:: زمانه ::

نگاهی گذرا به دین، فرهنگ، هنر و جامعه

چرا «نعمت‌الله» کارگردانی مهم و «آرایش غلیظ» فیلم خوبی است؟

-          به نظر می‌رسد مهم‌ترین ویژگی حمید نعمت‌الله (و همچنین یار گرمابه و گلستانش؛ هادی مقدم‌دوست)، بی‌اعتنایی به جریان‌های حاکم بر سینمای ایران است. نعمت‌الله را نمی‌توان روشنفکر نامید (چون فیلم روشنفکری نساخته) و نمی‌توان او را مدعی ارزش‌ها به معنای خاص آن نامید (چون فیلم ارزشی نساخته). او قواعد خاص خودش را دارد و کاملاً بدون توجه به موج‌های مقطعی که در بین فیلمسازهای کشور ایجاد می‌شود، مسیر مشخص خود را می‌رود. به نظر می‌رسد نادیده گرفتن فیلم‌های او در بین جشنواره‌های سینمایی و ناشناخته بودن او در بین مردم کوچه و خیابان نیز همین عدم تأثیرپذیری از عوامل و عللی است که می‌توان به وسیله‌ی آن‌ها جوایز جشنواره‌ها را کسب کرد یا با توجه به آن‌ها گیشه را تسخیر کرد و فیلم میلیاردی ساخت. کارنامه‌ی مرد آرام سینمای ایران، به خوبی نشان می‌دهد که هم الفبای فیلمسازی را بلد است و هم نبض مخاطب را می‌شناسد و در دست دارد اما برای کشاندن مردم به سالن‌های سینما و برنده شدن جوایز جشنواره‌ها به هیچ وجه حاضر نیست از اصول خود در فیلمسازی عقب‌نشینی کند. او به عناصر زیبایی‌شناسی فیلم، به داستان، به تکنیک، به فیلمنامه، به سلیقه و شعور مخاطب و در یک کلام به سینما احترام می‌گذارد اما به نظر می‌رسد ترازوها در دوره‌ی او چندان میزان نیستند و آن‌چنان که باید و شاید ارج نمی‌بیند. اما با این حال عمیقاً معتقدم چیزی به صدرنشینی او در سینما باقی نمانده و به زودی بدون سر و صدا و هیاهو قله را فتح می‌کند.

-          نعمت‌‌الله اگر چه داعیه‌ی ارزشی بودن ندارد اما فیلم‌های او همه در خدمت فضائل و ارزش‌های انسانی است. او در پی تغییر معنای خوب و بد نیست. خیر و شر در فیلم‌های نعمت‌الله دارای همان معنای اصیل خود هستند. فضائل و رذیلت‌ها همه همانی هستند که در اسطوره‌ها و افسانه‌ها و حکایت‌ها بیان شده‌اند. او به انسانیت خیانت نمی‌کند و ارزشی برای «نیکی‌ها» و «بدی‌های» دوران مدرنیته قائل نیست. بگذارید راحت بگویم، اصلاً چیزهایی که در دوران تجدد به خوبی و بدی شناخته می‌شوند را به رسمیت نمی‌شناسد. نعمت‌الله اگر چه از تمام ابزارها، نمادها و عناصر دوران مدرن بهره می‌برد اما آشکارا دلبستگی به آن‌ها ندارد. کدهای او برای مخاطب آشناست و پس از تماشای فیلم‌های او حال مخاطب بد نمی‌شود. این نکته‌ی بسیار مهمی است؛ شخصیت‌های خوب و بد آشنا هستند و نزاع بین خیر و شر، نیکی و بدی، فضیلت و رذیلت دچار وارونگی معنی نمی‌شوند. به نظر می‌رسد که پرداختن به این موضوعات آگاهانه و با اعتقاد صورت می‌گیرد. شخصیت‌های فیلم‌های نعمت‌الله در پایان، خودشان می‌فهمند که گول خورده‌اند یا اشتباه کرده‌اند. نگاهی که بهرام رادان در سکانس پایانی فیلم «بی‌پولی» به دوربین می‌کند؛ حرکتی که در پایان «بوتیک» محمدرضا گلزار انجام می‌دهد؛ سیر تکاملی که امیرمحمد گلکار در «وضعیت سفید» طی می‌کند؛ انتظاری که طناز طباطبایی در سکانس پایانی «آرایش غلیظ» در فرودگاه می‌کشد؛ همه در خدمت انسانیت و ادای دین به آن است. در همین فیلم آرایش غلیظ، شخصیت فانتزی فیلم یعنی آقای برقی چرا به این شکل درآمده است؟ دیالوگی که دائم آن را تکرار می‌کند و می‌گوید: «پول با بدن من نمی‌سازه!» به چه علتی است؟ ثروت غیر مشروع، طمع، سرمایه‌داری، مصرف‌گرایی، تقدم روابط پولی بر روابط انسانی و شهوت بی حد و حصر در تمام آثار نعمت‌الله نفی می‌شود و همه‌چیز در خدمت ارزش‌های شناخته شده‌ و اصیل انسانی است.

-          یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های نعمت‌الله در فیلمسازی، «مردمی» بودن فیلم‌های اوست. مسائل فیلم‌های او از دل مسائل و ابتلائات مردم جامعه بیرون می‌آید اما هرگز کار به بیانیه صادر کردن و نسخه پیچیدن نمی‌کشد. در فیلم‌های نعمت‌الله اگر چه مشکلاتی که جامعه دچارش است به تصویر کشیده می‌شود اما او هرگز از بدبختی‌های مردم کشورش، نردبانی برای صعود و بالا رفتن خودش نمی‌سازد. او به کشور و مردم کشورش وفادار است. در فیلم آرایش غلیظ با وجود اینکه تمام شخصیت‌ها شارلاتان، دروغگو و کلاهبردارند اما وجه تمایز آن‌ها و دلیل رفتارهای نادرستشان ایرانی بودن نیست و ربطی به زمان و مکانی که در آن زندگی می‌کنند ندارد بلکه به حکم اینکه انسانند، جایزالخطا هستند. او هرگز به خود اجازه‌ی سیاه‌نمایی درباره‌ی مردم و کشورش را نمی‌دهد و مشکلات آن‌ها را با زبانی نرم و بدون توهین و اغراق به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد. در فیلم‌های نعمت‌الله، «ایرانی» بدبخت و فلک‌زده و غرق در مشکلات و در حال فرار و طلاق و مهاجرت و ذلیل نیست اما از آن جهت که انسان است از مشکلات انسانی رنج می‌برد. و این فرق مهم نعمت‌الله با بسیاری از همکارانش است که دوست دارند ایران حال حاضر را کشوری در آستانه‌ی از هم گسیختگی و فروپاشی نشان دهند.

 

انتشار در:
شفاف / تسنیم / رویکرد / شفقنا


برچسب‌ها: نقد فیلم, آرایش غلیظ, حمید نعمت‌الله, هادی مقدم‌دوست, انسانیت
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آبان1393ساعت 20:43  توسط زمانه  | 

نامه‌ای که مالکوم ایکس از مکه به دوستانش در امریکا نوشت

سید مجید حسینی در کتاب «اعترافات شهر خدا» نامه‌ای از مالکوم ایکس را نقل می‌کند که در زمان حج و از شهر مکه برای دوستانش در آمریکا می‌نویسد. نامه‌ای کوتاه که حامل رنج‌هایی است که مردمان سیاهپوست امریکایی در سالیان دراز و در طول تاریخ به دوش کشیده‌اند. مالکوم ایکس در این نامه‌‌ی لطیف اما پر معنی و با احساس آن‌چنان درباره‌ی اسلام و اجتماع عظیم مسلمانان صحبت به میان می‌آورد که گویی به گنج باارزشی دست یافته که پیش از این در رویا هم تصورش را نمی‌کرده است. او در بیان حالات و تجربه‌ی جدید خود با شگفتی فراوان و با استفاده از تعابیر نغز و پر مایه سخن می‌گوید. مثل کودکی که سال‌ها از دامان محبت پدر و مادر دور بوده و پس از سالیان دراز دوباره به آغوش آن‌ها باز می‌گردد. مالکوم ایکس اما خسّت به خرج نمی‌دهد و همه را در این گنج با ارزشی که بدان دست یافته شریک می‌کند و دیگران را نیز به نشستن بر سر این سفره دعوت می‌کند.  توصیفات او این معنی را تداعی می‌سازد که اسلام به مثابه‌ی دریایی است که هر کس به قدر ظرف خویش از آن برداشت می‌کند. یکی با آن به عدالت می‌رسد، دیگری به کمک آن بر علیه ظلم می‌شورد، کسی با یاری آن به معنویت دست می‌یابد و مالکوم ایکس نیز آن را تنها راه نجات امریکا از نژادپرستی می‌داند. تاریخ نگارش این نامه اگر چه به مراسم حج 50 سال پیش در سال 1964 بر می‌گردد اما روح تأثیرگذار برادری حقیقی همچنان در آن وجود دارد و احساس سرخوشی و تازگی هنوز در آن موج می‌زند و جریان دارد. این نوشته‌ی کوتاه از آن دست چیزهایی است که من را به وجد می‌آورد و می‌خواهم شما را نیز به تجربه‌ی لذت خواندنش دعوت کنم:

هرگز شاهد چنین پذیرایی صمیمانه و روح تأثیرگذار برادری حقیقی که همه‌ی انسان‌ها از هر رنگ و نژاد در این خانه‌ی مقدس قدیمی، خانه‌ی ابراهیم، محمد (ص) و همه‌ی دیگر پیامبران صاحب کتاب مقدس آن را تجربه می‌کنند، نبوده‌ام. در هفته‌ی گذشته، مهربانی و صمیمیتی را که پیرامونم از انسان‌های همه‌ی رنگ‌ها مشاهده کردم، مرا کاملاً شیفته و مجذوب خود کرد.

