگذارم."

تبریک می‌گویم آقایان! شما اخلاق را ذبح کردید و بازی را بردید.

لبخند بزن آقای رئیس!


برچسب‌ها: برنامه‌ی نود, فساد در فوتبال, فوتبال, خشایار محسنی, امیر حاج‌رضایی
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1390ساعت 20:10  توسط میلاد زمانه  | 

عکس نوشته: نون حلال!


هر روز با نگاهی جست‌وجوگرانه‌، دنبال چنین صحنه‌های نابی می‌گردم. توی این شهر پر فریب و هزار نیرنگ، دلم غنج می‌رود برای دیدن چنین قاب‌هایی. برای دیدن مردمانی که محض رضای خدا خوب هستند و خوبی ‌می‌کنند. آدم‌هایی که صبح‌شان را با بسم الله الرحمن الرحیم و صدقه شروع می‌کنند و با بی‌تفاوتی از کنار مردم صف کشیده‌ی متقاضی سکه و دلار عبور می‌کنند و هیچ نسبتی با این مصادیق الهکم التکاثر ندارند.
حتی زرتم المقابر،
بانک مرکزی نرخ جدید سکه و ارز را اعلام کرد
کلا سوف تعلمون،
صراف میدان فردوسی پشت شیشه‌اش می‌نویسد، نرخ دلار: 1590 تومان
ثم کلا سوف تعلمون،
افزایش قیمت طلا در بازارهای جهانی
 لترون الجحیم...

پ.ن:
زیر عکس نوشته بود: سلامتی اونایی که رنگ پول رو نمی‌بینن اما نون حلال می‌برن سر سفره‌شون.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1390ساعت 20:35  توسط میلاد زمانه  | 

آیا ما مردم جهان سوم از خونریزی لذت می‌بریم؟

چند روز پیش در دانشکده‌ی مطالعات مشرق زمین و آفریقا دانشگاه لندن، فیلم "اتوبوس شب" کیومرث پوراحمد برای اساتید و دانشجویان این دانشگاه اکران شد. به این مناسبت حبیب احمدزاده که فیلم اتوبوس شب بر اساس یکی از داستان‌های او در کتاب داستان‌های شهر جنگی ساخته شده است، یادداشت بسیار زیبایی نوشته که پیش از نمایش فیلم برای حضار خوانده شده. به نظرم ارزش این را دارد که آن را در این‌جا نقل کنم و از خواندنش لذت ببریم.
"روزی که جنگ شد من 16 سال هم نداشتم و در شهرم آبادان، روز شروع به کار مدارس بود. من هم کتاب‌‌هایم را زیر بغلم زده بودم تا به مدرسه بروم. فقط پنج روز بعد تفنگ برنوی قدیمی در دست یکی از دوستان هم سنم به عنوان سرگروه بود و من به همراهی بچه‌های محل در پشت سر او و کوکتل مولوتوف به دست در شهر خرمشهر با تانک‌‌های پیش آمده‌ی عراقی شروع به جنگیدن کردیم. به نظر شما چرا یک نوجوان پانزده، شانزده ساله باید بجنگد؟ آیا ما عاشق جنگ بودیم؟ آیا ما مردم جهان سوم از خونریزی لذت می‌بریم؟

فقط به طور سربسته می‌‌گویم، اگر می‌‌خواهید هیچ نوجوانی در خاورمیانه به جنگ نرود، از دولت‌‌های‌تان بخواهید صدام‌‌ها را پشتیبانی نکنند. القاعده را برای جنگ با شوروی یا هر رقیب دیگر تجهیز نکنند و بعد به بهانه آنان به ما حمله نکنند. تا ما نیز برای دفاع از خانواده، اعتقادات و خانه‌مان مجبور به جنگ نشویم. در واقع ما برخلاف ارتش‌‌های کشورهای غربی نمی‌‌جنگیم که چیزی به دست بیاوریم، بلکه می‌‌کوشیم تا چیزی از دست ندهیم. همیشه در صلح باشید."

نقل این یادداشت در:
پایگاه اطلاع رسانی جام نیوز
باشگاه خبرنگاران جوان

+ نوشته شده در  شنبه 10 دی1390ساعت 0:48  توسط میلاد زمانه  | 

یک کلمه‌ی پنج حرفی

هر وقت دلم این مدلی می‌گیرد، هر وقت این طور احساس تنهایی می‌کنم، هر وقت شانه‌ای نیست که سر رویش بگذارم و پستویی نیست که پنهانی اشک بریزم، یا چاهی نیست که در آن فریاد بزنم، فقط یک چیز است که آرامم می‌کند؛ خمینی.

این جور مواقع است که چشم می‌دوزم به چشم‌هایش و می‌گویم: ای سید و مولای ما، دعا کن برای ما...

نه دی نود

+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1390ساعت 4:53  توسط میلاد زمانه  | 