سعادت نصیبم شد شهر مقدس مکه را زیارت کنم. هفت بار دور کعبه را با راهنمایی طواف کننده‌ی جوانی به نام محمد گشتم. از چاه زمزم آب نوشیدم. هفت بار میان تپه‌های صفا و مروه سعی کردم. در شهر قدیمی مدینه عبادت را بر جای آوردم و نیز در صحرای عرفات نماز گزاردم.

ده‌ها هزار زائر از سراسر جهان در آنجا حضور داشتند از رنگ‌های مختلف؛ از بلوندهای چشم آبی تا آفریقایی‌های سیاهپوست. اما همه‌ی ما در یک مناسک مشابه شرکت کردیم، روح اتحاد و برادری را نشان دادیم که تجاربم در آمریکا مرا بدان‌جا رساند تا بر این باور باشم که هرگز میان سفید و غیر سفید هیچ تفاوتی وجود ندارد.

آمریکا باید اسلام را درک کند، چون اسلام تنها دینی است که جامعه‌اش را از مشکل نژادپرستی رهایی می‌دهد. در طول مسافرت‌هایم در جهان اسلام با مردمی که در آمریکا «سفید» تلقی شده‌اند دیدار و گفت‌وگو کرده‌ام و حتی غذا خورده‌ام، اما انگاره‌ی سفید از دین اسلام از ذهن آن‌ها زدوده نشده است. هرگز چنین شاهد صمیمیت و برادری حقیقی همه‌ی رنگ‌های بشری در کنار همدیگر جدا از رنگشان نبوده‌ام.

شاید شما به خاطر واژگانی که از زبان من بیرون می‌آیند شگفت‌زده شوید. اما در این حج، آنچه دیدم و تجربه کردم، مرا وادار کرد الگوهای اندیشه‌های گذشته‌ام را دوباره سامان بدهم و برخی از استدلال‌های گذشته‌ام را کنار بگذارم. این کار برای من خیلی دشوار نبود. به رغم اعتقادات سختم همواره فردی بودم که تلاش می‌کنم با واقعیت‌ها مواجه شوم و واقعیت زندگی را قبول کنم، چون تجربه‌ی جدید و دانش جدید آن را نشان می‌دهد. همواره ذهنی باز داشتم که لازمه‌ی آن انعطاف‌پذیری است که باید دست به دست با هر شکل به جست‌وجوی هوشمندانه‌ی حقیقت بچرخد. طی یازده روز گذشته اینجا در جهان اسلام از یک بشقاب غذا خورده‌ام و در یک رختخواب خوابیده‌ام و در همان حال خدای واحدی را عبادت کرده‌ام. با مسلمانانی که چشمانشان آبی‌ترین آبی‌ها، موهایشان بلوندترین بلوندها و پوست‌هایشان سفیدترین سفیدها بودند. در واژگان و اعمال و کردارهای مسلمانان سفیدپوست، همان احساس صمیمیتی را کردم که در میان مسلمانان آفریقایی سیاهپوست نیجریه، سودان و غنا داشتم. همه‌ی ما حقیقتاً یکی (برادر) بودیم؛ چون با اعتقادشان به خدای واحد، سفید را از ذهنیت‌شان، سفید را از رفتارشان و سفید را از انگاره‌شان دور کرده بودند.

من می‌توانستم از اینجا ببینم که شاید اگر آمریکاییان سفیدپوست می‌توانستند یگانگی خداوند را بپذیرند، در آن صورت شاید آن‌ها هم می‌توانستند در واقعیت یگانگی انسان را بپذیرند و از سنجش و آسیب وارد کردن به دیگران از لحاظ تفاوت در رنگ بپرهیزند. نژادپرستی به سان یک سرطان لاعلاج آمریکا را غرق در خود کرده است. قلب آمریکاییان سفیدپوست مسیحی باید بیشتر پذیرای راه‌حل اثبات شده برای چنین مشکل ویرانگری باشد. شاید اکنون همین می‌تواند آمریکا را از فاجعه‌ی قریب‌الوقوع نجات بدهد؛ همان ویرانی‌ای که نژادپرستی بر سر آلمان آورد و سرانجام خود آلمانی‌ها را نابود کرد.

هر لحظه این سرزمین مقدس به من توانایی می‌دهد تا بینش‌های معنوی‌تری به آنچه در آمریکا میان سیاه و سفید روی می‌دهد داشته باشم. سیاهپوستان آمریکا هرگز نمی‌توانند به خاطر خصومت‌های نژادی مورد سرزنش قرار بگیرند. آن‌ها فقط به نژادپرستی آگاهانه‌ی سفیدپوستان آمریکا واکنش نشان می‌دهند. اما زمانی که نژادپرستی آمریکا را در مسیر خودکشی می‌برد، من از تجاربی که با آن‌ها داشتم به این باور می‌رسم که سفیدپوستان نسل جوان‌تر، در کالج‌ها و دانشگاه‌ها، دستنوشته‌های روی دیوارها را خواهند دید و بسیاری از آن‌ها به مسیر معنوی حقیقت روی خواهند آورد؛ تنها مسیری که برای آمریکا مانده است تا از مصیبتی که نژادپرستی به ناگزیر باید به آن بینجامد، اجتناب کند. هرگز چنین عزیز نبوده‌ام. هرگز چنین احساس تواضع و احساس بی‌ارزشی نداشته‌ام. چه کسی به رحمت‌هایی اعتقاد دارد که بر سیاهپوستان آمریکا باریده است؟ چند شب پیش مردی که در آمریکا سفیدپوست نامیده می‌شد، یک دیپلمات سازمان ملل، یک سفیر، ملازم شاهان، سوئیت هتلش، تختش را به من داد... هرگز چنین رویایی را در سر نداشتم که پذیرای عزت و احترام از یک سیاهپوست باشم؛ احترام و عزتی که در آمریکا نصیب یک شاه می‌شود.

ستایش مخصوص خداوند عزوجل، مالک تمام جهانیان است.


برچسب‌ها: مالکوم ایکس, اسلام, آمریکا, سیاهپوست, نژادپرستی
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مهر1393ساعت 16:56  توسط زمانه  | 

رویای رفتن، رویای برگشتن

چیزهایی که باید در چمدان با خود از ایران ببریم

رویای رفتن، رویای برگشتن

احتمالا همه‌ی ما تجربه‌ی مهاجرت اطرافیانمان به خارج کشور را داشته‌ایم و یا خودمان رویای سفر به آن سوی مرزهای کشور را در سر می‌پرورانیم یا پرورانده‌ایم. در حافظه‌ی تاریخی اکثر ما در سال‌های اخیر تصاویری از خداحافظی دوست دانشگاه، همبازی دوران کودکی یا یکی از بستگان و خویشاوندان نقش بسته است. تجربه‌ای دوگانه که هم برایمان غم‌انگیز است و هم خوشحال کننده! غم‌انگیز بودنش که نیازی به توضیح چندانی ندارد؛ آشنای عزیزی می‌خواهد از کنار ما برود و شاید دیگر نتوانیم او را ببینیم. اما چرا خوشحال کننده؟ احتمالا تصاویر روی دور تند برای ما این‌گونه مرور می‌شوند: همه به این فکر می‌کنیم که این آشنای نزدیک ما قرار است به درون یکی از کارت پستال‌های زیبا (یعنی همان تصویری که ما از خارج داریم) سفر کند. جایی که شنیده‌ایم بهتر از اینجا و اکنون ماست. جایی که مردمش لبخند به لب دارند و شاد زندگی می‌کنند. به جایی می‌روند که می‌توانند رفاه و امنیت را تجربه کنند و یک زندگی توأم با آرامش داشته باشند و از موقعیت‌های شغلی بهتری برخوردار شوند و در یک فضای مساعد به ادامه‌ی تحصیل بپردازند.

خارج برای ما مجموعه‌ای از این چیزهاست. مجموعه‌ای از چیزهایی که قرار است بدست بیاوریم که بنا به هر دلیلی در داخل و در زمان حال امکان بدست آوردنش را نداریم. اکثر مایی که به رفتن فکر می‌کنیم یک چک لیست از نداشته‌هایمان را در دست گرفته‌ایم و به آن نگاه می‌کنیم. تقریبا از بدست آوردنشان هم ناامیدیم و هر روز یک گزینه‌ی جدید به چک لیستمان اضافه می‌کنیم. برای بدست آوردن چیزهایی که نداریم و می‌خواهیم آن‌ها را بدست بیاوریم، قید چیزهایی که تاکنون بدست آورده‌ایم را می‌زنیم! و این همان مهمترین نکته است که خیلی از دوستان سفر کرده‌ی ما بعد از مهاجرت به آن پی می‌برند. واقعیت این است که همه‌ی ما در تمام این سال‌ها قطعا اندوخته‌هایی داریم که شاید چون ملموس نیستند و در روزمرگی‌ها گم شده‌اند از زاویه‌ی دید ما خارج شده‌اند. چیزهایی هست که نمی‌بینیم یا به عبارت بهتر چیزهایی هست که تنها وقتی که می‌رویم و از دستشان می‌دهیم می‌بینیم. این ادعا حاصل سال‌ها تجربه و ساعت‌ها گفت‌وگو با دوستانی است که جلای وطن کرده‌اند و به قول آن عبارت معروف: چیزهایی که برای ما آرزوست برای آن‌ها خاطره شده است. آرزوها و خاطراتی که حالا رنگ و بوی دیگری گرفته‌اند که شاید بتوان از آن‌ها به عنوان نوستالژی یاد کرد.

من یک خانواده دارم

فرقی نمی‌کند خودمان را در کدام دسته طبقه‌بندی کنیم. سبگ زندگیمان مدرن باشد یا سنتی ما از ابتدای تولد عضوی از یک خانواده هستیم. خانواده‌ای که در آن پدر و مادر و خواهر و برادر وجود دارد. تمام خاطرات و لحظات خوب و بد ما در کنار اعضای خانواده‌ی‌مان رقم خورده است. برای ما شرقی‌ها خانواده یک گذرگاه موقت نیست؛ دائم با آن سر و کار خواهیم داشت. حتی اگر برای همیشه برویم احتمالا چند عکس قاب شده از «خانواده» روی دیوار اتاقمان خواهد بود. با رفتن همیشگی قید خانواده را خواهیم زد. از فرصت محدود عمرمان که می‌توانیم در کنار پدر و مادر باشیم، صرف نظر کرده‌ایم و پس از سال‌ها اعضای خانواده به خاطره‌ای دوردست تبدیل شوند. تازه خانواده که فقط همین اعضای محدود نیستند. در فرهنگ ما خویشاوندان و بستگان نیز اعضای یک خانواده‌ی بزرگتر را تشکیل می‌دهند که ما هم عضوی از آن هستیم. در زبان ما بر خلاف بسیاری از زبان‌‌ها واژه‌های دقیقی وجود دارند که نسبت هر یک از خویشاوندان را با ما مشخص می‌کنند. چیزی که به عنوان مثال در زبان انگلیسی فقط یک لغت معادل برایش وجود دارد در زبان فارسی هر کدام معادل دقیق خود را دارند و این چیزی نیست که به این سادگی‌ها فراموش شود. جذابیت رفت و آمد و شرکت در مهمانی دوستان خارجی‌ به مرور زمان از بین می‌رود و تبدیل به یک «عادت» می‌شود. شاید باید این عادت را تجربه کرد تا مثلا دلت هوای پسر خاله یا دختر دایی را بکند. این همان چیزی است که در خارج برایش یک معادل در نظر گرفته‌اند و ما خیلی دقیق از آن یاد می‌کنیم. بعضی وقت‌ها رفتن یعنی نوستالژی شدن یک لغت مثل پسر خاله!

همون جای همیشگی!

بعضی از مکان‌ها، از آن جهت که دوره‌ی خاصی از زندگی‌مان را در آنجا گذرانده‌ایم، برای ما تعلق خاطر می‌آورند. تجربه‌ی زندگی کردن در یک محله برای سالیان طولانی و با به یاد آوردن خاطرات آن یا وقتی قرار است خانه‌ی دوران کودکیمان را ترک کنیم و به خانه‌ی دیگری برویم احساس دلتنگی می‌کنیم.

همه‌ی ما روزگار خوشی را در پس ذهنمان داریم که فقط متعلق به خودمان است و به آن تعلق خاطر داریم. تا وقتی هستیم برای خودمان نوعی پناهگاه آرامبخش درست کرده‌ایم و شاید این یکی از مهمترین ویژگی‌های نسل ما باشد. ممکن است با حس تنهایی‌مان پناه ببریم به خیابان ولیعصر و با پیاده‌روی خودمان را آرام کنیم یا با یک جمع دوستانه به کافه‌های خیابان انقلاب برویم. این احساس تعلق می‌تواند به خیابان چهارباغ یا سی‌وسه پل باشد؛ به حافظیه و سعدیه یا فلافل فروشی‌های لشگرآباد اهواز و شب‌نشینی در کنار کارون! این‌ها از آن جهت دارای اهمیت است که با فرهنگ و هویت خودی گره خورده است. با مفهومی به نام وطن با همه‌ی ابعاد و مختصاتش. چیزی است که نسل به نسل گشته و به دست ما رسیده. مانند یک میراث خانوادگی باارزش که پسر از پدر ارث می‌برد و برای فرزندش به یادگار می‌گذارد. این‌ها چیزهایی نیستند که کافه‌های پاریسی اطراف ایفل جای آن‌ها را بگیرند یا با نشستن روی نیمکت‌های رو به رودخانه‌ی تیم لندن و راه رفتن در خیابان‌های نیویورک بتوان به همان احساس دست یافت. زیرا هویت و فرهنگ و گذشته‌ی ما نقشی در به وجود آمدن آن‌ها نداشته‌اند و ما همیشه برای این مکان‌ها یک غریبه و توریست باقی خواهیم ماند. احساس ما به خیابان‌های تورنتو و آمستردام از جنس «همان جای همیشگی» که در گفتن نشانی محل قرارمان در شهر و دیار خودی به کار می‌بریم نخواهد بود چون ما تا ابد برای این مکان‌ها غریبه خواهیم بود حتی اگر ما به آن‌ها و آن‌ها به ما عادت کنند.

با من با لهجه حرف بزن

وقتی قرار است برویم باید زبان کشور مقصد را بیاموزیم و وقتی رفتیم به دنبال هم‌زبان می‌گردیم. ارزش زبان تا وقتی در یک جمع غریبه هستیم مشخص نخواهد شد چون زبان فقط مجموعه‌ای از واژگان و رسم‌الخط نیست؛ زبان مهمترین رکن هر فرهنگ است و ما چه بخواهیم و چه نخواهیم با زبان مادری رشد می‌کنیم و بزرگ می‌شویم. وقتی اولین کلمات را به فارسی گفته‌ایم والدینمان ذوق‌زده شده‌اند و آن روز را به خاطر دارند. ما با زبان فارسی کتاب خوانده‌ایم، با آن درد و دل کرده‌ایم و با عزیزترین کسانمان سخن گفته‌ایم. بعضی وقت‌ها رفتن یعنی دور شدن از این همه خاطره؛ چون باید روز به روز در سخن گفتن به زبان کشور مقصد پیشرفت کنیم تا بتوانیم راحت‌تر با مردم آن کشور صحبت کنیم. ممکن است پس از گذشت مدتی از واژگان خارجی در لابه‌لای صحبت‌هایمان استفاده کنیم. و شاید یک روز بفهمیم که چه مدت زمان طولانی‌ای است که از یک واژه‌ی به خصوص در زبان مادری استفاده نکرده‌ایم. یاد خاطره‌ای از دوستی که در خارج زندگی می‌کرد افتادم که می‌گفت: روزی در یکی از خیابان‌های شهر محل سکونتش در حال قدم زدن بوده که متوجه گفت‌وگوی دو ایرانی به زبان فارسی و با لهجه‌ی اصفهانی می‌شود. دوستم تعریف می‌کرد که در همان خیابان ناگهان شروع می‌کند به گریه کردن! و این اتفاق فقط با شنیدن چند کلمه به زبان فارسی و لهجه‌ی اصفهانی افتاده است. شاید باورش هم سخت باشد اما گاهی زبان مادری و فاصله گرفتن از آن هم تبدیل می‌شود به یک دلتنگی؛ به یک نوستالژی!

به من بگو بابا

رفتن گاهی به معنای بریدن از ریشه‌هاست و بریدن از ریشه به معنای فراموشی تدریجی است. وقتی به قصد همیشه رفتن می‌رویم و کشور دیگری را برای زندگی انتخاب می‌کنیم، یعنی قرار است فرزندانمان هم در آنجا بزرگ شوند. داشتن یک پدر و مادر ایرانی برای ایرانی بودن کافی نیست. ایرانی بودن مجموعه‌ای از عناصر فرهنگی را می‌طلبد. پدر و مادر ایرانی می‌توانند برای فرزندانشان شناسنامه‌ی ایرانی بگیرند یا به آن‌ها فارسی صحبت کردن را یاد بدهند. می‌توانند نوروز را جشن بگیرند و به فرزندانشان یادآوری کنند که این جشن سال نوی ایرانی است و اول ژانویه برای آن‌ها به لحاظ فرهنگی اهمیت چندانی نسبت به نوروز ندارد. می‌توانند سعدی و حافظ را به عنوان شعرای بزرگ و مشاهیر کشورشان به فرزاندانشان بشناسانند و تابلوهایی از اشعار این شاعران بزرگ را با خط نستعلیق به دیوار خانه‌‌ی‌شان نصب کنند اما با همه‌ی این تلاش‌ها احتمالا باید به فارسی صحبت کردن فرزندانشان با لهجه در جمع مهمانی‌های خانوادگی نیز عادت کنند. باید بدانند که ممکن است علی‌رغم همه‌ی تلاش‌هایشان، فرزندانشان در خانه به زبان کشوری که در آن متولد شده‌اند سخن می‌گویند و شاید هرچه تلاش کنند نتوانند لغت «مامان» و «بابا» را از دهان فرزندانشان بشنوند. باید تنها به خواندن یک بیت شعر با لهجه به زبان فارسی توسط فرزندشان دلخوش کنند و با این کنار بیایند که حافظ و سعدی در برقراری ارتباط با فرزند آن‌ها دچار مشکل هستند! بسیار محتمل خواهد بود که فرزند متولد شده در یک کشور دیگر و رشد کرده در آن مکان با فردی از همان کشور و فرهنگ ازدواج می‌کند و این یعنی نسل پس از شما دیگر با ریشه‌ی شما نسبتی ندارد. نسل پس از شما با سرزمین مادری‌تان بیگانه خواهند شد و آهسته آهسته و به تدریج ارتباطشان با این آب و خاک قطع می‌شود. شاید تنها روزی بر اثر یک کنجکاوی پیه یک سفر چند روزه به ایران را به تن خود بمالند. روزی که ریشه تبدیل به نوستالژی شود یعی خشکیده است! و این اگر چه تلخ اما یک حقیقت است...