خوب زندگی کردن

ادواردو آنیلی / Edoardo Agnelli
امسال سالگرد شهادت ادواردو آنیلی، تقارن زیبایی دارد با عید غدیر و به همین خاطر تصمیم گرفتم با نوشتن چند خطی یاد و خاطره‌ی این روز را گرامی بدارم. راستش توی این سال‌های نه چندان زیادی که از شهادت ادواردو آنیلی می‌گذرد برای من هربار وجه تازه‌ای از زندگی او هویدا می‌شود. به عبارت بهتر هرچه زمان بیش‌تری می‌گذرد پی به بُعد تازه‌ای از عملی که او به آن دست زد می‌برم. جهادی که شخصیتی در حد و اندازه‌ی ادواردو آنیلی با نفس خویش داشت، پیام‌آور درس‌های بسیار بزرگی است که واقعا اگر بخواهیم می‌تواند سرآغاز تحولی بزرگ در زندگی هر شخصی باشد. در این‌جا صرفا می‌خواهم یک طرح مسأله بکنم و موضوع را به خودتان واگذارم و از ادامه‌ی آن در گذرم.
فکر می‌کنم همه‌ی انسان‌هایی که تاکنون روی کره‌ی زمین پا گذاشته‌اند برای "خوب زندگی کردن" تلاش کرده‌اند. تمام اعمال ما در زندگی معطوف به پیدا کردن راهی است برای زندگی بهتر. درس می‌خوانیم، کار می‌کنیم، مهاجرت می‌کنیم، دست به تجربه‌های متفاوت می‌زنیم، طرح‌های متفاوتی در ذهن می‌پرورانیم تا به تمکن مالی برسیم و خوب زندگی کنیم. دست‌کم 99 درصد آدم‌های روی زمین در چنین وضعیتی به سر می‌برند. ایده‌ی کلی ما با هر دین و نژاد و ملیتی و با هر فرهنگ و طبقه و سطح تفکری این است که من کار می‌کنم تا پول در بیاورم و از این طریق خوب زندگی کنم.
آنیلی جزو این 99 درصد نبود! بلکه جزو یک درصدی بود که از بدو تولد دغدغه‌ی معاش نداشت. او می‌توانست به هر آن‌چه که می‌خواهد -با توجه به موقعیت ویژه‌ی خانواده‌اش- دست پیدا کند. قادر بود اتومبیل‌های گران‌قیمت سوار شود، در قصرها و کاخ‌های مجلل زندگی کند، در تمام ایام سال جهان‌گردی کند و هر روز به هر نقطه‌ای از دنیا که بخواهد سفر کند، با مشهورترین انسان‌های روی کره‌ی زمین نشست و برخاست داشته باشد، مهم‌ترین رویدادهای فرهنگی و هنری و ورزشی جهان را از نزدیک نظاره و تجربه کند، در بهترین دانشگاه‌های اروپا و امریکا تحصیل کند، لباس‌های مارک‌دار و بر اساس آخرین مدل ژورنال‌های مُد به تن کند، ساعت مچی با بند طلا به دستانش ببندد و با زنان زیبا هم‌بستر شود. حتی اگر می‌خواست می‌توانست به کره‌ی ماه سفر کند!
اما در کمال ناباوری او این کار را نکرد. تنها پسر سناتور جیووانی آنیلی و یگانه وارث ثروت افسانه‌ای خاندان آنیلی به روی همه‌ی این‌ها چشم بست و به بهشت زمینی واقعی‌اش پشت کرد. استفاده از واژگانی چون "پشت کرد" یا "چشم بست" انتخابی هوشمندانه نیست. چرا که عملی که ادواردو آنیلی دست به انجام آن زد، تحقیر دنیایی بود که ما در آن زندگی می‌کنیم. او معنی "خوب زندگی کردن" را تغییر داد و تفسیر دوباره‌ای از آن را برای ما ارایه کرد. با معیارهای من و ما کار ادواردو دیوانگی بود. یک لحظه تأمل کنیم و از خود بپرسیم چرا؟ او چه جایگزینی برای این همه امتیاز و ویژگی پیدا کرده بود؟


* * *
پ.ن: می‌خواهم چند جمله از آوینی نقل کنم. برای تأمل بیش‌تر:
- ایمان ژرف‌ترین پیوندهاست و فراتر از حسب و نسب و خون و نژاد می‌نشیند. ایمان، بهشت گمشده‌ی وجود است که انسان با گذر از تعلقات، آن را در خود باز خواهد یافت. گنجینه‌ای است آسمانی، زاد راه سفر زمینی انسان.
- اگر انسان‌هایی که مأمور به ایجاد تحول در تاریخ هستند، خود از معیارهای عصر خویش تبعیت کنند، دیگر تحولی در تاریخ اتفاق نخواهد افتاد.
- هیچ کس را تا به بلای کربلا نیازموده‌اند، از دنیا نخواهند برد.
- دزدان ما را به زنگوله‌ای سرگرم کرده‌اند و کاش ما پیش از آن که خانه‌مان غارت شود، از غفلت به در آییم.
- نپندار که تنها عاشورائیان را بدان بلا آزموده‌اند ولاغیر... صحرای کربلا به وسعت همه‌ی تاریخ است.

پ.ن: می‌خواستم یادداشتی بنویسم درباره‌ی آثاری که تاکنون درباره‌ی ادواردو منتشر شده است که آن را به پست دیگری موکول می‌کنم. یازدهمین سالگرد شهادت ادواردو آنیلی گرامی باد...

پ.ن: الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه علی ابن ابیطالب. عید غدیر مبارک...

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1390ساعت 9:38  توسط میلاد زمانه  | 

یک راه باریک



یکی از همرزم‌های چمران تعریف می‌کند، یک‌بار دکتر [چمران] می‌فرستدش توی دل خطر. جایی که به قول خودش هم توپ بود و هم تانک و مینی کاتیوشا و هم هر چیزی را که بتوان فکرش را کرد.

بعد شاکی می‌شود و وحشت‌زده می‌رود به دکتر می‌گوید، این چه کاری است که باید بکند؟

چمران می‌گوید:

"آن گلوله‌ای که قرار است تقدیر من و تو باشد فقط یک راه باریک را طی می‌کند. یادت نرود؛ فقط یک راه باریک. زیاد نگران دیر و زودش نباش."


پ.ن: زندگی یک همچین قاعده‌ای دارد رفقا... 

+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1390ساعت 20:16  توسط میلاد زمانه  |