***

این نوشته یادداشتی در مذمت رفتن نیست و در بیان مطالب بالا تا حد امکان سعی کردم از واژه‌هایی مانند: «شاید»، «احتمالا» و «ممکن است» و امثالهم استفاده کنم چون با تمام تفاسیر بالا این‌ها قواعدی حتمی نیستند و نخواهند بود. بلکه فقط آن بخشی از موضوع است که توسط ما دیده نمی‌شود یا کمتر دیده می‌شود و به حاشیه رانده شده است. این مطالب حاصل گپ و گفت‌هایی هستند که با دوستان مقیم در خارج کشور داشته‌ام. مطالب و نکاتی که در لابه‌لای حرف‌هایشان مستتر است و البته این روایت‌ها آن‌قدر پر تکرار بوده‌اند که حالا می‌توان با صراحت درباره‌ی آن‌ها حرف زد. چیزهایی هستند که هنگام رفتن باید به آن‌ها فکر کرد. چاره‌ای برایشان اندیشید یا آمادگی مواجهه با چنین مسائلی را داشت. چون تجربه‌ی انسانی می‌گوید «عادت» به سرعت بر زرق و برق غلبه می‌کند و نوستالژی دوران خوش گذشته جای آن را خواهد گرفت.


 

این یادداشت در شماره‌ی سوم نشریه مثبت 98، نشریه الکترونیکی ویژه‌ی دانشجویان ایرانی خارج از کشور منتشر شد.


برچسب‌ها: مهاجرت, ایران, نوستالژی, فرهنگ, سبک زندگی
+ نوشته شده در  جمعه 11 مهر1393ساعت 1:9  توسط زمانه  | 

خطرِ «داشتن تنها یک داستان در مورد چیزی»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 شهریور1393ساعت 23:56  توسط زمانه  | 

وقتی به حرم می‌روم...

توماس هسلر

فارس: شنیدیم که در مشهد که هستید بارها به حرم امام رضا (ع) رفتید. در این باره برای ما بیشتر بگویید و این که دلیل‌تان از رفتن به این مکان مذهبی شیعیان چیست؟

«من چندین بار به این مکان رفته‌ام و آنجا فضای معنوی عجیبی دارد که من هیچ جای دنیا نمونه‌اش را هم ندیده‌ام. البته این مکان از نظر معماری هم فوق العاده است و مرا تحت تاثیر خودش قرار می‌دهد. وقتی به حرم می‌روم آرامش خاصی به من دست می‌دهد که این موضوع برای خود من هم جالب است.» (خبرگزاری فارس)

* توماس هسلر – ستاره‌ی سابق تیم ملی آلمان


برچسب‌ها: حرم امام رضا, شیعه, معنویت, توماس هسلر
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 شهریور1393ساعت 19:24  توسط زمانه  | 

چالش سطل آب یخ: «فکر می‌کنم باید به جای آب روی سرم خاک بریزم»

یکم:

به گزارش خبرنگار ایسنا، در پی ایجاد کمپینی به نام «چالش سطل آب یخ» (Ice Bucket Challenge) در صفحه‌های اجتماعی که برای حمایت از تحقیق درباره یک نوع بیماری عصبی صعب‌العلاج به راه افتاده است، ‌تعداد زیادی از افراد مشهور در سراسر جهان این چالش را پذیرفتند تا با این کار، علاوه بر درک لحظه‌ای مبتلایان به این بیماری فلج‌کننده اعصاب، به کمک‌ مالی به معرفی این بیماری هم کمک کنند.

ماجرا از این قرار است که چالش سطل آب یخ توسط کسانی ایجاد شده که خود به بیماری «اسکلروز جانبی آمیوتروفیک» یا "ASL" که راه درمانی آن هنوز ناشناخته است، مبتلا هستند. آن‌ها تلاش کردند تا با کمک افراد مشهور و با قدرت در جهان، کمپین خیریه‌ای را برای توجه به این بیماری نادر به وجود آورند تا کمک‌های مالی هم برای تحقیق و پیدا کردن راه های درمان آن تامین شود. به این ترتیب هر کسی علاوه بر اینکه سه نفر دیگر را هم به این چالش دعوت می‌کند، سطل آب یخی را به صورت نمادین به عنوان حمایت از این کار بر سر خود می‌ریزد، یا اینکه مبلغ تعیین شده را به حساب مشخصی واریز می‌کند، و یا هر دو کار را انجام می‌دهد.

تا به حال چهره‌های سرشناس زیادی در دنیا به این کمپین پیوسته‌اند که در میان آن‌ها به مارک زاکربرگ (بنیانگذار فیسبوک)، بیل گیتس (مدیرعامل مایکروسافت)، لیونل مسی، ژوزه مورینیو، کریستیانو رونالدو، نیمار، جنیفر لوپز، ... و نیز جورج بوش (رییس‌جمهور سابق آمریکا) اشاره کرد. البته گفته شده باراک اوباما هم به این چالش دعوت شده بود، اما وی ترجیح داد فقط کمک مالی به این حرکت داشته باشد.

از چند روز قبل، این کمپین به ایران هم راه یافت اما تنها وجه تشابه آن با نمونه خارجی‌اش، ریختن سطل آب یخ بر سر است. تاکنون چهره‌هایی مانند بهرام رادان،‌ رامبد جوان، ‌رضا عطاران، ترانه علیدوستی، علی کریمی و... با ریختن سطل آب یخ بر سر خود این چالش را پذیرفته‌اند. همچنین افرادی مانند عادل فردوسی‌پور، علی دایی، باران کوثری،‌ همایون شجریان، شهاب حسینی، مهتاب کرامتی، لیلا حاتمی و حتا کلاه‌قرمزی هم به این چالش دعوت شده‌اند.

دوم:

من بیماری «اسکلروز جانبی آمیوتروفیک» را نمی‌شناسم؛ اما حتما بیماری سخت و دردآوری است. همه‌ی بیماری‌ها سخت هستند و همه‌ی بیمارها نیاز به مراقبت و پرستاری و همدردی دارند. این یک اصل بدیهی و سفارش شده است. همه‌ی ما وظیفه داریم تا به افرادی که از بیماری‌های صعب‌العلاج رنج می‌برند کمک کنیم و شرایط سپری کردن این دوران نقاهت را برای آنان تسهیل کنیم. یا اگر کاری از دستمان بر نمی‌آید به درگاه خداوند دعا کنیم و از خداوند متعال شفای همه‌ی بیماران را مسئلت داریم. این یک وظیفه انسانی و دینی است و امری بسیار پسندیده، نیکو و مورد تأکید است. همدردی با یک فرد بیمار شاید نتواند علاجی بر درد او باشد اما می‌تواند مایه‌ی دلگرمی او شود و برای لحظاتی هر چند کوتاه از درد او بکاهد.

سوم:

 وقتی به شرایط موجود در جهان نگاه می‌کنم به نظرم برای ایجاد موج و اظهار همدردی مسائل مهم‌تری وجود دارد. وقتی مسائل را سبک و سنگین می‌کنم می‌بینم ریختن یک سطل آب یخ روی سرم نه از دردی می‌کاهد و نه شرایط رنج‌آور یک بیماری را تسهیل می‌کند. اینکه فقط برای عقب نماندن از یک موج جهانی، به حرکت‌های مثلا شاد و کول روی بیاوریم چیز چندان با ارزشی نیست و حتی مسئله‌ی اصلی را لوس و بی‌مزه می‌کند. اما چه می‌شود کرد؟ نباید از جنیفر لوپز و کریستیانو رونالدو عقب ماند! بعضی وقت‌ها کار به مرحله‌ای می‌رسد که در انجام این حرکت نیز برای اینکه متمایز از دیگران شویم دست به خلاقیت می‌زنیم تا حرکت ما بیشتر به چشم بیاید و حتما با این خلاقیت قرار است بیشتر پی به عمق درد فرد بیمار ببریم. مثلا بر اساس رسم این چالش، کلاه قرمزی را هم دعوت به ریختن آب یخ روی سرش کنیم! (اینجا)

ظاهرش زیبا و خلاقانه است اما وقتی دقیق می‌شوی، می‌بینی کار از یک موج جهانی برای همدردی به یک تفریح برای وقت‌گذرانی و سرگرم کردن مردم تبدیل شده و اصل همدردی و توجه به بیماری هم به کل به حاشیه رفته است.

چهارم:

ایستادن در برابر چنین موج‌هایی کار بسیار خطرناک و پر هزینه‌ای است. چون ظاهر امر این است که شما در مقابل یک «همدردی» ایستاده‌اید و ممکن است که در اذهان عمومی از شما یک «سنگدل» بسازند که نه تنها با این موج همدلانه همراهی نکرده است بلکه در مقابل آن نیز ایستاده است. پس بهتر است تا با موج همراه شد و یک فرد دلسوز و دغدغه‌مند جلوه کرد و این همانی است که بسیاری انجام می‌دهند تا اسمشان در کنار بیل گیتس و مسی و مورینیو قرار بگیرد.

پنجم:

وقتی از دور به مسئله نگاه می‌کنم، می‌بینم هم زمان با فراگیر شدن چنین موجی در حمایت از یک بیماری نادر، اتفاق مهم‌تری مثل جنگ نابرابر غزه نیز در حال روی دادن بود. به نظرم کشته شدن انسان‌های مظلوم هم به اندازه‌ی همدردی با بیماران ارزش موج جهانی و کمپین راه انداختن و حمایت کردن داشته باشد حالا گیرم جنیفر لوپز و زاکربرگ و لیونل مسی چیزی نگفته باشند و اظهار همدردی و حمایت نکرده باشند اما نباید ترس از دست دادن جشنواره‌های خارجی و هزینه دادن مانع حمایت و همدردی شود.

ششم:

اما در بین تمام هنرمندان و ورزشکاران و افراد مشهور وطنی باید بگویم دم سید علی ضیاء گرم که خیلی زود پی این موضوع برد و نسبت به آن واکنش نشان داد. در پی فراگیر شدن چالش آب یخ در میان چهره‌های ایرانی، سیدعلی ضیاء - مجری و تهیه‌کننده تلویزیون – نیز که دعوت سهراب پاکزاد و فرزاد فرزین را پذیرفته بود، حالا معتقد است، اشتباه کرده و کودکان غزه از اهمیت بیشتری برای چنین حمایت‌هایی برخوردار هستند. او با انتشار متنی تغییر تصمیم و موضع خود را اعلام کرده است.

متن یادداشت ضیاء به این شرح است:

«در این چند روز بسیار فکر کردم

فکر کردم به کودکانی که غم میانه چشم‌هایشان موج می‌زند

و هدیه دشمنان به آنها گلوله است و بمب و آوار

فکر می‌کنم باید به جای آب روی سرم خاک بریزم

برای همدردی با کودکانی که میانه خون و درد و آتش زندگی می‌کنند

من چالش آب را پس می‌گیرم

و برای همدردی با کودکان غزه همه کار می‌کنم.»


برچسب‌ها: چالش سطل آب یخ, غزه, سید علی ضیا, پز روشنفکری
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 شهریور1393ساعت 21:24  توسط زمانه  | 

روزی که به مسیحیت دعوت شدم!

 

چند سال پیش مسافرتی به لبنان داشتم و قصد دیدن یکی از نمادهای گردشگری معروف بیروت را داشتم. این نماد معروف که در خیابان ژنرال دوگل در غرب بیروت و یکی از محله‌های لوکس قرار دارد چیزی جز دو صخره در دریا نیست. صخره‌هایی که معروف به صخره‌ی روشه هستند و لبنانی‌ها هم خیلی خوب توانسته‌اند با افسانه‌پردازی درباره‌ی این منظره‌ی طبیعی به آن شهرتی جهانی ببخشند. البته موضوع بحثی که می‌خواهم مطرح کنم این نیست و تنها قصد تعریف کردن یک خاطره را دارم. اما خب همین که دوتا صخره‌ی سنگی توانسته‌اند به چنین شهرتی برسند و گردشگران زیادی را به خود جلب کنند جای پژوهش و تحقیق بسیاری دارد.

عرض می‌کردم که این صخره‌ها یکی از قطب‌های گردشگری بیروت هستند و تورهای ایرانی هم از آن جهت که بازدید از این نماد گردشگری رایگان است پای ثابت بازدید از آن هستند. خلاصه وقتی به محل مورد نظر رسیدیم، دوربینم را درآوردم و مشغول عکاسی شدم که خانم مسنی که یک کیسه‌ی بزرگ در دست داشت توجهم را جلب کرد. خانم مسن من را زیر نظر گرفته بود و من هم متوجه این موضوع شدم اما چون عقلم به جایی نرسید اهمیتی به این موضوع ندادم. بعد از چند دقیقه عکاسی کردن، خانم مسن با کیسه‌ای که در دستش بود به سمتم آمد و با لبخندی بر لب و اشاره به صخره‌های روشه گفت: «beautiful!». با اینکه کمی به قضیه مشکوک شده بودم من هم با لبخند تأئید کردم و به ادامه‌ی کارم مشغول شدم. بعد از چند لحظه، خانم مسن یک کتاب و یک سی‌دی از داخل کیسه‌ای که در دست داشت درآورد و آن‌ها را مقابل من گرفت. اول خیال کردم که دستفروش است و قصد فروختن اجناسش را دارد و سی‌دی و کتابی درباره‌ی روشه را می‌خواهد بفروشد. به خاطر همین بدون توجه به کتاب و سی‌دی که نشانم دادم بود، تشکر کردم و گفتم که نیازی به آن‌ها ندارم. خانم مسن دوباره لبخندی زد و گفت: «free! for gift!». کنجکاوی و تعجبم کمی بیشتر شد و علاقه‌مند شدم ببینم این کتاب و سی‌دی درباره‌ی چیست که می‌خواهد رایگان و به عنوان هدیه به من بدهد. خلاصه کتاب و سی‌دی را گرفتم و تشکر کردم. دیدم یک انجیل فارسی و فیلمی درباره‌ی حضرت مسیح (ع) است و آن خانم هم یک مبلّغ مسیحیت بوده و هدفش آشنایی و دعوت من به مسیحیت بوده.

ماجرای بسیاری جالبی بود به نظرم. از آنجایی که درصد قابل توجهی از جمعیت لبنان را مسیحیان تشکیل می‌دهند و تقریباً بعد از شیعیان و اهل سنت، بزرگترین مذهب در لبنان محسوب می‌شوند؛ شیوه‌ی جالبی را برای تبلیغ دینشان در پیش گرفته بودند. انتخاب یکی از پربازدیدترین مناطق توریستی و آشنایی با ملیت توریست‌هایی که به آن منطقه می‌آیند و هدیه دادن کتاب آسمانی و فیلم زندگی پیامبرشان به زبان همان توریست‌ها. احتمالاً در کیسه‌ی بزرگی که همراه آن خانم خوش‌اخلاق مبلّغ مذهبی بود، از همین کتاب و سی‌دی به زبان‌‌های دیگر هم موجود بوده است برای مخاطبین خاص خودش. البته سی‌دی مذکور قابلیت پخش به هشت زبان را داشت. روی این محصولات اطلاعات زیادی درباره‌ی مسیحیت وجود دارد و ارائه کننده‌ی این محصولات هم یک سازمان انتشاراتی در رابطه با تبلیغ مسیحیت است که مرکز اصلی آن در کشور انگلیس می‌باشد.

راستش مدت‌ها از وجود این کتاب و سی‌دی بی‌خبر بودم که امسال در خانه‌تکانی عید دوباره پیدایشان کردم. البته لازم به ذکر است که اگرچه شیوه و تلاش آن خانم و همکارانش قابل تأمل و تقدیر بود اما من گزینه‌ی خوبی برای سرمایه‌گذاری نبودم!


برچسب‌ها: لبنان, بیروت, دین, مسیحیت, تبلیغ دین
+ نوشته شده در  جمعه 12 اردیبهشت1393ساعت 16:34  توسط زمانه  | 

من از وبلاگم عذرخواهی می‌کنم

دارم بلند بلند فکر می‌کنم...

به این وبلاگ‌ها و نوشته‌هایی که زندگی درشان جریان دارد غبطه می‌خورم. به این‌هایی که انگار ساده می‌نویسند و زندگی را از قاب چشمانشان بی‌دخل و تصرف و ملاحظه‌های آنچنانی ترسیم می‌کنند. اما همین خرده روایت‌های به ظاهر ساده از روزمرگی‌ها، چشم‌هایی زیادی را دنبال کلمات خودشان می‌کشانند. گاهی همین صحبت‌ها و روایت‌های ساده، سر منشأ اتفاقات و تصمیم‌های بزرگ می‌شوند. به نظرم یکی از بزرگترین معضلات ننوشتن و سخت‌گیری و وسواس در روایت کردن، همین اصرار بر ثقیل و پر تکلف بودن است. انگار کلمات توان به دوش کشیدن جریاناتی که در ذهن می‌گذرند را ندارند و این می‌شود که سینه تبدیل می‌شود به انباری از حرف‌های نگفته! و خب این اصلاً خوب نیست. گاهی آن‌قدر نمی‌گویی و کلمات را درون گنجه‌ی دل و ذهنت پنهان می‌کنی که دیگر از نوشتن نااُمید می‌شوی. این حس بدی است. باعث از دست رفتن تمایل به نوشتن می‌شود. و ننوشتن فراموشی به بار می‌آورد. ما این روزها خیلی به کلمات بدهکاریم. خیلی سکوت می‌کنیم. این باعث از بین رفتن سهم و حق ما از زندگی می‌شود. ما حتی به خیابان‌ها، پارک‌ها و مراکز تفریحی و فرهنگی هم بدهکاریم. قدم زدن‌های طولانی در ولیعصر را. فیلم دیدن در آزادی را. تورق کردن در شهر کتاب را. بحث کردن در کراسه‌ها را. طبیعت‌گردی را. عکاسی کردن از فیلتر چشم و ذهن خودمان را. جای خالی روایت‌های روزمره‌ی ما، دارد خودمان را به ورطه‌ی فراموشی می‌کشاند.

گاهی دلم می‌خواهد آن‌قدر درگیر مصائب زیستن نباشم که بتوانم با خیال آسوده در همین صبح‌های دل‌انگیز بهاری، رأس ساعت از خواب برخیزم؛ زیر کتری را روشن کنم؛ چند آیه‌ای قرآن بخوانم؛ کمی ورزش کنم؛ لپ تاپ را روشن کنم؛ چای که دم کشید، یک لیوان چای بریزم، بلاگفا را باز کنم و در آرامش کامل شروع به نوشتن کنم از دیروز امامزاده صالح و بازارچه‌ی تجریش...

من از وبلاگم عذرخواهی می‌کنم که تا الان هرگز این‌گونه نشده است. عذرخواهی می‌کنم که بضاعتم کم بود و بیشتر از این نتوانستیم با هم رفاقت کنیم. اما رفیقِ ده-یازده ساله‌ی من، مطمئن باش که خیلی زود این اتفاق می‌افتد. من آفتاب حقیقت را هرگز چنین تابان ندیده بوده‌ام.

 

پ.ن: فکر می‌کنم این تنها پستی باشد که بتوانم یک تشکر ویژه داشته باشم از نویسنده‌ی محترم وبلاگ وزین روزهای ارغوانی که سال‌هاست نوشته‌های وبلاگ این حقیر را می‌خوانند و هر بار با سخاوتی وصف ناشدنی درباره‌ی نوشته‌های زمانه نظر می‌دهند و در روزهای غیبت‌های طولانی نیز پیگیر اوضاع و احوال می‌شوند. و همچنین از همه‌ی کسانی که به شهادت وبگذر چراغ خاموش و بی‌سر و صدا می‌آیند و می‌روند. توی چنین روزگاری داشتن چنین مخاطبانی –هرچند بسیار اندک و انگشت‌شمار- نعمت است.


برچسب‌ها: وبلاگ نویسی, روایت, زندگی, نوشتن
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 فروردین1393ساعت 1:26  توسط زمانه  | 

در زندگی باید کمی دیکتاتور بود!

«ساختن فیلم برای دل مخاطب و اسیر خواسته‌های او شدن باعث توقف رشد هنری کارگردان می‌شود و در این راه باید کمی دیکتاتور بود.» (لینک)

جمله‌ی بالا از سید رضا میرکریمی اگر چه اساساً درباره‌ی سینما و کارگردانی و وادی هنر است و در جای خود حرف بسیار دقیقی است؛ اما فکر می‌کنم با تغییر چند کلمه بتوان معنای جدیدی از آن استخراج کرد و آن را به کل زندگی تعمیم داد. حالا برای اینکه منظورم را بفهمید، در این جمله به جای «ساختن فیلم» بنویسید: «زندگی کردن»؛ به جای «مخاطب» بنویسید: «مردم» و به جای «رشد هنری کارگردان» هم بنویسید: «رشد انسان». حالا اگر جمله را با لحاظ کردن این اصلاحات، دوباره بخوانید به یکی از اصول مهم زندگی پی خواهید برد. البته این نظر من است! ببینید:

«زندگی کردن برای دل مردم و اسیر خواسته‌های آن‌ها شدن باعث توقف رشد انسان می‌شود و در این راه باید کمی دیکتاتور بود.»


برچسب‌ها: زندگی, سید رضا میرکریمی, سینما, مردم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1392ساعت 21:49  توسط زمانه  | 

درباره‌ی فیلم جدید ابراهیم حاتمی‌کیا: «چ» با شکوه

زندگی ققنوس‌وار ابراهیم حاتمی‌کیا

از همان نامه‌ی اولی که سیدمرتضی آوینی برای حاتمی‌کیا نوشت و با آن جملات و تعابیر نغزی که در وصف او به کار برد، داستان ابراهیم حاتمی‌کیا آغاز شد. او به کارگردانی فراتر از آثارش تبدیل شد و این را از همان فیلم‌های اولش می‌شد فهمید. هر فیلمی که ابراهیم حاتمی‌کیا می‌ساخت به مثابه‌ی کودکی تازه متولد شده از او بود که خصلت‌های فردی و روح زمانه‌ای که او در آن زندگی می‌کرد در وجود این مخلوق تازه نمود پیدا می‌کرد. این بحث تازه‌ای نیست که ابراهیم سینمای ایران در هر فیلمی که می‎سازد تکه‌ای از وجود خود را در آن می‌نهد و ققنوس‌وار در فیلم جدید دیگری متولد می‌شود. این ویژگی ابراهیم حاتمی‌کیا را باید در بین همه‌ی فیلمسازان وطنی، یگانه دانست. کارگردانی که با هر فیلمی که می‌سازد انگار کودتایی علیه خود به راه انداخته و بی‌واهمه از آن‌چه ممکن است با این اثر تازه برایش رخ دهد خود را به دل ماجرایی تازه می‌برد و داستان صف‌بندی در مقابل او یا حمایت از او تکرار می‌شود. به غیر از عده‌ای از طرفداران همیشگی حاتمی‌کیا، حامیان و منتقدان او با هر فیلم جدیدی که می‌سازد، تغییر می‌کنند و جملات و سخنان طوفانی حاتمی‌کیا نیز فصل تازه‌ای را در مقابل همه‌ی دوستداران و منتقدانش می‌گشاید. همه‌ی این ویژگی‌ها او را به کارگردان بی‌بدیلی تبدیل کرده است که فراتر از آثارش می‌ایستد و در کشف و شهود دائمی در اندیشه و تفکر خویش، گاهی روایتگر «تردید» می‌شود و گاهی نیز به «یقینی» استوار و محکم می‌رسد. و همین او را به فیلمساز پر نوسانی تبدیل کرده که بعد از ساخت بهترین آثارش، به کارگردان فیلم‌های معمولی که نشانه‌های صلابت و اقتدار گذشته در آن‌ها کمرنگ شده، تبدیل می‌شود و به ناگاه بعد از ساخت ضعیف‌ترین فیلم خود، شاهکار جدیدی را خلق می‌کند. همه‌ی این‌ها حاتمی‌کیا را به کارگردانی غیر قابل پیش‌بینی تبدیل کرده است که برای قضاوت درباره‌ی او تا خلق اثری تازه باید صبر کرد. قضاوتی که تنها تا فیلم بعدی او اعتبار دارد و با ساخت فیلمی جدید ممکن است بی‌اعتبار شود. و انگار این تنها خصلت قطعی در کارگردان بزرگ عصر ماست.

چ مثل چمران

شهید مصطفی چمران را باید یکی از نوادر روزگار به حساب آورد. شخصیت، روحیات و داستان زندگانی او از وی شخصیتی پیچیده و چند بعدی ساخته که در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد. نگاه به هر فصل از زندگانی چمران، دریچه‌ای نو به روی انسان می‌گشاید که برای درک آن باید به اندازه‌ی چمران اخلاص و ایمان داشت. چمران، دانشمند و استاد دانشگاه است. چمران، یک متفکر و اندیشمندی مسلمان است. چمران، نگاهی شاعرانه و عارفانه دارد و مناجات‌هایی عمیق و سوزان را از دل می‌سراید. چمران، چریک و مبارزی مسلح است. چمران، با دیدن یک گل به فکر فرو می‌رود و عکاسی طبیعت می‌کند. چمران، وزیر دفاع و بنیانگذار ستاد جنگ‌های نامنظم است. چمران، نقاش است. و همه‌ی این‌ها خبر از انسانی چند وجهی و فراتر از چارچوب‌های شناخته شده می‌دهد. چمران، می‌تواند به یک زندگی آمریکایی به بهترین شکل آن دست یابد اما درست در همان روزها در نیایش‌های خود می‌نویسد: «عالم و مافیها مرا راضی نمی‌کند.» چمرانی که می‌تواند به یک دانشمند برجسته تبدیل شود، دست از تعلقات دنیوی می‌شوید و به مصر و لبنان و ایران می‌رود و تبدیل به یک چریک و مبارز مسلح می‌شود تا به حرکت‌های مسلمانان در خاورمیانه کمک کند و تا روز شهادتش بر این عهد باقی می‌ماند. چمران، انسان توقف نیست، دائم در حال حرکت به سوی نقطه‌ای متعالی‌تر است. آرمان و کیمیایی که یافته است را فراتر از هر چیز دیگری می‌داند. از اعضای نهضت آزادی است اما هرگز در آن متوقف نمی‌ماند. حتی به خاطر آرمان مقدسش، تن به جدایی از همسر و فرزندانش می‌دهد و روح بی‌قرار او در راه استیلای آن آرمان لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد. و همه‌ی این‌ها از او انسانی ساخته که گویی در نقطه‌ای رفیع ایستاده است و از آنجا به دنیا نگاه می‌کند و امید به روزی دارد که «ز هر چه رنگ تعلق گیرد» رهایی یابد و به وصال معبود و معشوق خود برسد. و این نگاهِ چمرانی است که تمام و کمال طعم زندگی را چشیده است اما این آن چیزی نیست که او را راضی کند و دریافته تمام تلاش‌ها باید برای دیدن آنچه نادیدنی است باشد و سرانجام نیز اوج می‌گیرد و به افسانه‌ها رنگ واقعیت می‌بخشد.

«چ» با شکوه

و حالا کارگردانی بزرگ، قصد روایت فیلم انسانی بزرگ را دارد. حاتمی‌کیا خوب می‌داند که گفتن از چنین انسانی در یک فیلم سینمایی دو ساعته کار ساده‌ای نیست و باید دست روی مقطعی بگذارد که توانایی نشان دادن این حجم از بزرگی را داشته باشد. قصه‌ای که هم به وجوه عارفانه و انسانی بپردازد و همین‌طور نشان‌دهنده‌ی ایمان و شهامت باشد. هم از وطن و دفاع مقدس گفته باشد و هم به عفریت جنگ و زیبایی صلح پرداخته باشد. داستانی که کرامت انسان و مردم در تقابل با آرمان و ارزش قرار نگیرد و چه زیبا ما را در این سفر بلند با خود همراه می‌کند. قصه‌ی حاتمی‌کیا، برگ دیگری از رشادت و شجاعت مردمان این سرزمین است و حاتمی‌کیا نیز بار دیگر به باورهای خود، ارزش‌ها و مردم سرزمینش ادای دین می‌کند. این بار با قصه‌ای که هم بار دراماتیک دارد و هم حرف‌های زیادی برای گفتن. فیلمی که نه تنها در محتوا که در فرم هم یک اتفاق بی‌نظیر و اثری درخشان است و فصل نوینی در این سینما را نوید می‌دهد. فیلم حاتمی‌کیا اگر چه بسیار مدیون جلوه‌های ویژه و تکنیک است اما هرگز به تسلیمی محض در برابر فرم و تکنیک در نمی‌آید بلکه حاتمی‌کیا تکنیک را در خدمت اثر می‌آورد و از آن در جهت ارتقای فیلمش بهره می‌برد. اساساً با فیلم‌شناسی ابراهیم حاتمی‌کیا به این نتیجه می‌رسیم که سینما برای او هدف نیست بلکه ابزاری است برای بیان تلاطم‌های درونی‌اش. و «چ» نیز از همین قاعده پیروی می‌کند. پروژه‌ی بزرگ و سنگین «چ» مانع از بروز استعداد طبیعی کارگردان نمی‌شود و دکوپاژهای و میزانسن‌های دقیق و بستن نماهای به غایت صحیح سینمایی تصاویر فیلم «چ» را چشم‌نواز کرده است. نگاه کنید به نماهای دوربین در حال حرکت قبل از ورود چمران به قبرستان. به سکانسی که چمران، گاری حامل مجروحان را حمل می‌کند یا نمای بسته از مهر و سجاده و اسلحه را. و همه‌ی این‌ها را بگذارید کنار طرز استفاده از موسیقی متن. حاتمی‌کیا را باید استاد استفاده از موسیقی فیلم دانست. بی‌شک موسیقی در هیچ‌کدام از فیلم‌های وطنی به اندازه‌ی فیلم‌های حاتمی‌کیا عمیق و تأثیرگذار نیستند. موسیقی فیلم‌های حاتمی‌کیا در درست‌ترین زمان خود و به طرز اعجاب‌آوری بر پس زمینه تصاویر فیلم شروع به نواخته شدن می‌کنند و با درگیر کردن مخاطب، به درام تأثیری دوچندان می‌بخشند و موسیقی فردین خلعتبری برای «چ» نیز از همین جنس است. در بعضی از سکانس‌ها هم‌نشینی موسیقی و تصویر به قدری تأثیرگذار از کار درآمده که انگار جدایی این دو از هم، تأثیر دیگری را خنثی می‌کند. اگر تصویر نباشد مانند کوک نبودن سازهاست و اگر موسیقی نباشد، زبان فیلم الکن می‌شود و گاه موسیقی به سان چندین دیالوگ نغز و پر معنی گویای حرف‌های بسیاری است. حیف است اگر به بازی درخشان مریلا زاعی اشاره‌ای نشود. انگار زارعی پس از سال‌ها بازیگری، هر چه در توان داشته برای ایفای «هانا» این زن کُرد که نمی‌خواهد نیمی از زندگی و هویت خود را به نابودی و فراموشی بسپارد، گذاشته. اولین سکانس بازی او را به یاد بیاورید و گفت‌وگویش با شوهرش «سیروان» را. فقط باید گفت که این نقش‌آفرینی در اوج پختگی و اثرگذاری است. در قله‌ای که فقط پس از سال‌ها تجربه و ایمان به نقش می‌شود از دل آن چنین جواهری را بیرون آورد.

چمرانِ حاتمی‌کیا

تقابل میان عقل و دل، جان‌مایه‌ی بیشتر آثار حاتمی‌کیا است. در فیلم‌های حاتمی‌کیا یک طرف عقل می‌ایستد و انذار می‌دهد و در طرف دیگر دلی است که بی‌پروا سخن می‌گوید. عقل و دل هر کدام در جبهه‌ای ایستاده‌اند و به مقابله می‌پردازند اما «چ» برگ جدیدی از داستان عقل و دل در فیلم‌های حاتمی‌کیا است. این بار عقل و دل نه در مقابل هم بلکه در کنار یکدیگر و در یک جبهه بر علیه خصم می‌جنگند. تیمسار فلاحی و اصغر وصالی و چمرانِ حاتمی‌کیا هر سه در یک جبهه‌اند و به مثابه مکمل برای دیگری عمل می‌کنند. اصغر وصالی، رزمنده‌ی دلداده‌ای است که شور شهادت دارد و فرمانده‌ای است که دلتنگ و نگران همرزمان شهیدش است. وصالی حتی برای لحظه‌ای حاضر به تسلیم و عقب‌نشینی نیست و حتی با بیست نفر در مقابل «بزرگترین ارتش خاورمیانه» ایستاده است. او از خطر کردن نمی‌هراسد و بی‌پروا سخن می‌گوید. برای دفاع تا آخرین قطره‌ی خون آماده است و جنازه‌ی پاسداری که در خشاب اسلحه‌اش فشنگ باشد را «ننگ» می‌داند و نگران قضاوت درباره‌ی «سرباز خمینی» است. چمرانِ حاتمی‌کیا نیز اگرچه آرام و صبور است و برای مذاکره آمده و جنگ را آخرین راه حل می‌داند اما هیچ‌گاه در مقابل وصالی نمی‌ایستد، بلکه در کنار اوست. وقتی وصالی اسلحه را کنار سجاده‌اش می‌گذارد، او هم اسلحه به دست می‌گیرد. چمران و وصالی هر دو نگران یکدیگرند. هر دو برای صلح و یک آرمان می‌جنگند و در نهایت نیز مثل همان دیدار اول در خانه‌ی پاسدار، یکدیگر را به آغوش می‌کشند. عقل و دل نه در مقابل هم که در کنار یکدیگرند. عقل، مانع دل نمی‌شود و دل به آنجا می‌رود که عقل می‌گوید.

فصل مشترک چمران، حاتمی‌کیا، چ و چمرانِ حاتمی‌کیا

حلقه‌ی واسط میان خالق و مخلوق، میان حاتمی‌کیا و چ و چمرانش فقط یک نام است: خمینی. این همان فصل مشترکی است که به وصال آن‌ها می‌انجامد. چمرانِ واقعی و چمرانِ حاتمی‌کیا هر دو دلداده‌ی یک نامند. این را از چالشی‌ترین و بحث‌برانگیزترین دیالوگ «چ» -آنجا که اصغر وصالی از چمران می‌پرسد چمرانِ بازرگان یا چمرانِ خمینی- می‌توان فهمید. اما چرا کارگردان خودش را در معرض چنین سؤالی قرار می‌دهد؟ کارگردان می‌توانست به سادگی از طرح چنین چالشی حذر کند. چمرانِ حاتمی‌کیا می‌توانست در مقابل این پرسش نیز مانند وقتی که دکتر عنایتی از او سؤال می‌پرسد سکوت کند اما او راه دیگری را برمی‌گزیند. انگار اصغر وصالی در آن لحظه نه از چمران، بلکه از حاتمی‌کیا چنین پرسشی را مطرح می‌کند. کارگردان طغیان‌گر سال‌های دور و محافظه‌کار سال‌های نزدیک، خودش را پای میز محاکمه می‌نشاند و اصغر وصالی به نمایندگی از عباس و حاج کاظم و سعید از کرخه تا راین و خیلی‌های دیگر این پرسش چالشی را از او می‌پرسد و در آن لحظه‌ی تاریخی که همه چشم دوخته‌ایم به لبان چمرانِ حاتمی‌کیا او هوشمندانه جواب می‌دهد: «خمینی هم سرباز خداست.» و این یعنی تمام! جواب چمرانِ حاتمی‌کیا آن جمله‌ی معروف امام را تداعی می‌کند که: «همه‌ی ما سربازان اسلام هستیم و من امیدوارم در آن کتابی که بناست اسم سربازها را بنویسند، اسم ما را هم به نام سرباز بنویسند.» چمرانِ حاتمی‌کیا هم سرباز خداست؛ مثل خمینی و همه‌ی سربازانش.

کلام آخر

حاتمی‌کیا در «چ» به سراغ یکی از شخصیت‌های مهم انقلاب می‌رود. از فجایع جنگ و ستمی که بر این مردم رفته است سخن می‌گوید. روزهای سخت تاریخ انقلاب را روایت می‌کند و جنایت‌ها و فجایعی که گروه‌های مسلح جدایی‌طلب در حق این مردم و انقلاب روا داشته‌اند را به تصویر می‌کشد. و پس از سال‌ها در سینمای ایران در دهه‌ی 90 بار دیگر، نام و یاد امام را زنده می‌کند. آخرین باری که با چنین شکوه و صلابتی نام خمینی را در سینما شنیدیم به یاد ندارم. تقدیر چنین بوده است که پس از سال‌ها که از نمایش فیلم «از کرخه تا راین» با آن سکانس به یاد ماندنی به تصویر کشیدن مراسم رحلت امام می‌گذرد بار دیگر حاتمی‌کیا دست به کار شود تا با آوردن نام خمینی در سالن سینما، چشم‌ها خیس و شانه‌ها لرزان شوند. «چ» من را یاد این فراز از نوشته‌ی سید مرتضی آوینی انداخت: "شايد باشند فيلمسازانی كه مهارت تكنيكی‌شان در سينما از حاتمی‌كيا بيشتر باشد، اما هيچ كدام «بسيجی» نيستند... و من به بسيجيان اميد بسته‌ام؛ نه من تنها، همه‌ی آنان كه تقدير تاريخی انسان فردا را دريافته‌اند و می‌دانند كه ما از آغاز قرن پانزدهم هجری پای در «عصر معنويت» نهاده‌ايم. ظهور حاتمی‌كيا در سينمای انقلاب واقعه‌ای است نظير انقلاب. هر كس سينما را بشناسد و آدم مغرضی هم نباشد، قدر حاتمی‌كيا را به مثابه يک فيلمساز در خواهد يافت. اما حاتمی‌كيا فقط در اين حد توقف ندارد. او در عرصه‌ی سينما مظهر انسان‌هايی است كه با انقلاب اسلامی ايران در تاريخ ظهور كرده‌اند و آنان را بايد «طلايه داران عصر معنويت» خواند. او يک «بسيجی» است."

 

انتشار در:

خبرگزاری فارس

 

بازنشر در:

شفاف/ تهران پرس/هشدار نیوز/فرهنگ نیوز/ملیت/واضح/تبیان زنجان/جام نیوز/ هفته‌نامه شما و ...


برچسب‌ها: نقد فیلم, ابراهیم حاتمی‌کیا, چمران, امام خمینی, چ
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1392ساعت 20:19  توسط زمانه  | 

در ستایش رفتار یک بانوی هنرمند: ما مدت‌هاست که به چیزهای دیگری عادت کرده بودیم

- مدت‌ها بود عادت کرده‌ بودیم که این سینما و اتفاقاتش چیزی برای دل بستن ندارد. تمام رویدادهای این قلمرو مال غریبه‌هاست و سهم «ما» از تمام تلخ و شیرین‌هایش آه و افسوس و حسرت است. جشن‌ها و جایزه‌ها، سیمرغ‌ها و اسکارها، قصه‌ها و اتفاقات بیش از آن‌که مرهم باشند، زخمه‌اند. ما مدت‌هاست که عادت کرده بودیم. فیلم‌ها برای غریبه‌ها ساخته می‌شدند. رفتارها برای خوشایند غریبه‌ها بود و سهم ما نادیده گرفته شدن. فیلم‌های فلان مرکز و بنیاد و خانه و سازمان، دیگران را شادکام می‌کرد و تلخکامی‌اش برای ما بود. «دیگران»، غریبه‌ها هستند و «ما»، بچه‌های همین سرزمین. آدم‌های همین آب و خاک که انگار فراموش شده که خودمان هم دین و فرهنگ و آئین و مراسم و جشن و سبک زندگی داریم. «ما» که بچه‌های همین آب و خاک بودیم، دوست داشتیم نمایندگان خودمان را روی فرش‌های قرمز داخلی و خارجی ببینیم. نمایندگانی که سفیران ما باشند در سرزمین‌های دیگر اما فرش‌های قرمز اثری از ما نداشتند. فیلم‌هایی که به اسم «ما» روی پرده‌ی آن‌ها نمایش داده می‌شد، فیلم‌های ما نبودند. نمایندگان ما، سفیران ما نبودند و ما هم مدت‌ها بود که عادت کرده بودیم.

- دنیای نقش‌ها و بازیگرها، یکی از پیچیده‌ترین مناسبات در عالم سینماست. بده بستان میان بازیگر و نقش یک رابطه‌ی دو طرفه است. نویسنده یا کارگردان نقش را خلق می‌کند و بازیگر به مثابه‌ی سرپرست، مسئول پرورندان و ایفای آن می‌شود. گاهی بازیگر به نقش اعتبار می‌دهد و گاهی، بازیگر از نقش اعتبار می‌گیرد. گاهی نقش‌ها برای دیده شدن نیاز به اجرا توسط بازیگران بزرگ دارند و گاهی نیز، نقش آن‌قدر دارای اهمیت است که ممکن است حضور بازیگری مشهور و مطرح، نقش را تحت‌الشعاع خود قرار دهد و شهرت بازیگر باعث مغفول ماندن برخی از وجوه نقش شود. از این رو بعضی از کارگردان‌ها برای لطمه ندیدن فیلم‌هایشان، نقش‌ها را به نابازیگرها می‌سپارند که بیش از بازیگر، نقش دیده شود. اما در یک حالت استثنایی که شاید هر چند سال یک بار برای یک فیلم پیش بیاید، نقش و بازیگر هر دو برگزیده می‌شوند برای درخشیدن. در چنین حالتی یک نقش ماندگار می‌شود و به تاریخ و حافظه‌ی تاریخی سینما و مردم راه پیدا می‌کند. بازی پرویز پرستویی در نقش حاج کاظم آژانس شیشه‌ای را به یاد بیاورید یا حتی فریبز عرب‌نیا در نقش مختار را. تأثیری که این نوع نقش-بازیگری‌ها بر روی هم دارند، تأثیری شگرف و شگفت است. پرستویی و حاج کاظم، عرب‌نیا و مختار و دیگر نقش‌هایی از این دست را بدون حضور هر یک از آن‌ها نمی‌توان تصور کرد و این یکی از اعجازهای سینماست که زندگی بازیگر نیز پس از اجرای چنین نقشی تحت تأثیر آن باقی بماند.

- حضور سرکار خانم مریلا زارعی، در جشنواره‌ی امسال یک شگفتی بود. متن و حاشیه‌ی این بانوی هنرمند در جشنواره‌ی امسال رنگ و بوی دیگری داشت. حضور در دو فیلم «چ» به کارگردانی ابراهیم حاتم‌کیا و «شیار 143» به کارگردانی نرگس آبیار که هر دو روایتگر روزهای دفاع مقدس بودند فصل تازه‌ای برای این بازیگر باسابقه‌ی سینمای ایران بود. شاید حتی خود زارعی هم پیش از حضور در این دو فیلم چنین تأثیری را برای خود پیش‌بینی نمی‌کرد. اما بازی در نقش «الفت» فیلم «شیار 143» کار خودش را کرده بود و این بار، نقش بود که دنیای بازیگر را تحت تأثیر خود قرار می‌داد. اتفاقات پشت سر هم می‌افتاد. در نشست خبری فیلم «شیار 143» مریلا زارعی به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بود و با چشمانی اشکبار سخن می‌گفت. از شباهت وضعیت خود به قهرمان فیلم «از کرخه تا راین» تا کوک کردن ساز ذهنی‌اش با مناجات سحرگاهی ماه مبارک رمضان در زمان فیلمبرداری این فیلم؛ و در  زمان برگزاری نشست نیز اعلام شد ابراهیم حاتمی‌کیا هم فیلم «چ» را به «شیار 143» و بازی مریلا زارعی تقدیم کرده است.

- داستان اما به همین‌جا ختم نمی‌شود. مراسم اختتامیه‌ی جشنواره، اگرچه آخرین روز برگزاری جشنواره فیلم فجر محسوب می‌شود اما مهم‌ترین روز آن نیز هست. این اولین اختتامیه نبود و در گذشته هم تجربه‌اش کرده بودیم. به برنامه‌های این روز و اتفاقاتش نیز عادت کرده بودیم. می‌دانستیم سهم «ما» از فرش قرمز و مراسم اختتامیه و سوت و کف و هوراهایش نادیده گرفته شدن است. عادت کرده بودیم سفیران خودمان را در شکل و شمایل غریبه‌ها ببینیم. قواعد این روز برایمان آشنا بود. می‌دانستیم تلویزیون نمی‌تواند چهره‌ی برخی از بازیگران را از نزدیک نشان دهد و هنگام خوانده شدن اسمشان باید در نمایی دور، نقطه‌ی سیاهی را ببینیم که برای دریافت جایزه‌اش به سمت جایگاه می‌رود. اما وقتی «الفت» فیلم شیار برای دریافت جایزه‌اش روی سن می‌رفت با سایرین فرق می‌کرد. نوع لباس پوشیدن و رفتار مریلا زارعی شباهتی به هیچ‌کدام از مراسم‌های اختتامیه‌ای که به یاد داشتیم نداشت. این بار تلویزیون هم می‌توانست برنده‌ی سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن را نشان دهد. پوشش مریلا زارعی در این مراسم غیر قابل نمایش نبود. پوششی که خودنمایی نداشت. چهره‌ای که آرایش غلیظ نداشت و غیر قابل پخش نبود و موهایی که از سر و ته روسری بیرون نمی‌زد. انگار «الفت» تأثیر خودش را گذاشته بود. مریلا زارعی هنگام دریافت جایزه و سیمرغ بلورینش نیز وقتی پشت تریبون ایستاد بار دیگر سنت شکنی کرد و در سخنانی که خارج از آداب تثبیت شده‌ی چنین مراسمی بود گفت: «خواهش می‌کنم به جای تشویق من و این سیمرغ، به احترام همه‌ی مادران و زنان سرزمینم که در این سال‌‌ها صبورانه ایستادند، عزیزانشان را برای جان و مال و ناموس این کشور دادند و باز هم سکوت کردند، به احترام بایستید.»

- انگار حاج کاظم دیگری در سینمای ایران متولد شده است...

*منتشر شده در هفته نامه‌ی امین جامعه


برچسب‌ها: سینما, مریلا زارعی, جشنواره فیلم فجر, شیار 143, سینمای دفاع مقدس
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1392ساعت 20:15  توسط زمانه  | 

مطالب قدیمی‌تر